‏نمایش پست‌ها با برچسب عکس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عکس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

نقش خاطره می‌زنند قالی‌ها

يادشون به خير...بچه بوديم، تابستونها مي‌رفتيم كرمان، منزل خدابيامرز مادربزرگم. دم‌دمای غروب، شدت آفتاب كه كم مي‌شد، حياط رو آب مي‌پاشيدن و يك فرش پهن مي‌كردن و تا آخر شب كلي كيف مي‌كرديم. دیروز همين كه قالي افتاد تو حياط، دلم خيلي براشون تنگ شد....چه زود دير مي‌شه! 

 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

گزارشی از احوالات دخترک و مامانشان


امروز
بعد از لگوبازی، بازی محبوب بنده، داشتم تکه‌های لگو را از رو زمین جمع می‌کردم که خانوم رفتند رو مبل نشستند.‏
من: پس چرا کمک نمی‌کنی؟
دخترک: نمی‌تونم الان تایدی آپ* کنم.‏
من: چرا؟
دخترک: تامی‌ام** درد گرفته، باید بالا بشینم. ‏
من: تامی‌ات چرا درد گرفته؟
دخترک: نمی‌دونم، شاید توش پر از هانگری*** شده که درد می‌کنه...‏

*tidy up
** tummy
***hungry

دیروز

اندر قاطي‌شدن مباحث آشپزي و تمرين ركاب‌زني و تغيير دكوراسيون داخل منزل:‏

دخترك وسط ركاب‌زدنهايش، كه خودش قصه مفصلي از تمركز روي پاي راست و چپش است، ناگهان ايستاد و رو كرد به من و باباش كه داشتيم در مورد ديوارهاي جديد يكي از خانه‌هاي سر راهمان صحبت مي‌كرديم و با جديت مخصوص به خودش گفت: به 
نظرم ديوارهاي اين خونه را بايد خراب كنيم و توش تخم‌مرغ بزنيم!‏

توضیح اینکه مدتی است به دنبال عوض کردن منزل هستیم و بیشتر بحثها حول محور این دیوار چرا اینجاست، آن یکی کج است، این اتاق کوچک است، این اتاق را به خانه اضافه کرده‌اند و اینها می‌چرخد. ضمن اینکه بنده تازگیها علاقه شدیدی به آشپزی پیدا کرده‌ام و مرتب در حال امتحان کردن دستورالعملهای جدیدم و در این راه دخترک و باباش هم همراهی می‌کنند به‌خصوص وقتی پای کیک در میان باشد! از آن طرف هم دو سه روز است که دخترک صاحب دوچرخه شده و خب یادگرفتن رکاب‌زدن کلی تمرکز می‌خواست....‏

چند روز پیش

دخترکم روزها براي بنده قهوه درست مي‌كند، معلومه با دستگاه مخصوص دیگر. آن روز با همه خستگيهاش بعد از پارك و مدرسه باز هم داوطلب بود كه قهوه را درست كند.  مثل همیشه و به تقلید از باباش، با دستهاش بخار قهوه را داد طرف خودش و  ‏گفت: ‏
Oooh! What a lovely coffee!

چند روز پیشتر

تو تخت با هم کشتی می‌گرفتیم که یهو رو کرد به من و گفت:‏
Your eyes is(!) very sparkly!
بله، بنده مُردم از خوشحالی...‏





۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

آمد از ره فصل زیبای بهار


از آخرین خاطرات من و دخترکم در سال 1391
.
امروز، روز 29 اسفند، حسنی‌طور بنده با ایشان رفتم مهدشان. در طول ترم یک روز می‌شود مامانشان را هم با خودشان ببرند. بنده هم از قضا روز آخر سال را برای مکتب رفتن انتخاب کرده‌بودم!‏

