‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر بانو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر بانو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

زندگی کولی وار ما

یکشنبه بود که تلفنی با پدر شوهرم صحبت کردیم و ایشان هم با صدای مریض خبر دادند که مادر جاری ناگهان فوت کرده است و همه رفته اند شهرستان. در آخر هم با همان صدای گرفته برای بار صدم گفتند: این دختر را بیار من ببینم. دلم برایش یک ذره شده است.

من هم آن روز از خواب که بیدار شده بودم انگار که آسمان روی سرم خراب شده بود. حال و روز درستی نداشتم. مه شدیدی هم بود. دست دختر را گرفتم و کالسکه را برداشتیم و رفتیم پیاده روی.

دختر که همان دم در خوابش برد. من هم برای خودم راه رفتم و قهوه نوشیدم و فکر کردم و فکر کردم. همین جور که لیوان دستم بود و به مردم دور و برم نگاه می کردم، ناگهان احساس کردم که دوباره وقتش شده است که بار سفر را ببندیم. درست که تا دیروزش اصلا دلم نمی خواست به سفر بروم اما راه چاره حال این روزهایم را فقط آغوش مادر و گرمای منزلش می دیدم.

این شد که طی یک چشم به هم زدن بار و بندیل را جمع کردیم و الان از وطن برای شما می نویسم. حالم که واقعا بهتر شده است. دخترم هم که از خوشحالی بازی با فک و فامیل دارد بال در می آورد.

همین.

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

سوغاتی

سفر رفته بودیم. مراکش. حرف زیاد است اما از بین همه دیدنی ها و خریدنی ها و خوردنی ها، فقط دلم می خواهد چند کلمه راجع به تب خالهایم بگویم.

از قبل از سفر منتظرشان بودم. یک هفته ای بود که دور لبهایم خشک شده بود. مرتب چرب می کردم که مبادا تب خالها بریزند بیرون و عکسهای سفر را خراب کنند. نریختند تا روز آخر، دقایق آخر. همه عکسها بی تب خال هستند. اما تمام طول 4 ساعت پرواز، دور تا دور لبهایم گزگز می کرد و می خارید. طاقتم تمام شده بود وقتی آخر شب رسیدیم خانه و من پماد خنک کننده شان را زدم و یک نفس راحت کشیدم.

امروز هر بار که جلوی آینه رفتم، از دیدن لبهایم ترسیدم. خیلی وقت بود که این همه تب خال با هم نزده بودم. شاید اولین بار که بعد از یک تب رماتیسم شروع به تب خال زدن کردم، این همه دور لبهایم پر شده بود.

ولی از صبح به این فکر می کنم که همه خارش ها و زشتی این تب خالها یک طرف، بوس نکردن دختر برای خودش عذاب الیمی است. هی می چسبانمش به خودم و فشارش می دهم. فایده ندارد که ندارد. اندکی تخفیف می دهد اما بوس چیز دیگری است.

خلاصه که: ای تب خال ها، خدا روزیتان را جای دیگری به غیر از لبهای بنده- مثلا پشت گردنم- بدهد. دست از سر ماچهای این حقیر بردارید...

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

دو راهی

ساعت از 12 گذشته است. پدر و دختر خوابیده اند و من در سکوت چای بابونه و سیب می نوشم و بعد از عمری وبلاگ می خوانم و به ثبت این روزها فکر می کنم.
یک هفته ای است که از سفر برگشته ایم. بالاخره در هیات یک خانواده سه نفری مشغول زندگانی شده ایم. البته دخترک هنوز نتوانسته با اختلاف زمان 5 ساعتی کنار بیاید و بیدار خوابی زیاد داشتیم، اما به غیر از آن، خانواده سعی می کند که خانواده بشود.
از سفر آمریکا، آنقدر موضوع دارم بنویسم که خدا می داند. اگر احساسات رقیق شده این روزهایم بگذارند، می نویسمشان. از شهری که شبیه شهر نبود و از ماشینها و خانه های بزرگ. از مدرسه ها و دانشگاه های هیجان انگیز که آدم دلش می خواهد دوباره از اول درس بخواند. از بچه مدرسه ای هایی که شب امتحان، با دوستانشان تمرین رقص می کردند برای کلاس رقص. از زن و شوهر که از صبح سحر تا نصف شب کار می کردند و همه زندگی شان با دویدن تعریف می شد. از پاهای واریس دار عمه ام. از دانشگاه رفتن بچه ها. از اخلاق بچه ها. از دوستی های ایرانیان آن شهر. خلاصه، حرف زیاد است.
حالا که تنها شدیم مخصوصا با این همه اطلاعات که وارد ذهنم شده است، پر از سوال شدم. دخترک هم که چند دفعه جایش عوض شده است، کارهای عجیب می کند و به این سوالهای من دامن می زند. مثلا این که دخترک را کماکان در تخت خودمان بخوابانم یا شبها بگذارمش تو تخت خودش. برای گریه اش چه کنم وقتی نمی خواهد در کالسکه باشد و من دست تنهام، بیرون بیاورمش و آرامش کنم یا آنکه بگذارم آنقدر گریه کند تا خسته شود. گیج شده ام.
اما در عین گیجی، لذت می برم. گفته بودم که عاشق شده بودم. از همان لحظه ای که به دنیا آمد. بعد هم وقتی شیر خورد و بعدتر وقتی مرا نگاه کرد و خلاصه الان که برایم غش غش می خندد و در دستانم آرام می شود. پدر هم عاشق شده است. از کجا فهمیدم؟ از نگاهی که بینشان رد و بدل می شود. خلاصه که سه نفری سخت عاشق شدیم.
نمی دانم گاهی فکر می کنم که این عشق، خودش حلال مشکلات است. اگر با عشق، آرامش کنم، او هم عشق را می فهمد و همین مهم است. اما بعد صدای خودم را می شنوم که برایم استدلال می آورد و قانعم می کند که دارم سر خودم را گول می زنم. راه ساده را انتخاب می کنم و اسم عشق را رویش می گذارم و برای تربیت بچه انرژی صرف نمی کنم. نمی دانم؟!

