‏نمایش پست‌ها با برچسب دیده های بانو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیده های بانو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

قضاوت نمی کنم، فقط یه سوال؟!

امروز، بعد از یک هفته که کم و بیش تو خانه بودیم، گفتیم دختر را ببریم یک جایی بازی کند. من و باباش هم بشینیم از دور نگاهش کنیم و یک قهوه ای چیزی بنوشیم و یک کم صحبت کنیم، بلکه احوالات من سرجاش بیاید.

برعکس دو دفعه پیش که رفته بودیم به همین سالن بازی و خلوت بود، امروز پر از بچه شده بود. انواع و اقسام سن ها. دو سه تا هم خانواده کلیمی در بین این جمعیت دیده می شدند. یکی از این خانواده ها حدود پنج، شش تا بچه داشتند.

نشسته بود و برای خودم چای می نوشیدم. دختر و بابایش هم دورتر با هم بازی می کردند. چشمم افتاد به پدر خانواده مذکور که با یکی از پسرهایش بازی می کرد. خانمش هم آن طرف تر یکی از دخترها را بغل کرده بود که بخوابد و این در حالی بود که از برآمدگی شکمش می شد فهمید که دختر روی خواهر یا برادر چند ماهه اش دارد می خوابد! دو سه تا بچه دیگر هم داشتند برای خودشان دور می دویدند.

یک قلپ به چای زدم و با خودم این جمله ها را تکرار کردم که حتما بیایم و اینجا بنویسم. "به من چه که اعتقادات شما را قضاوت کنم؟ به من چه که شما از باردار شدنتان جلوگیری می کنید یا نه؟ به من چه که هدفتان از بچه دار شدن چی می تواند باشد؟ فقط تو رو خدا اگر یک روز دلتون خواست به سوال من جواب بدین، بگین که تو یک خونه پر از بچه که همه شون می خوان بدو بدو کنن و همه جا را بهم بریزن و همدیگر رو هی بزنن و بعد هم لابد هر چند وقت یک بار همه گرسنه ان و بعد هم همه شون می خوان برن دستشویی و باید حمومشون کنین و لباساشون را عوض کنین و هر روز بفرستینشون مدرسه و دفتر و دستک براشون بخرین و مسافرت ببرینشون و اینها، کی جونش، وقتش و جاش رو پیدا می کنین که به عمیلاتی بپردازین که منجر به بچه دار شدن بشه؟"

داشتم اینها را می نوشتم، به این فکر کردم که این دسته از کلیمی ها تنها نیستند. خیلی از مسلمانها را هم دیده ام با کلی بچه. مثلا همین تابستان در دبی، یک خانواده بودند با چهار عدد دختر و دو عدد پسر و یک مادر حامله. آن روز راستش فقط به خرج و مخارج آن خانواده عرب فکر کرده بودم. امروز دیدم که شاید باید برایشان یک کف مرتب هم بزنم!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

صورت و سیرت

امروز یک برنامه از بی بی سی دیدم که یک زوج داشتند بررسی می کردند که چگونه بچه دار بشوند. مرد، یک بیماری ای داشت که استخوانهای صورتش درست رشد نکرده بودند و می توانست آن را به بچه اش منتقل کند. احتمال این که ژن معیوبش در نسل بعد بدتر شود هم بود. یعنی این که بچه اش نتواند حتی نفس بکشد یا غذا بخورد.
*
نشان می داد که این زن و شوهر تمام راهها را چک می کردند. بعد برای این که درست تصمیم بگیرند، در هر مرحله از تصمیم گیری با یک نمونه عملی از نزدیک (خانواده هایی که مشکل مشابه داشتند) مشورت می کردند. مثلا یک خانمی بود که ژن معیوبش را یک بار به بچه اش منتقل کرده بود، البته بیماری اش فرق می کرد، و دوباره حامله بود و بچه جدیدش هم همان مشکل را داشت. یا این که به دیدن خانواده ای رفتند که برای جلوگیری از انتقال ژن معیوب، آی وی اف می کردند. دو تا بچه را هم با بیماری مشابه همین مرد نشان داد که چه همه سختی می کشیدند.
*
خلاصه که یک پروسه مرتب و منظم برای تصمیم گیری داشتند. بعد در کنار همه این فاکتورها، اعم از این که رعایت حال بچه و مادر و پدر را کرده باشند، به فکر این بودند که حق و حقوق آدمهای معلول هم حفظ بشود. یعنی مرتب تاکید می کردند که دوست دارند تصمیمشان از نظر اخلاقی طوری باشد که آنها آزرده نشوند.
*
لینک برنامه را اینجا می گذارم. اینجا هم یک متنی است که خود این طرف نوشته است. در یکی از کامنتها برایش نوشته اند که دنیا به افرادی مثل شما احتیاج دارد. من هم با نگارنده موافقم!