بگذریم. اتفاقات جالبی افتاد. یکیش به شرح زیر است:‏

یکی از معلمها، بچه کوچکترها را جمع کرده‌بود و راجع‌ به حشرات باهاشان صحبت می‌کرد. این گروه هفت نفره کسانی بودند مثل دختر بنده که تازه دارند انگلیسی یاد می‌گیرند. خلاصه خانوم معلم از "لیدی‌برد" گفت و "اسپایدر" و این‌که "حالا شما هم یک اینسکتی بشوید و از داخل این تونلی که من درست کردم بخزید!"‏
نفر اول و دوم با اصرار خانوم معلم "اسپایدر" شدند. رسید نوبت دخترک. خانوم معلم پرسید: چه حشره‌ای هستی؟‏
ایشان بعد از مکث طولانی گفت: دایناسور! (با لهجه درست)‏
خانوم معلم که خنده‌اش را کنترل کرده‌بود گفت: فکر کنم دایناسور خیلی بزرگ است. حشره‌ها خیلی خیلی کوچیک هستند. می‌خوای یک حشره کوچولو انتخاب کنی؟‏
دخترک دوباره کلی مکث کرد و آخر سر گفت: ‏
I am a very very small dinosaur 
روشن است که چهار نفر بعدی هم "وری وری سمال دایناسور" بودند دیگر! :)‏

پیشاپیش رسیدن نوروز و سال 1392 را به شما دوستان عزیز شادباش می‌گویم. با بهترین آرزوها



۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شب، قبل از خواب، كلي بغض كرده‌بود. اشكهاش تو چشمهاي درشتش چرخ مي‌خوردند و جلوشان را گرفته‌بود كه نريزند. گفتم: چرا غصه مي‌خوري؟ جوابم را نداد. پرسيدم: نمي‌خواي بخوابي؟ با بغض فراوان سرش را به علامت "نه" تكان‌داد. گفتم: دلت براي بابات تنگه؟ دوباره با سرش جواب داد، اين دفعه "آره". گفتم: بابا زود مي‌آد. برنامه‌هامان را تا وقتي باباش بياد رديف كردم براش ولي فايده نداشت. يك كم بعد ديدم هنوز غصه دارد، گفتم: مي‌خواي بياي تو بغلم گريه كني؟ و آمد تو بغلم يك كم گريه كرد. ‏
در همان حين بنده داشتم فكر مي‌كردم به خنداندن دختري كه هميشه به راحتي مي‌توانم بخندانمش و اينكه تو اين شرايط چقدر سخت است خنداندنش...‏
خلاصه كه سعي خودم را كردم و تا حدودي خنديد و بالاخره خوابيد. ‏
.
سوالم اينجاست كه تو كي انقدر بزرگ شدي فسقلي كه غمِ تو دلت را نگه مي‌داري؟
.
.


عكس مال امروز است، وقتي داشت از مشق مهدش با دوربين خودش عكس مي‌گرفت.‏


۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

دستم بگرفت و پابه‌پا برد

1
امروز دخترک اولین چت عمرش را کرد.‏
چند روز پیش با آی‌پد مشغول بود به الکی تایپ کردن. گفتم: می‌دونی B کدومه؟ نشانم داد. دوباره پرسیدم: می‌دونی A کدومه؟ باز هم نشان داد. گفتم: اگر دوبار پشت هم بزنیشون، می‌شه "بابا". خیلی خوشحال شد و صد تا B و A را پشت هم ردیف کرد. 
امروز که با پدر جانش که ماموریت تشریف دارند، چت می‌کردیم، دخترک آمد و برای باباش نوشت BABA و بعد هم کلی علامت قلب و بوس و اینها فرستاد...راستش بنده به باباش حسودیم شد یک کم.
.
2
خريد هفتگي را مي كرديم و سلما طبق معمول جلوي چرخ خريد نشسته بود و يك نفس با بنده صحبت مي كرد. همانطور كه به ليست خريد فكر مي كردم و رديف مواد و اينكه از چه راهي بروم كه كوتاهترين باشد (از سري درگيريهاي ذهنِ من) و به سخنرانيهاي خانوم هم گوش مي دادم، گفت: مامان، چرا مردم همه به من smile مي زنند!
.
3
كوك هم مي زنند ايشون :)


راستش تو مهدش برای اولین بار دیدم که سوزن می‌دهند دست بچه‌های دو و نیم ساله و می‌خواهند که کوک بزنند. برایم جالب بود. از مدیرش سوال کردم که خطرناک نیست و اصلا برای چی اینکار را می‌کنید. جواب داد: که تمام مدت مراقبشونیم که کار خطرناک نکنند و این که این کار برای کنترل دستشون خیلی خوبه و کمک می‌کند وقتی بخواهند بنویسند. 
من هم خیلی دنبال یک همچین چیزی می‌گشتم. جرات نمی‌کردم سوزن معمولی بدم دستش. تا این که این را پیدا کردم. سوزنش پلاستیکی است و سرش هم گرد است!