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

لیدی آمریکایی می شود

من و لیدی باز هم در گشت و گذار به سر می بریم. این دفعه آمدیم غرب! یک هفته ای می شود که در نیوجرسی هستیم. دخترک قبل از این که پنج ماهه بشود، پنج بار سوار هواپیما شد.
اینجا هم مشغول مشاهده هستیم. از زندگی ایرانی های مقیم گرفته تا خیابان ها و سوپرها و مردم و خانه ها. ذهنم دوباره پر شده است از مطلب جدید. باز هم وقتی ظرف می شویم و لیدی خواب است، در ذهنم وبلاگ می نویسم!
اگر وقتی بود می نویسمشان. الان یک عدد لیدی گرسنه بیدار شده است....

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

پاریس

از بالای ایفل، آدم ها را به سختی می شود دید. شاید شبیه نقطه. ساختمان ها را هم که اگر بنای معروفی باشند و اثری ازشان پیدا، مثلا برق بزنند می شود تشخیص داد و الا که مثل بقیه شبیه قوطی کبریت هستند. تفاوت ها کم می شود و جمعیت نامحسوس. می ماند زمین های وسیع سبز، رودخانه سن، آسمان بی ابر و آفتاب سوزان!

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

ثانیه


در راهروی طبقه دوم، بین اتاق مهمانها و اتاق کنترل، ایستاده بودم و از پشت نرده های قرمز که ارتفاعشان به کمرم می رسید، به استخر نگاه می کردم. در اتاق مهمانها به غیر از من و همکارم، دو نفر هم از شرکت "بی پی" بودند و در اتاق کنترل سه چهار مرد نروژی شرایط آزمایش ها را بررسی می کردند.

*

آزمایش ها برای این بود که شرکت "بی پی" می خواهد یک نفت کش جدید طراحی کند و شرکت های مختلف محاسباتش را انجام داده اند. مثل ما برای سیستم مورینگش. در این استخر بزرگ همه شرایط را شبیه سازی کرده بودند و صحت محاسبات را آزمایش می کردند.

*

من، پشت نرده های قرمز ایستاده بودم و خیره به استخر زیر پایم نگاه می کردم. آزمایش هنوز شروع نشده بود و آب کاملا آرام بود. کشتی و تمام تجهیزاتش در آب بودند. سیستم تولید کننده باد و جریان و موج هم کالیبره شده بودند. این وسط، بوی تند رنگ هم می آمد. از آن رنگ های ضد آب که برای استخر به کار می رود.

*

بو مرا برد به اول تابستان ها و رنگ استخر، به روزهایی که امتحان ها تازه تمام شده بود و فارغ از دنیا و مافیها فقط به سه ماه تعطیلی فکر می کردیم. بویی که یاد آور روزهای گرم و استخر و درخت گردو و نوجوانی است.

*

آمدم در اتاق و نشستم به نوشتن این موضوع. این که روزگار در طول زمان آدم را به آرامی از کجا به کجا می برد و بعد با یک بوی ساده در کسری از زمان برش می گرداند به نقطه اولش.

۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

نروژ

باز هم سفر. آن هم در اولین روزهای سال ایرانی. آن هم تنهایی. آن هم وقتی که دست راستت را نمی توانی درست استفاده کنی و از این که با دست چپ ماوس را هدایت کنی هم کلافه شده ای. کلافه یعنی یک چیزی در ستون مهره هایت تیر بکشد از خستگی وقتی دست چپت به جای این که ضربدر را بزند که صفحه بسته شود، مربع را بزند و صفحه بزرگ شود.
سفر به یک کشوری در همین نزدیکیها. سردِ سرد. باید خودم را مجهز کنم. کفش گرم ندارم.
سفر به شهری که چندتا ازهم دانشگاهی های سابقم در آنجا درس می خوانند. باید خودم را آماده کنم برای دیدنشان. باید برای خانه و زندگی جدیدشان کادو تهیه کنم.
می توانم چند روزی را استراحت کنم. دست راست و چپ و ستون مهره هایم هم. هرچند که برای کار می روم، اما فکر می کنم که وقت استراحت باشد. از فردا تا شنبه.

۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

سفر در سفر


نشسته بودم در حیاط و خیره شده بودم به ایوان طلا. آرام هم کنار دستم نشسته بود و او هم محسور شده بود. عطر فضایش را دوست دارم. آرامشش را هم و کبوترهایش را. جای شما خالی بود.
****
صبح زود که توی سرمای هوا، از فرنی فروشی پیاده می رفتیم تا کتاب فروشی و من هی می خوندم "وه چه بی پا و سر که منم!" را خیلی دوست داشتم.
****
اندوه! وقتی دسته ترک ها به ترکی روضه می خوندند و سینه می زندند و من به غیر از "حسین" هایش چیزی نمی فهمیدم.
****
پ.ن. از این که یک عده آدم در هند می میرند و آن ور آبی ها دنیا را روی سرشان می گذارند و یک عده آدم در غزه می میرند و آن ور آبی ها به روی خودشان نمی آورند، در تعجبم. از این که وقتی آرام این موضوع را مطرح می کنه، خونواده های خودمون هم اظهار بی تفاوتی می کنند، احتمالا شاخ در می آورم!

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

5-دیدار

باران می بارد. انگاری که صبر آسمان تمام شده باشد. انگار که تمام هفته را تحمل کرده و دیگر طاقتش طاق شده باشد.
در فرودگاه هستم. من هم دلم برای آرام تنگه. برای خونمون. برای کاناپه مون. برای فیلم دیدن مون. برای بحث کردنمون!
****
چند ساعت بعد:
خسته شدم. خسته!
پنج ساعت می شه که توی فرودگاهم. تازه بعد از این همه، فهمیدم که پروازم نیم ساعت تاخیر داره.

خوابم گرفته. دلم می خواد که چکمه هام را در بیارم و به جای شلوار جین، یه شلوار راحت بپوشم و موهام را باز کنم. بعد برم زیر پتوی نازک روی کاناپه، دراز شم. بعد آرام را مدل "کشدار" صدا کنم و او هم با ترس و لرز جواب بده و من با تن "ملتمسانه" چایی بخوام و اون با خیال راحتی که یعنی خطر از بیخ گوشم گذشت و ازم نخواست برم سر کوه قاف، بگه باشه و بعد از چند دقیقه صدای کتری برقی بلند شه. بعد من همون طوری که زیر پتو هستم و چون پاهام روی کاناپه است، ناچار نیم رخم به تلویزیونه، بدون توجه به زاویه ناراحتم، هی کانال ها را بالا و پایین برم و سعی کنم که سر از برنامه هاشون در بیارم. یعنی بفهمم الان چی دارن و برنامه بعدی شون چی ه. بعد چون حافظه کوتاه مدتم در حد بادمجان ه ، باید این کار را دو سه دفعه انجام بدهم تا بالاخره یه چیزی یادم بمونه و برم سراغش که ببینم.
تو همین فاصله که من کانال بازی می کنم و چایی در حال دم کشیدنه، کامپیوترم رو هم روشن کنم و بیام بانو ببینم که کامنت دارم یا نه. بعد برم فیس بوک و ببینم چه خبرا هست. بعد ایمیلم را چک کنم و یک سری ایمیل هچل هفت را دیلیت کنم. بعد دونه دونه خوباش را بخونم.
دیگه چایی دم کشیده. باید دوباره آرام را صدا کنم. دو تا چایی بزرگ مشتی! آرام بیاد با چایی توی دستش زیر پتو. یک کم جام تنگ می شه اما با هم کنار می آییم.
-تلویزیون چی داره؟
-هیچی. گیلمور ببینیم؟
-باشه.
گیلمور بذارم. با چایی. زیر پتو. با آرام. بدون چکمه و شلوار جین و موهای بافته تیغ ماهی.

همین.
****
چند ساعت بعد تر:
در خانه نشسته ام، با شلوار راحتی و منتظرم که غذایی که آرام پخته، آماده بشه!

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

6-فلج

امتحان دادیم. امروز صبح.

معمولا قبل از امتحان کنترل اعصابم در دستم است. با این که استرس دارم، اما می توانم طوری کنترلش کنم که بتوانم برای امتحان آماده شوم. به عبارتی فلج نمی شوم از استرس. با این که گاهی شب قبل از امتحان از خواب می پرم، یا تا صبح خواب امتحان می بینم، اما وقتی بیدارم، خیلی عادی هستم.

دیروز، اما، فلج شده بودم. با وجودی که درسمان زیاد هم دشوار نبود و من تا پریروز خیلی ریلکس و عادی بودم، اما ناگهان فلج شده بودم. می دانستم که اگر این وضعیت را ادامه بدهم، نتیجه افتضاح می شود.

از دانشگاه که می رفتم هتل، یک قهوه خریدم و نشستم وسط مرکز خرید (سرباز)، به نور چراغانی ها خیره شدم، سرما را روی پوستم احساس کردم، صدای گیتار مردی را در همان نزدیکی گوش دادم، قهوه خوردم و ... . به مردم که مثل شب عید خودمان تمام خیابانها را پر کرده اند و صدای شادی شان همه جا پیچیده بود، نگاه کردم. فکرم را آزاد کردم، آزاد ِ آزاد. در حد خودم.