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

ظرفیت ذهن من

امشب به این نتیجه رسیدم که بیشتر اوقات وقتی ذهنم در حالت تعادل است، دستم می تواند چیزی را ثبت کند! یعنی آن روزهایی که اینجا به روز می شود، معنی اش این است که ذهنم آرام است. البته در بیشتر موارد. خلافش هم وقتی است که خیلی بریده ام و دیگر کاری ندارم که آشنا هم از این صفحه می گذرد و هرچه به ذهنم می رسد می نویسم.
*
در ده روز گذشته هم این سیال ذهن بنده درگیر جوش و خروش بود و به تبع آن این صفحه هم سوت و کور. اولش یک تلنگر جزیی تعادلش را به هم زد و دومش هم یک شبه سونامی کلا داشت نابودش می کرد که دست اندرکاران به دادش رسیدند و نجات پیدا کرد.
*
تلنگر از این قرار بود که مادر یکی از دوستان دبیرستانی را دیدیم که ما را برد به ده، دوازده سال پیش. در همین حال و هوا، ناگهان شروع کردم به خواندن نتهای داخل دفترچه یکی از سی دی های دختر. سل می فا سل سل سل لا سل فا می .... اصلا باورم نمی شد که یادم باشد. شاید آخرین باری که نت خوانده بودم همان سال اول دبیرستان بوده است. شاید هم راهنمایی وقتی کلاس ارف می رفتیم. خلاصه که بعد هم با یکی از اسباب بازیهای دختر چک کردم و دیدم که جای نتها را هم یادم است. میزان کشش آنها را هم به خاطر داشتم. این شد که گاو دخترک که رویش کی برد دارد را برداشتم هی برای خودم زدم سل می فا سل .... آقای همسر هم یک نگاه تحسین آمیزی می کرد که باید می دیدید. خلاصه این یادآوری و این اتفاق و این شعر "مرغ بهار" چند روزی ذهنم را درگیر کرده بود. یعنی انگاری که یک سنگی چیزی افتاد در دریای ذهنم و خلاصه یک موجی درست شد و شاد بود و می آمدم زود می نوشتمش اگر قضیه همین جا تمام شده بود.
*
اما سونامی از آن ماجراهایی است که دست آدم را می بندد و خودش نمی گذارد که بنویسیش. مثل دیدن معجزه مثلا. نمی شود توضیحش داد. شما از من بپذیرید که خیلی عجیب بود. نه، شاید عجیب نبود، خود پدیده را می گویم. از آن چیزهایی که قبلش وقتی می شنیدم،وجودش را قبول داشتم. حتی وقتی می دیدم هم با پذیرشش از نظر عقل مشکلی نداشتم. فقط رعب داشت. نمی دانم اسم احساس حاصل از آن را چه بگذارم. ترس؟ برایم ترس داشت. مثل بچه هایی که از تاریکی ترسیده باشند. این دفعه ذهنم قفل شده بود و به جای این که صد دفعه بخواند "مرغ بهار آمده با فریبایی"، هی یک سری جمله خوفناک را تکرار می کرد. من هم برای این که ساکتش کنم، سریال پشت سریال می دیدم. بعد درست وسط سریالها صدا تکرار می شد و من هم می افتادم وسط حس خوف. تا این که دختر را سوار ماشین کردم و سی دی "مرغ بهار" را هم گذاشتم و اشک ریزان رفتم روی تپه. اشکها انگار سونامی را ساکت کرد. ذهنم مرتب شد. طوری که می توانستم مشکل را به آقای آرام توضیح دهم. بعد هم که ایشان زمام امور را به دست گرفتند و خلاصه به خیر گذشت.
*
امشب هم لابد تعادل در جریان است که دست و ذهن و بقیه جوارح کوتاه نمی آیند!
*
*
ترانه مرغ بهار را هم اینجا دارد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

لیدی آمریکایی می شود

من و لیدی باز هم در گشت و گذار به سر می بریم. این دفعه آمدیم غرب! یک هفته ای می شود که در نیوجرسی هستیم. دخترک قبل از این که پنج ماهه بشود، پنج بار سوار هواپیما شد.
اینجا هم مشغول مشاهده هستیم. از زندگی ایرانی های مقیم گرفته تا خیابان ها و سوپرها و مردم و خانه ها. ذهنم دوباره پر شده است از مطلب جدید. باز هم وقتی ظرف می شویم و لیدی خواب است، در ذهنم وبلاگ می نویسم!
اگر وقتی بود می نویسمشان. الان یک عدد لیدی گرسنه بیدار شده است....