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

پاپریکای من


دخترک دیشب در‌حالی‌که خیلی خسته بود ولی نمی‌خواست بازی را ترک کند:‏
موهای من فلفلی (فرفری) است؟ مگه نه؟‏
منتظر جواب من نشد، با تعجب ادامه داد:‏
فلفل سبز یعنی؟
باز هم منتظر نشد:‏
ولی موهای من که بلک* است...‏


*black

یک مدت بود که ناغافل من و باباش را بوس می‌کرد و یواش می‌گفت:" مامان (یا بابا)، دوستت دارم" و ما از خوشحالی می‌مردیم. چند روز است که این اتفاق برای اشیا مورد علاقه‌اش هم می‌افتد. مثلا همین عروسکی که امروز تو بغلش گرفته‌بود و خوابیده‌بود. ‏

غروب شنیدم که به عروسکش می‌گفت:" خوشگلم، دماغت درد می‌کنه؟ می‌خوای ببوسمش؟ کرم برات بزنم؟"‏

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

ارغوان، این چه رازی است؟*

امروز که تو آفتاب اتاقش با هم بازی می‌کردیم، یهو دیدم که چقدر خوب تو چشماش معلومم.‏

ایشون آینه من هستند، از همه نظر. این هم مدرکش



* http://www.youtube.com/watch?v=Y8ZMWmMWVu8

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

خانه دل جارو کن و وانگه مهمان طلب

انگار یک پارچه سفید مخملی روی شهر کشیدند. روی خانه و حیاط ما. پاک شده همه جا. دل من هم دیشب پاک شد. فکر نمی‌کردم به این زودی به این پاکی بشود، اما خیلی وقتهای دیگر هم انرژیهای دور و برم را دست کم گرفته بودم. این بارهم همین‌طور. هفته پیش که جلوی خانه پر از گِل بود و ما تا می‌نشستیم تو ماشین، از ترس گلی شدن صندلی کفشهای دخترک را فوری درمی‌آوردیم، فکرش را هم نمی کردم که برف بیاید و این همه همه‌جا پاک شود. دلم را هم. پر بود از مسائل گِلی.  ‏

خدا رو شکر که برف اومد. خدا رو شکر که پایه‌های زندگی‌مان محکم است.‌ خدا رو شکر.‌ همین



۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

اشک

شاید اشک بتونه این گره ای که  تو دلم است باز کنه
امید آخرمی اشک. سعی خودت را بکن


۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

مامانِ خوشگلی که من هستم یا روزهای دختر در اینترنت 9

گوشه‌ای از خاطرات من و سلما در آگوست 2012

30.08.12
دیشب در اوج خستگی بودیم که سلما از پشت مبل با یک خنده مشکوکی بهمان گفت: من خیلی دخترِ خوبی هستم. من و نوید لبخند زدیم. ایشان ادامه دادند: کیفم را با بابانوید شر* می‌کنم. ما همچنان در خستگی لبخند می‌زدیم. چنند لحظه بعد دیدیم که با وسایل کیفِ باباش مشغول است! ‏
*share

29.08.12
یکي از لحظه هاي حساس تو زندگي من و سلما. براي قدمهاي مورچه ايش تشويقش كردم و باهاش خداحافظي كردم و الان در فاصله چند متري اين كلاس كوچك منتظرش نشستم تا ياد بگيرد بالهايش را يواش يواش امتحان كند. ‏
.‏بله. سلما خانوم در دو سال و نه ماهگي دارد مهد را تجربه مي كند‏