بلند شدم. سبک شده بودم. به هتل که رسیدم، شروع کردم به آماده شدن برای امتحان!
****

خوب شد. نتیجه ای که بعد اعلام می شود را نمی گویم. احساس من از امتحانی که دادم را می گویم. به اندازه توانم، نوشتم. همین برایم کافی است.

****
در این دوره ها، بعد از امتحان، یک شب شام را همه با هم می گذرانیم. می رویم رستوران. از آنجایی که نزدیک کریسمس است و رستوران ها شلوغند، این دفعه شام را در یکی از سالن های دانشگاه می خوریم.
باید بروم! و این کامپیوتر عهد عتیق دانشگاه را به خدا بسپارم!!

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

8- جدال پاییز و زمستان


****
استاد کره ای مان امروز صبح آمده و به من می گوید که برای پنج شنبه شب که با هم شام می خوریم نگران نباش. من سپرده ام که غذایی را که با گوشت خوک درست می کنند، طوری ببندند که بقیه غذا ها را آلوده نکند. من با نیش بازم (طبق معمول) از او صد دفعه تشکر کردم!
چندی پیش در جایی از "احساسات بشر" می خواندم. این که یک حسی هست که وقتی آدم را در جمع می پذیرند و آدم این موضوع را می فهمد،در دلش احساس می کند. نویسنده ادعا کرده بود که برای این حس در انگلیسی کلمه ای وجود ندارد. اما به ژاپنی می شود "آمائه". نوشته بود که با این که کلمه ای برایش ندارد اما خوب می داند که چیست. من هم امروز "آمائه" شدم!
****
در راه برگشت، کتابی را که مامان فراز در آخرین پستش معرفی کرده بود، خریدم. امروز که رفتم برایش کامنت بگذارم که ممنون از معرفی، دیدم دو تا دیگر از دوستان مهاجرم هم علاقه مند شده اند که این کتاب را تهیه کنند. تربیت فرزندان در محیطی که خودمان هنوز در آن غریبه ایم، نباید کار آسانی باشد.
****
عکس را امروز در حیاط دانشگاه گرفتم. آفتاب زیبایی بود. با سوز سرد. و زمین یخ زده.



۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

9- نوستالژی های سفر

از خیابان های این شهر خوشم می آید. نه فقط برای این که شیب دارند و گاهی فکر می کنی که داری از سربالایی سهیل بالا می ری، که برای ساختار موازی شان. از ساختار موازی منظورم، خیابان های شمالی-جنوبی و شرقی-غربی است. بر عکس لندن که حتی کوچه پس کوچه ها هم در هم پیچ می خورند و لازم نیست که زیاد زحمت بکشی که گم بشوی، اینجا به این راحتی ها آدم گم نمی شود.


امشب که از دانشگاه می آمدم، یک ماکتی دیدم که یک کم این ساختار موازی را نشان می داد. عکسش را می گذارم.



***


اقتصاد در صنایع دریایی را با یک استاد کره ای می خوانیم. از این که این امکان برایم فراهم شده است که از یک زاویه جدید به موضوعی که هر روزم را با آن می گذرانم، نگاه کنم، احساس خوبی دارم. به علاوه این که خیلی یاد حرف های مادرم می افتم که این درسها را خوانده و کم و بیش در صحبت هایش شنیده ام.

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

10- پراکنده های سفر

بانو برای بار دوم آمده به این شهر برای درس. بر خلاف تصورش که همه جا را پوشیده از برف می پنداشت، هوا باز بود و زمین خشک. سوز می آمد اما برای بانو که هنوز سرمای هوای خشک را به سوز در محیط مرطوب ترجیح می دهد، شرایط مساعد است.

نگران هتل بودم. بازهم مثل دفعه قبل، یک هتل از طریق اینترنت پیدا کرده ام که هم از نظر قیمت و هم از نظر مسافت تا دانشگاه، مناسب باشد. همکارم به هتلی رفت که به دانشگاه خیلی نزدیک تر است ولی قیمتش هم به مراتب بیشتر (خرج هتلش با شرکتمان است و نگرانی ندارد!). من فکر کردم اگر هر بار از هتل تا دانشگاه را با تاکسی بروم، باز هم کمی صرفه جویی می شود، این بود که این بار "هتل بلوط" را انتخاب کردم.