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

شادی

به خاطر سرما و سرعت نسبتا پایین من در پیاده روی این روزها، صبح ها مسیر خانه تا ایستگاه قطار را با اتوبوس می رویم. در اتوبوس و قطارها هم، که می دانید، هم همه و سر و صدا نیست. گاهی کسی با مبایلش صحبت می کند یا با بغل دستی اش و والسلام.
*
مبایلی زنگ خورد. ناگهان زنی با صدای کلفت و لهجه آفریقایی فریاد زد. فریاد هم طوری بود که تمام نمی شد، با خنده و شگفتی خانم هم همراه شده بود. طوری که ملت بی تفاوت اینجا هم با تعجب نگاه می کردند. در همین حین به ایستگاه رسیدیم. خانم آفریقایی هم با ما پیاده شد. هنوز داشت فریاد می زد و خوشحالی می کرد و پاهایش را به زمین می کوبید و بلند بلند می گفت:thank God
*
من و آرام راهمان را ادامه دادیم و از خانم خوشحال فاصله گرفتیم. آرام می گفت:" چه جالب که سر صبح با شادی اش همه را شاد کرد. چه راحت خودش را خالی کرد." من هم که لبخندم کنار نمی رفت ولی اشکم هم نزدیک بود بریزد، گفتم: "دارم فکر می کنم که من اصلا در عمرم انقدر خوشحال شده ام! به احتمال زیاد انقدر ناراحتی را تجربه کرده ام اما نه شادی اش را. یا لا اقل اصلا یادم نیست. حتی اگر تجربه شده باشه هم مطمئنم که این جوری تخلیه نشده است."
*
*
*
*
برای پست قبل بازهم اگر چیزی به نظرتون رسید بگویید. ممنون.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

سفره

پنج شنبه اول ماه رمضان بود و مراسم شلوغ تر از شب های قبل. یعنی این جوری که زانوت را مجبور بودی بگذاری روی پای بغل دستی یا این که زانوی ایشان را تحمل کنی یا یک چیزی در همین مایه ها. بعد هم این که برخلاف هر شب که یک افطاری ساده بود، که قبلا هم گفته ام، دیشب ملت همه نذر مرده ها کرده بودند و سفره پر شده بود از حلوا و حلیم و شیربرنج و سبزی خوردن و ماست و زولبیا بامیه و میوه به غیر از خوراکی همیشگی که چای و خرما و نان و پنیر و یک غذا هست. خلاصه که منظره بیشتر از سفره شبیه بازار شام بود.

من اما هرازگاهی دوست دارم این به هم چسبیدگی ها و این شلوغ پلوغی های ملت را. مخصوصا وقتی که روزه هم نبودی و گرسنگی مانع دیدن دور و بر نمی شود و این فرصت را داری که کلی هم سوژه پیدا کنی.

یک خانم جوان عراقی کنارم نشسته بود. با چادر عربی و یک لبخند بسیار زیبا. من نمی توانستم خیلی جمع و جور بنشینم تا خدای نکرده با فندق جان دعوایمان نشود و ایشان هی خودش را جمع می کرد. من هم هی معذرت می خواستم و سعی می کردم که برایش جا باز کنم، ولی موفق نمی شدم. با لهجه عربی از من تشکر می کرد و می گفت که انشا الله در بهشت برای هم جا باز کنیم!

یک خانم جوان ایرانی هم با پسر 3 ساله اش رو به روی ما نشسته بود. او هم خوش خنده وخوش اخلاق بود. بدون این که اسم هم را بدانیم، ما سه نفر کلی با هم حرف زدیم. با پسرش هم. البته اسم او را فهمیدیم. آرین. او هم سریع با ما دو نفر دوست شد و به خانم عراقی حتی می گفت خاله.