28.08.12
شب نشسته بودیم جلوی تلویزیون که سلما خانوم با آی‌پدشون تشریف آوردند. گفت: می‌خوام برم یوتوتوب* کارتون ببینم! دستش خورد روی گوگل‌مپ**. دستش را گذاشت روی یک نقطه‌ای و به باباش گفت: شما کار داشتی رفته‌بودی اینجا. یک جای دیگر را نشان داد و گفت: من هم اینجا بودم. جاهای مختلف را نشان می‌داد و آدمهای مختلف را یاد می‌کرد که هرکدام یکجای دنیا هستند. دستِ آخر هم گفت: اینجا سرِکارِ من است!‏

نقشه‌خوانی از کارهایی است که عمه خانومش به دختر ما یاد داد. خیلی هم ممنونیم ازش.‏
* youtube
**google map

26.08.12
نهار می‌خوردیم. رفته‌بودم تو حالت جدیِ خودم و داشتم برای نوید توضیح می‌دادم که چرا فلان چیز را دوست ندارم. سلما که همیشه بین حرفهای بزرگانه ما، ماجراهای خودش را تعریف می‌کند؛ نگاه عاقل‌اندرسفیهی به هر دویمان کرد و با جدیت گفت: اگر دوست نداری، دوست ندار! ‏

 ما هم کلی لذت بردیم از این توصیه روشنفکرانه دخترمان.‏

25.08.12
"آفرين، صد آفرين، هزار و سيصد آفرين، دختر خوب و نازنين، فرشته روي زمين"

سلما خانوم يك ساعت است مشغول حفظ كردنش است. با پشتكاري بي نظير.‏

23.08.12
امروز تو فرودگاه جفتمان از اين زرافه خوشمان آمد و به عنوان يادگار سفر خريديمش. پيشنهاد دادم اسمش باشد "مايا". سلما هم قبول كرد. تو هواپيما نشسته بوديم، شنيدم كه رو به زرافه مي گفت: "نادر" بيا! نادر بيشين كنارم! برو پايين نادر!!! ‏
خيلي ‏خنديدم. هرچه هم فكر كردم نفهميدم كي اسم نادر را شنيده بوده. به هر حال، اين شما و اين نادرِ ما :)‏
17.08.12
با سلما و یکی از دوستانم بازی می‌کردیم که سلما چشمش به لاکِ پای دوستم افتاد. به پای خودش که مدتی است بی لاک مانده، نگاه کرد. بعد از مکث، با هیجان گفت: من که لاک‌پشت ندارم! ‏


من و دوستم طول کشید تا بفهمیم "لاک‌پشت" قضیه‌اش چی است!

15.08.12
ببعی‌اش را نشانده تو ناتی‌کورنر*. 

به من گفت:" داشت جیغ می‌زد، گذاشتمش ناتی‌کورنت! حواسم هم به ساعت هست."
رو کرد به ببعی:"به چیزی دست نزنی‌ها!" 

*naughty corner همان گوشه‌ایست که برای تنبیه استفاده می‌شود.

12.08.12
دخترک سرما خورده‌است. تب دارد و از چشمها و بینیش آب می‌ریزد. امروز هم حسابی ازش کار کشیدیم. یک ساعت پیش با بابانوید رفت بیرون که تو ماشین خوابش برد. وقتی رسید خانه، موهاش خیس عرق بود. با کلاه و لحاف آوردمش تو که بدتر نشود و یک کم بعد هم با سشوار موهاش را خشک کردم. 

دستم را به همراه باد داغ می‌زدم لای موهای نرم و نازکش تا خشک شوند. بغض امانم نمی‌داد. فکر بچه‌های زیر آوار یک لحظه رهام نمی‌کند. 

خدایا...

10.08.12
مامانم برای سلما یک کیف صورتی از ایران فرستاده است که امروز صبح رسید دست سلما. الان با باباش می‌رفت بیرون، کیف را گرفت دستش و می‌خواست چکمه‌های صورتی‌اش را هم بپوشد. گفتم: گرمه. این صندلهات را بپوش. 
گفت: آخه اینها که پینک (pink) نیستن!