برعکس دفعه قبل، وارد شدن به اتاق همان و نیش باز من همان! هتل را چند ماه پیش فرد جدیدی خریده است و تعمیرش کرده است و همه چیز نو و شیک و تمیز است. اینترنت هم دارد، خدا را شکر!
*****
امروز، هواپیما سواری هم کرده ام. از بیان احساسم در لحظه ای که هواپیما از زمین بلند می شود، عاجزم. فقط این را می دانم که دو حس حقارت و عظمت را در عین حال تجربه می کنم و انگاری که از درون به حالت انفجار می رسم.
*****
کلاه بافتنی ام را سرم کردم و تا پایین گوشهایم کشیدم. شالگردن را هم جوری بستم که فقط مساحت محدودی از صورتم معلوم بود. از در هتل رفتم بیرون به امید غذا. چیزی زیاد نخورده بودم و نمی شد که تا صبحانه فردا صبر کنم. سوز به صورتم خورد. سوز هوای خشک. سوزی که معلوم بود از روی برفی همین دور و برها می آید. حالا من نمی بینمش دلیل نمی شود که نباشد. بو کشیدم. من هم مثل لورالای گیلمور برف را خیلی دوست دارم. همین جور که سوز برفی را می بوییدم و در خیابان قدم می زدم، با ناباوری رسیدم به یک رستوران هندی حلال! غذای هندی خریدم، برگشتم به هتل گیلموردیدم و شام خوردم.
*****
برای اولین بار دیدم که هواپیماها خیلی مرتب در صف ایستاده بودند و به نوبت می پریدند! گاهی هم صبر می کردند که یکی فرود بیاید تا نوبتشان شود. از صفشان عکس هم گرفتم.
*****
قبلا هم گفته ام که من و آرام، اخلاق های عجیبی داریم در مورد برخورد با کتاب. شدت و ضعف دارد البته. مثلا می رویم خرید و یک کتاب درسی سنگین هم در تمام مراحل همراهمان است. حالا من نمی فهمم که چرا آخرین لحظه، یادم رفت کتابم را بردارم؟! واقعا غصه خوردم. می خورم. خواهم خورد. آخر بالای سر تختم هم چراغ مطالعه است و بالشها هم خیلی مطلوبند! آه! کتاب! آه!


*****
تمام مزایای هتل به کنار، دیوار اتاقش نازک است. اتاق بغل دارند فوتبال می بینند و هم گوینده گاهی نعره می کشد، هم تماشاچی ها. من می خواهم بخوابم خب.
*****
آه! کتاب!

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

یوت هاستل*


وقتی وارد اتاق 405 شدم مات و متحیر اطرافم را نگاه کردم. از دیدن یک اتاق 1.5 در 2 متری با یک تخت فلزی دو طبقه، یکی از آن کمدهایی که در دانشگاه بهشان می گفتیم "لاکر" و سرشان دعوا می کردیم، یک تلویزیون کوچک که به دیوار وصل شده بود، و یک آینه قدی در اتاقم زیاد خوشحال نبودم. یعنی اصلا گمان نمی کردم که دوباره اتاقی را با تخت دو طبقه فلزی ببینم! یادش به خیر، یک بار که برای یک کنسرت با دوستانم رفته بودیم رشت، شب از کمبود جا دو نفری طبقه بالای یکی از آنها خوابیدیم. نمی دانم چه جوری اما!


حمام و توالت این اتاق را از در که وارد می شدی در یک محوطه 1 در 1.5 متری می دیدی. روشویی اش هم بیرون از آن محوطه و داخل اتاق بود. مثل اکثر هتل های این دیار شیر آب گرم و سرد جدا بود. هیچ دقت کرده اید که یا دست آدم را می سوزانند یا دستت یخ می زند؟ ما دو سالی با این وضعیت ظرف شسته ایم!


وقتی خانم مسئول هتل گفت که اتاقم طبقه چهار است، به این که از آن بالا احتمالا منظره قشنگی را خواهم دید فکر کردم. وقتی شوک اولیه را رد کردم، به سراغ پنجره ها رفتم. نمی دانستم دقیقا چی می بینم. هم شب بود و تاریک، هم باران می آمد و هم پنجره ها چند سالی بود که تمیز نشده بودند.


خسته بودم و باید مشق هایم را برای روز بعد آماده می کردم، این بود که سراغ تلویزیون پولی اتاق (برای هر 5 ساعت 1 پوند) نرفتم و چون میز نداشتم، همان طبقه پایین تخت نشستم و در نور کم اتاق به برنامه نویسی مشغول شدم، با فکر این که فردا هتل را عوض می کنم.


روز بعد که برای صبحانه رفتم طبقه اول، با یک سالن بزرگ تقریبا پر از دانشجو روبرو شدم. دانشجوها از همه جای دنیا. با سر و وضع مرتب. بعضی هایشان برای ترم جدید دانشگاه آنجا بودند و منتظر بودند تا خوابگاهشان معلوم شود، بعضی با دوستانشان برای گردش آمده بودند، عده ای هم مثل ما برای کلاس های فشرده یا سمینار. به غیر از دانشجوها افراد معمولی و میان سال هم دیده می شدند که معلوم بود گروهی برای گردش آمده اند و تک و توک هم اولیا بعضی از دانشجو ها بودند. گوشه این سالن، یک تلویزیون پلاسمای بزرگ بود و اطرافش هم کاناپه برای نشستن حدودا ده نفر.