ست می‌کند کیف و کفشش را! :)

08.08.12
ما، سه نفری، همین‌جور داریم تیم ایران را تشویق می‌کنیم؟! :)

05.08.12
اگر يك روز مواجه شديد با دو تا چشم غمگينِ نگران از جدايي، بدانيد و آگاه باشيد كه رفتنِ لب دريا مستقيم از فرودگاه، گزينه خيلي بهتري از خانه خاليست. حتي مي تواند باعث برق زدن چشمها در آن وضعيت غم انگيز هم بشود. البته اميدوارم كه در اين شرايط قرار نگيريد.

03.08.12
مبایل من را گرفته دستش و بهم می‌گوید: بذار عکست را بگیرم، انقدر خوشگلی!

چی کار کنم آخه؟!

آروم جون یا روزهای دختر در اینترنت 8

گزیده‌ای از ماجراهای من و سلما در سپتامبر 2012
11.09.12
رنگهای سلما اینجوری‌اند که: پینک، یلو، وِد (به جای رِد)، گرین،پرپل، آبی، کت ایز بلک!

pink, yellow, ved (instead of red), green, purple, AABI, cat is black

مثلا داریم از در می‌ریم بیرون، سلما رو به من: مامان! کفشِ "کت ایز بلک"ِت را می‌پوشی؟

08.09.12
مشغول بهم‌ریختن اتاقش بود. من را دم در اتاقش دید. اصولا کاری هم به ریخت و پاش ندارم بنده. به من نگاه کرد و گفت: همه چیزها را ریختم. می‌خوام یک چیزی به خودم نشون بدم!

08.09.12
وسط صحبت مهم. من رو به سلما: چرا؟ سلما: چووون، واسه اینکه...من تمیزم...پیش همه عزیزم. 
هر دفعه!

08.09.12
یک کاری را که می‌دانست نباید انجام بدهد، جلوی چشم من انجام داد. من هم تو این شرایط یک جوری نگاه می‌کنم که حساب کار دستش باشد. خیره‌خیره به من نگاه کرد و به کارش ادامه داد. بعد هم گفت: شما خوبین؟!

05.09.12
بعضی روزهای مادری هم اینگونه رقم می‌خورد که باید دو ساعت بشینی روی پله وسط مرکز خرید و سرت را فرو کنی در کتابی و نادیده بگیری بغض دخترت را که به عقیده خودش رفته مدرسه و یک لحظه هم بغض رهایش نمی‌کند و می‌پایدت تا بلکه نگاههایتان با هم تلاقی 
کند و اشکش سرازیر شود.
در همین حین تا من کتاب بخوانم و متوجه شوم که یک آدامس سمج از پله، مهمانِ لباسم شده؛ سلما با خانوم معلم مهربانش که در دنیای خود او را "خاله" صدا می‌کند با همان بغضش بازی کرد. یک کارت خوشگل هم درست کردند که توش نوشته:
Dear Mummy and Daddy
Love
Salma xx


02.09.12
وه ماي گاد!"، سلما در حينِ تماشايِ تيمي.

01.09.12
وقتي رسيديم خانه، خوابش برده بود. گذاشتمش تو تختش، بهش نگاه كردم و تو دلم گفتم "آروم جونمي". 
منتظر شدم تا صبح ببينمش. ازش پرسيدم: شما آروم جوني؟ يك كم فكر كرد: نه، نيستم. من: چرا هستي.
سلما: فكر مي كنم نيستم. من سلما خانومم!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

حس خوش افتخار

دختر کوچولوی مامان، ‏

دوست دارم بدانی که هر روز با کارهای کوچک و بزرگت من را مفتخر می کنی. مثلا دیروز که رفتیم برای کلاست و خودت نشستی و کفشهایت را مثل هر روز در آوردی و در جاکفشی گذاشتی، با دیدن کفشهای فسقلی صورتی‌ات در جاکفشی از داشتنت خدا را شکر کردم و متوجه لبخند مادری که این احساس خوشبختی من را موقع عکس گرفتن از این منظره دید، شدم.‏

یا این که امروز، بعد از یک روز شلوغ، با خستگی رفتیم منزل یکی از دوستان. اول این که برای خودت میوه و شیرینی می‏خوردی و مزاحم بچه بزرگترها نمی‏شدی، بعد هم این که با پسر بچه کوچکشان که یک سال از خودت کوچکتر است و معروف است به جیغهایش، توانستی بازی کنی و برای مدتی ساکت نگهش داری. وقتی مادرش داشت از یکی از دوستانش می‏گفت که دختری همسن و سال تو دارد و اتفاقا دیروز همدیگر را دیده اند و بچه همسن تو، همین پسر بچه را کتک می‏زده‏است، باز هم آن احساس افتخار را داشتم. ‏

می‏دانم که کودکی و انتظار ندارم که همیشه رفتار معقولانه داشته باشی. همین دیروز بود که  همه پسته ها را می‌ریخی زمین یا با من یکی به دو کردی و مجبور شدی برای دو دقیقه بروی ناتی کورنر* و باز هم دست از لجبازی بر نمی‏داشتی و تمام دو دقیقه الکی خندیدی و هی پرسیدی که تمام نشد و من رسما کم آورده بودم تا این که خودت گفتی مامان ساری**!‏


اما باور کن که اگر ترازویی بود که می توانست این موارد را با هم بسنجد، حق را به من می‏داد. یکی از بهترین اتفاقات زندگی من
بودی و هستی دختر کوچولوی من.‏

*naughty corner
**sorry





۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

شکوفه های همسایه مان


یکشنبه ظهر در خانه مان را زدند. یک شاخه پر از شکوفه برایمان آورده بودند. انصاف نبود که بعد از گلایه های پست قبل این را ننویسم.

درست که نمی توانیم با هم صمیمی باشیم. اما همین که در همسایگی هم هستیم و گاه به گاه با شاخه ای پر از شکوفه دل هم را شاد می کنیم در این دیار غربت برای خودش غنیمتی است.

۱۳۹۱ فروردین ۴, جمعه

نوروزتان مبارک



این تخم مرغها محصول مشترک خانواده ماست در آخرین لحظات سال 90.

تبریک فراوان


سال نو مبارک.

انقدر که این چند روز در فیس.بوک شلوغ و پلوغ شده بود و مرتب گوشی مبایل بوق می زد که بدو برو کامنت داری و اینها که حواسم به کل پرت شد که باید به دوستان وبلاگ عرض ارادت کنم. خلاصه که پوزش مرا پذیرا باشید. سال نو مبارک.

خانه تکانی با موفقیت انجام شد. یعنی تا آخرین لحظات خودم هم نمی دانستم که با وجود دختر خانمی که هر لحظه با ما کار دارد و کارش هم فوری است، چطوری می شود که خانه را تکاند. این بود که بی خیال شده بودم. تا این که همسر گرامی، شنبه صبح گفت که اگر کاری هست بگو که بنده کمک کنم. این شد که دوتایی دست به کار شدیم و در عرض دو روز آخر هفته، خانه مان را تکاندیم. کلی هم آت و آشغال جمع کردیم و فرستادیم رفت. صدای کابینتها را می شود شنید که از خوشحالی هنوز دارند جیغ می زنند از بس که خالی شدند!

هفت سین را هم صبح دوشنبه چیدم. گلهایش را هم آخرین لحظات، بدو بدو کنان خریدم و همانی شد که دلم می خواست. تخم مرغهایش را هم که از یک هفته قبل دنبالش بودم و سفارش دادم تا برایم بیاورند همان دوشنبه رسید و خلاصه با دختر درستش کردیم. تخم مرغها، سرامیکی بودند با نخ که می توانی آویزانشان کنی. وقتی رسیدند دختر خواب بود و من با رنگ روغنی که تازه خریدم، رنگشان کردم. باید بنویسم از این که بعد از سی سال، این روزهایی که با دخترم نقاشی کشیدم مرا سر ذوق آورده و رفتم برای خودم لوازم نقاشی خریدم و صبر می کنم تا دخترک که خوابید، برای خودم قلم مو به دست بگیرم. از تخم مرغها می گفتم. من فقط یک رنگ ساده رویشان زده بودم. بعد وقتی بدو بدو گلهایم را خریدم، در همان مغازه چشمم به یک سری برچسب گل افتاد. با این که به نظرم الکی گران بود، خریدمشان. بعدتر پدر و دختر همان گلها را روی تخم مرغها چسباندند و زیباترین تزیین سفره مان را درست کردند. دخترک که تا امروز با این گلهای چسبناک سرگرم است و بعد از این که بالاخره از تزیین تخم مرغها فارغ شد، بعد از دو روز، آنها را روی سر و صورت و لباسهای من و باباش امتحان می کند. همین امشب تمام صورت مرا تزیین کرده بود و یکی را هم روی دماغم چسبانده بود و بوق می زد!