به خانم مسئول گفتم که برای مطالعه احتیاج به میز دارم. در جوابم گفت که به همان طبقه اول مراجعه کنم! آنجا پر از میز است. و این که تمام 9 طبقه هتل پر است و نمی تواند اتاق من را عوض کند. من هم بعد از کلاس رفتم در آن سالن تا کمی درس بخوانم و به اینترنت وصل شوم. اینترنت که نشد! باید یک طبقه دیگر پایین می رفتم، هرچند که بعضی ها وصل شده بودند. ولی درس را می شد خواند. در همان حال بعضی از ساکنین را می دیدم که از آشپزخانه ای که در گوشه سالن تعبیه شده بود استفاده می کردند. آشپزخانه یک اتاق بزرگ با تمام تجهیزات برای آشپزی بود. عده ای هم غذاهایشان را از رستوران های اطراف گرفته بودند و تند تند می خوردند تا سرد نشود. گروهی تلویزیون تماشا می کردند. یک مادر و دختر انگلیسی کنار من نشسته بودند و با هم ورق بازی می کردند. دو سه تا خانم میان سال اسپانیش هم روی یک نقشه بزرگ خم شده بودند.


من بر خلاف همیشه که باید در محیط بدون سر و صدا درس بخوانم، داشتم درس می خواندم. فوتبال شروع شد. هرکس هر کاری که می کرد، هر از گاهی هم فوتبال را دنبال می کرد و یک صدای عجیب از خودش در می آورد!
هتلم را عوض نکردم. شبها هم هر جوری بود به این سالن می رفتم. با آدم های مختلفی آشنا شدم که تخت دو طبقه فلزی درون اتاقشان را پذیرفته بودند. راستی این را هم اضافه کنم که با این که آن شب اول نتوانستم ببینم، اما منظره اتاقم رودخانه با یک پل بود که شبها چراغ های قرمزش را روشن می کردند. راستش محل هتل در مرکز شهر بود. همان که بهش می گویند سیتی سنتر!


*youth hostel

لینک مطلب یک کم مربوط.

۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟

ساندرا در یک خانواده اسکاتلندی کاتولیک به دنیا آمده است. در کودکی دختر بچه بازیگوشی بوده و این طور که خودش می گفت هم در بازی های روزانه از درخت بالا رفته، هم یک شب برای دیدن پسرعمویش از طریق پنجره اتاقش و درختهای روبروی آن از خانه فرار کرده است. با این حال، وقتی پدرش به او گفته که حق ندارد بدون اجازه از خانه خارج شود، هرگز سرپیچی نکرده است. قلدر بوده است و با پسرها بزن بزن می کرده است.

با این توصیفات نوجوانی خود را در یک شهر نسبتا کوچک در اطراف گلاسکو گذرانده است. با خانواده اش به کلیسا می رفته و از این که از کشیش سوال بپرسد باکی نداشته است. یکی از سوال هایش هم این بوده که: "خدا که در انجیل تمام موجودات و اشیا را با اسم مجزا خطاب کرده است، اسم خودش چیست؟ چرا فقط به او می گوییم "لرد"؟ "و کشیش هم جواب قانع کننده ای برای سوال او نداشته است.

در سن نوزده سالگی با یک مرد بودایی ازدواج کرده است. برای این که حس کنجکاوی اش را ارضا کند، در زمینه مکتب آن ها تحقیق کرده است. کم و کیفش بماند، اما حدود هفت - هشت سال همسر این فرد بودایی بوده است. چهار فرزند هم داشته اند. دو دختر و دو پسر. بچه ها را به شیوه خودش بزرگ کرده است. می گفت که آن ها را می برده است در باغچه و انواع و اقسام جانوران را به ایشان نشان می داده است. یکی از پسرهایش در اثر تزریق اشتباهی واکسن دچار یک نوع بیماری روانی (آتیستیک) شده است. در همان حین هم از شوهرش جدا شده است، و خانواده اش که او را مقصر در جدایی می دانستند، او را تنها گذاشته اند.

او مانده بوده است با چهار بچه قد و نیم قد که یکی شان هم از مریضی عجیبی رنج می برده است. دوران سختی را پشت سر گذاشته است. بعد از این که به خودش مسلط شده، رانندگی یاد گرفته و در کلاس های گروهی برای بیماری پسرش شرکت کرده است. به تدریج توانسته با مریضی او کنار بیاید. در آشپزخانه یک رستوران هم کار گرفته است و خلاصه، روزگار را گذرانده است.

بعد از چند سال با یک مرد انگلیسی آشنا می شود و الان سالهاست که با هم زندگی می کنند. می گفت: همه جوره از پسرم مراقبت می کند و به طرز عجیبی پسرم از همان اول با او دوست شد.

سکینه را با یک لباس پوشیده دیدم. با یک مقنعه بزرگ سفید نخی. صورت روشن. از آن هایی که آرامش درونشان در صورتشان معلوم است. گفت من چهار سال است که تغییر کرده ام. وقتی علتش را پرسیدم، گفت:" در خانه دوستم تابلویی بود که همیشه توجهم را به خودش جلب می کرد. یک بار از او سوال کردم که قضیه این تصویر چیست؟ او برایم ماجرای کربلا را تعریف کرد. از عظمت واقعه تا سه روز با کسی حرف نزدم و بعد هم بدون درنگ مسلمان شدم!"

او هر روز بعد از کارش در رستوران، به مرکز مسلمان ها می آید و تا غروب آنجا می ماند. دعا می خواند و در کلاس های مذهبی شرکت می کند. ترجمه قرآن را خوانده است. سخت مشغول یادگیری عربی است. خودش می گفت: من تشنه ام!
بچه هایش بزرگ شده اند. حدود بیست سالشان است. با همان مرد انگلیسی زندگی می کند. می گفت: از این که بالاخره اسم خدا را فهمیدم خوشحالم.