از هفت سینمان این را هم بگویم که هم قد دخترک بود. از همان صبح دوشنبه می خواست که سنجد و سماق بخورد و هی سکه ها را در سماقها فرو کند. اما چون گفته بودم خوشمزه نیستند، به من نگاه می کرد و می گفت: اوشمزه نیست. بالاخره وقتی خودش با سفره تنها بودند، سیبها را برداشته بود و از هرکدام یک گاز زده بود. بعد دوستانم برایم نوشتند که سیب هفت سین اصولا باید گاز زده شود! چه معنی دارد که سیب را کسی گاز نزند ...




امیدوارم که سال 91 برای همه دوستان سال خوبی باشد.






۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

استک-توپ


الان از بازی برگشتیم و دختر هم خوابیده و وقت خوبی است که فکری که تمام مدت بازیش تو ذهنم می چرخید را بنویسم.


رفتیم به قول خودش "استک توپ" یا همان جایی که از این بازیهای چند طبقه ای دارد و یک قسمتش هم استخر توپ هست. تو این دو سه طبقه، یک بخش برای بچه های زیر 5 سال است و بقیه بازیها برای 5 سال به بالا تعبیه شده است که البته بچه های کوچکتر هم می توانند توش بازی کنند اما با نظارت بزرگترها.

وقتی دختر می رود توقسمت مربوط به خودش، اصلا نیازی نیست که من نگاهش کنم. هم خیلی مراقب است و معمولا کار خطرناکی ازش سر نمی زند و هم خیلی مهربان است و نه از کسی جلو می زند، نه کسی را هل می دهد و نه کتک می زند. تازه اگر درگیری ای هم کس دیگری ایجاد کند زود محیط را ترک می کند.

همین. تو یک همچین جایی، من می توانم برای خودم کتاب بخوانم. او هم بازی کند و من نگران این نباشم که دخترم وحشی بازی درمی آورد. نمی دانم که وقتی بزرگ شد، این خصلتش در کل به نفعمان خواهد بود یا نه. اما این را می دانم و دوست داشتم ثبت کنم که امروز از این بابت، احساس خوبی دارم و داشتم.


۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

ون گوگ خونه ما


دخترک مدتی است که مدادشمعی به دست دور خانه برایمان نقاشی می کند. معمولا با قیافه جدی اما بدون داد و بی داد می گویم که روی کاغذ باید نقاشی کشید. یک بار البته از دستم در رفت و سر و صدا راه انداختم. آن هم به خاطر این که از جای دیگری ناراحت بودم و برگشتم دیدم که روی دیوار هال با رنگ سیاه خط خطی شده است. بگذریم. باید از اعصاب -مصاب- داغانم که الکی پاچه می گیرد باید در جای دیگر مفصل صحبت کنم. الان می خواهم از ون گوگ فرفری بگویم با آثار هنری اش.

یکی از راههایی که به مغزم رسید این بود که برایش کاغذ سفید بخرم و به دیوار اتاقش بچسبانم و بگذارم از ایستاده خط خطی کردن لذت ببرد. خودم هم کلی برایش هنرنمایی کردم و هرچه بلد بودم روی کاغذها کشیدم. دوست داردشان و رویشان نقاشی می کند و گاهی هم با ذوق بهشان نگاه می کند و می گوید: اوووووووووووووه یا wow. اما گاهی هم با شیطنت کنار می زندشان و روی دیوار را خط می کشد.