بانو هم از این که او را پیدا کرده است، خوشحال است. بسیار خوشحال.

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

به چه قیمتی؟!


بانو این روزا دوره از خونه و کاشونه اش. مشغول درس خوندن و امتحان دادن ه. قبلا گفته که اگه یه روز استرس امتحان توی برنامه اش نباشه روزش روز نیست. اینترنت هم نداره. پر از حرف هم شده. دلش هم برای گوگل ریدرش یه ذره است. همین!

الان رفتم این
سایت رو پیدا کردم که پینگلیش رو به فارسی‌ تبدیل می‌کنه. آخه بانو کی‌ برد فارسی‌ هم نداره :)
پ.ن. بالاخره از توی هتل تونستم به اینترنت وصل شم، اما خب باید صدای سرسام آور محلش رو هم تحمل کنم.
پ.ن.2. سرم رفت! من رفتم...روح آن آقای ژاپنی که درباره مولکول آب تحقیق کرده بود، شاد!! مولکولهایم درب و داغون شدند.

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

26 یا 27؟ یکی از مسایل که می تواند باشد.

کلاس و امتحان هفته گذشته هم به خیر گذشت. تجربه خوبی بود. هم درسش را دوست داشتم هم پیاده روی های طولانی ام را به خاطر فاصله نسبتا زیاد هتل با دانشگاه. این قدم زدن ها در هوای آفتابی روزهای هفته پیش شرایط مناسبی را فراهم کرده بود تا به راحتی موضوع کلاس را به زندگی ام ربط بدهم و میزان "مدیریت پروژه زندگی" ام را بسنجم.

یکی از مباحث کلاس هم بررسی پیشرفت پروژه* بود. برنامه ریزی های** پروژه را می توان از نظر بازه های زمانی به چهار دسته تقسیم کرد. این دسته ها به طور تقریبی برابرند با بازه های پنج ساله، یک ساله، سه ماهه و یک ماهه. در انتهای هر بازه زمانی پیشرفت پروژه بررسی می شود یعنی میزان محصول تولید شده و سرمایه های مصرف شده با مقادیر برنامه ریزی شده مقایسه می شوند. در این صورت می توان اختلاف های احتمالی را به سرعت مشخص کرد وبرای رفع آنها تدابیری اندیشید.

امروز هم آخرین روز از یکی از بازه های زمانی عمر من است. اگر بخواهم در انتهای پروژه زندگی ام با اختلاف های چشمگیر غیرقابل جبران روبرو نشوم، همان بهتر است که در بازه های زمانی کوتاه به اعمالم رسیگی کنم و پیشرفتشان را بسنجم. از فردا 27 ساله می شوم و فرصت مناسبی است که برای رسیدن به هدف تغییراتی در سیستم ایجاد کنم!
* progress monitoring
** planning

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

فعال شدن سیستم شبیه ساز بانو

بانو در قطار نشسته و عازم نیوکاسل است. دوباره کلاس و امتحان و یک هفته تنها بودن و به زمین و زمان فکر کردن و همه را در سیستم ساده مغزی بانو شبیه سازی کردن دارد شروع می شود.

درسی که این هفته باید گذرانده شود، مدیریت پروژه است. هرچند که استادش سعی کرده است در رشته مربوطه تخصصی اش کند، اما مواردش به راحتی قابل تعمیم به همه جوانب زندگی است. برای همین کار پردازشگر مغز بانو در آمده است!

به عنوان مثال، متنی که امروز صبح می خواندم را عینا می آورم. قضاوت با شما!

Managing project changes
Yes, you are certain to face changes as the project proceeds! Manage change- don't let change manage you. o
It is too easy to be swamped by changes in a project. Unless these are really required by the costumer, don't do it. Yes it looks good and clever but always consider whether there is a cost impact for giving something that is not essential.o

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

ساتامپتون

1- قبل از ظهر بود که راه افتادیم. ساتامپتون در فاصله 130 کیلومتری لندن است. (حدود 2 ساعت رانندگی)
تا جایی که ما در جاده های اینجا مسافرت کردیم، به این نتیجه رسیدیم که همه آنها شبیه هم هستند! از نظر منظره، هر دو طرف پر از درخت است و از نظر شیب، به مدت تقریبا 3-4 دقیقه سربالا و سپس به همان میزان سر پایین است. (با شیب کم اما محسوس)

googlemap

2- محل اقامتمان معمولا در ساختمان های وابسته به دانشگاه است که در مواقع کنفرانس یا شرایط مشابه کلاس های ما شبیه هتل، پذیرای افراد هستند. برای این سفر من زمانی اقدام کردم که این اتاق ها پر بودند. در نتیجه سر از هتل معمولی در آوردم. هتل هایفیلد هم به دانشگاه خیلی نزدیک است، هم خانم مسئول پذیرشش به آدم تخفیف خوب می دهد و هم صبحانه های خوبی دارد. تمیز هم هست و وایرلس مجانی دارد و توصیه می شود.


3- بعد از اندکی گشت و گذار در شهر، نزدیک غروب بود که آقای آرام برگشت به سمت لندن. باز هم من تنها شدم. این سومین هفته تنهایی بود در سال 87. این که بانو در لحظه خداحافظی اشکش جاری شود از مقدرات الهی است و از دست کسی کاری بر نمی آید!



4- در مجموع 18 دانشجو بودیم که من فقط 5 نفرشان را در کلاسهای قبلی دیده بودم. بعد از معارفه، یکی از
پرفسورها ما را برد که دانشگاه را بهمان نشان بدهد. این کارش باعث شد با محیط سریع آشنا شویم و حس غربت از بین برود، همچنین فرصت پیدا کردیم هم دیگر را بشناسیم و دوست شویم. به علاوه این که امکانات دانشگاه را هم دیدیم ( آزمایشگاه شبیه سازی اش را دوست داشتم).

5- اولین بار یک روز صبح که با آقای آرام می رفتیم سر کار روی پله های مترو متوجه این پدیده شدیم. پس از دیدن یک پسر جوان نسبتا چاق با قد متوسط و عینک و کوله پشتی، به هم نگاه کردیم و گفتیم: ح.ج. نبود؟!! این دفعه بعد از یک روز که من فکر کردم که این استادی که مدام حرف می زند، شبیه کیست؛ وقتی داشت به طرز خنده داری به جوک خودش می خندید، دوزاری ام افتاد. انگار ح.ح با همان قیافه و قد و قواره اما کمی مسن تر جلوی من ایستاده بود و با دهان کاملا باز! می خندید. این که همزاد دوستانت را در زمانی که انتظار نداری ببینی، دلتنگیت را اندکی بهبود می بخشد.

6- چهارشنبه صبح، امتحان بود. امتحان موضوعی است که می توانم ساعت ها در موردش فکر کنم. برای برخی هدف است در حالیکه می تواند فقط نشان دهنده راه باشد. به نظر من یک جور بازی هیجانی است. هم باید اطلاعات کافی داشته باشی هم سرعت عمل و مدیریت زمان تا خوب بازی کنی.
[ راستی به نظرم، یکی از مزایای کنکور این است که ما به نسبت بقیه آدم های دنیا که کنکور ندادند سریع تریم.]

7- بعد از امتحان برای رفع خستگی قبل از دور دوم کلاس، یک سخنران از خارج از دانشگاه آمد و یکی از پروژه های صنعتی شان را برایمان توضیح داد به همراه مشکلی که در حین آزمایشات عملکرد پیش آمده بود و راه حلش. ما خیلی خسته بودیم و با این که مطلب جالبی بود، اما اکثرمان چرت می زدیم. جمله ای که برای نتیجه گیری گفت به نظرم در همه شرایط کاربرد دارد: تا موردی برای خودتان ثابت نشده، صرفا با شنیدن آن از بقیه باورش نکنید.

8- دیدن پارکینگ دوچرخه ها که در طول روز مرتب پر و خالی می شد، من را برد به روزهایی که با دوستم در یکی از شهرکهای ایران مسیر دانشگاه تا خوابگاه را دوچرخه سواری می کردیم. یاد مردمی افتادم که ابتدا به ما مثل موجوداتی از کره ای دیگر نگاه می کردند و بعدها شاید به خاطر بی خیالی ما، افراد زیادی دوچرخه سوار می شدند.


9- استاد بخش دوم، پیرمردی بازنشسته با قد بلند، موهای سفید و خاطره های گوناگون بود که بین درس تعریفشان می کرد. از مواردی که گفت یکی این که در بعضی از شهرهای اینجا مثل لندن و ساتامپتون خیابانی به اسم آکسفورد هست. علتش این است که دانشگاه آکسفورد زمانی بسیاری از زمین ها را خریده است و این خیابان ها هم متعلق به اوست. (اینجا اغلب زمین و ملک دو صاحب جدا دارند و مالک زمین را اجاره می کند.) او می گفت دانشگاه کمبریج ادعا کرده که آنقدر زمین دارد که می توان از این سر کشور به آن سرش رفت، بدون خروج از خاکشان!
در مورد مقالات ویکی پدیا هم گفت که از نظر سند و محتوا ممکن است دقیق نباشند. پیشنهاد کرد هرکس در هر زمینه ای که تبحر دارد، مقالاتش را مرور کند و اشکالات واضحش را ببیند.

10- یکی از همکلاسهایم، دختر 29 ساله ای بود از
مالتا. بسیار علاقه مند شدم که جزیره کم جمعیت شان را ببینم. یک بار بعد از مصاحبتمان، پسری صدایش کرد. از لهجه اش فهمیده بود که از مالتاست و هم ولایتی هستند. کمی خجالت کشیدم از رفتار خودم و اکثر ایرانی هایی که تا الان در این غربت دیدم. باعث شد در اینترنت بگردم و این گروه ایرانی ها و این رستوران ایرانی را در آخرین لحظات پیدا کنم. شاید دفعه بعد دیدم شان.

11- بالاخره این که: سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند.*

*سهراب