به هر حال که روی دیوار هال، درست پشت کاناپه، روی در توالت، روی میز و گوشه کنار کتابخانه و چوبهای کف اتاق، تا اینجای کار مورد حمله قرار گرفته اند. و هر بار بنده جمله روی کاغذ باید نقاشی کرد را تکرار کرده ام....


۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

یک روز

امروز صبح زود وقتی دخترک از خواب بیدار شد، بعد از شیر، یک ساعتی را با پدر بازی کرد و من خوابیدم. ساعت 8 بود که برگشت روی تخت و بعد از حدود نیم ساعت دوباره خوابیدیم. نزدیکی های 10 بود که بیدار شدیم و تقریبا نیم ساعت با هم روی تخت بازی کردیم.

دخترک کمی برنامه سی بی بیز* نگاه کرد تا من یک کاسه شیر و کورن فلکس بخورم. بعد با یکی از عروسکهایش بازی کردیم تا دختر به چرت افتاد. شیر خورد و خوابید. من هم در این فرصت بلند شدم و کمی مرغ برای نهار پختم. یک کم هم تو فیس بوک چرخ زدم.

تا خانم از خواب بیدار شد، شال و کلاه کردیم و رفتیم تسکو** برای خرید هفتگی. یک ساعتی را بین راهروهای مغازه، چرخ زدیم و آمیدم خانه. خریدها را جابحا کردم و یک کم از غذای این روزهای دخترک را بهش دادم. یک کم پودر برنج را در آب جوش مخلوط می کنم و بعد هم دو قاشق از میوه هاش را بهش اضافه می کنم. دو لپی می خوردش. خودم هم یک کم مرغ خوردم با نان.

ساعت 2 بود که با هم خوابیدیم. فکر کنم برای یک ساعت و نیم. البته لیدی بازهم خوابید و ساعت 4 بود که از اتاق آوردمش بیرون. او در بیبی جیمش*** بازی کرد و من نمازم را خواندم. بعدتر دو پیمانه برنج خیس کردم و دوباره لباس پوشیدیم و این بار رفتیم پارک. فاصله پارک تا خانه مان، 10 دقیقه پیاده روی است. روی چمن ها نشستیم و لیدی به درخت ها و چمن ها و آدمهای درن پارک نگاه کرد. یک کم شیر خورد و در همان وضعیت خوابش برد. گذاشتمش در صندلی کالسکه اش و خودم هم کتابم را که چند روز بود می خواستم شروع کنم و نمی شد، شروع کردم. لیدی که بلند شد، برگشتیم خانه.

زیر کته را روشن کردم. از کتابهای دختر را با هم نگاه کردیم. همان ها که شکل بزرگ دارد. برای تقویت هوش. آرام زنگ زد که برویم ایستگاه دنبالش. ما هم برای سومین بار شال و کلاه پوش شدیم! البته امروز خیلی گرم بود و حقیقتش این است که به شال و کلاه نیازی نبود! آرام را برداشتیم و برگشتبم خانه. سالاد درست کردم و پدر و دختر هم با هم بازی کردند. بعد به دخترک از غذایش دادم. بعدتر هم خودمان شام خوردیم. بعد از شام هنوز نصف بازی آرژانتین و یونان مانده بود. توانستیم کمی نگاه کنیم. پفک هم مزه فوتبال هایمان است!

یکی از دوستان از ایران تماس گرفت. با هم اووو**** کردیم. وقت خواب دختر شده بود. خداحافظی کردم. لباس خواب تن خانم کردم و یک کم شیر خورد و خوابید.

با آرام چای نعنا خوردیم و یک فیلم مستند در رابطه با شیر و پلنگ دیدیم. بعد با خودم گفتم که بنویسم این روزهایم را. حداقل یکی اش را. حالا هم می خواهم یواش یواش آماده خواب شوم.

شب به خیر.

این هم عکس لیدی در پارک، همین امروز.

* Cbeebees
**Tesco
***Baby gym
****Oovoo

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

عیدتون مبارک


۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

معارفه