در شلوغی پذیرایی و همهمه جمعیت، آقای آرین دستشویی اش گرفته بود و مادرش هم که می گفت معمولا درخواستش سرکاری است، به او گفت که "این جا دستشویی نداره!" آرین هر چند دقیقه یک بار درخواستش را تکرار می کرد و همان جواب را می شنید، تا این که من دیدم بلند شد و ایستاد و این پا آن پا می کرد و می گفت: دستشویی! مستاصل شده بود و به خانم عراقی گفت:" خاله این جا دستشویی نداره؟" او هم گفت که باید داشته باشد. و بعد ما که تا اینجا سعی کرده بودیم در کار مادر آرین دخالت نکنیم، توجه ایشان را به این پا و آن پا کردن او و همچنین خیسی ناچیز شلوارش جلب کردیم. خلاصه مادر بلند شد و با آرین رفتند دستشویی. وقتی برگشتند با همان خنده شیرینش می گفت که آرین گفت:" این جا که دستشویی داره. چرا دروغ گفتی؟ دروغ کار بدی ه!!"
***
جواب نظرات محبت آمیزتون را در همان پست قبل نوشتم.

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

سهم



سر سفره افطار نشسته بودیم، سرگرم با نان و پنیر و گوجه و بفرما بفرما. چای و خرما هم فراموش نشود. بین آدمهایی که نمی شناختمشان. لبخند می زدم و سعی می کردم که هی به همه نگویم که روزه نبودم!

مسئولین پذیرایی، در همان حین شروع کرده بودند به پخش کردن غذای کودکان. ظرفشان کوچکتر از آدم بزرگ ها است. خانواده سمت چپی ام دو تا غذای بچه گرفتند، یکی برای کودکی که خواب بود و دیگری هم برای بچه ای که گفتند بیرون است.

نوبت به پذیرایی ازآدم بزرگ ها رسیده بود. تا خانم ایکس را غذا داده بودند که سینی تمام شد و ایشان هم فوری غذا را زیر صندلی کنارش قرار داد. مسئول پخش غذا هم با سینی جدید عوض شد. از خانم بغل دست خانم ایکس که روی صندلی بود، شروع کرد و او هم غذا را به خانم ایکس داد و دوباره طلب غذا کرد. خانم مسئول گفت که من الان به شما غذا دادم و ایشان هم اعلام کردند که غذا را به خانم ایکس داده اند و مسئول هم که نمی دانست خانم ایکس واقعا گرفته یا نه بی خیال شد. من اما غذای اضافی را زیر صندلی می دیدم. این خانواده در سمت راست بنده نشسته بودند. البته کمی آن طرف تر.

ما غذایمان را شروع کردیم. جای شما خالی، قورمه سبزی بود با برنج. بسیار هم لذیذ. دو دختر روبرویی و آن خانواده سمت چپی هم سالادهای رنگ و وارنگ آورده بودند که تعارف می کردند و با هم می خوردیم.
صدای دو تا از مسئولین پذیرایی آمد که یکی شان گفت:" یک غذا بده برای خانم فلانی که تازه آمده" و دیگری جواب داد:" باور کن تمام شده." و در این حال رفت که غذای خودش را بیاورد برای مهمان تازه. این صدا را خیلی ها شنیدند، اغلب کسانی که به مدد قورمه سبزی ساکت شده بودند. خانم سمت چپی، دو تا غذای کودکش را به دختر نوجوانش داد و گفت:" برو اینو بده برای مهمان تازه. بنده خدا می خواد غذای خودش را بده." و به این ترتیب تا مسئول با غذای خودش برگردد، خانم تازه وارد غذایش را هم شروع کرده بود. و آن غذای اضافی کماکان زیر صندلی بود.

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

مهمان­های خدا


مقداری میوه و یک بطری آب و چند عدد شیرینی برداشته بودم تا آخر شب که از مراسم برمی گردیم، از وقت استفاده کرده باشیم. اذان که ساعت 8 و نیم شب است و تا مراسم افطار و دعا و صحبت تمام شود هم می شود ساعت 10 و نیم و تا ما به خانه برسیم ساعت از 11 گذشته است و دیگر آرام فرصت ندارد که آب و میوه بخورد. خلاصه که احساس کدبانوگری داشت خفه ام می کرد!

در اتوبان می راندیم به سمت مراسم. امسال اولین سالی است که من روزه نمی گیرم و احساسات عجیبی دارم. از یک طرف، موقع اذان احساسی شبیه حسادت دارم از این که مزه خرما را مثل بقیه نمی فهمم و دعا کردن آخرین لحظه را از دست می دهم، و از طرف دیگر، وسط روز که مثل گاو گرسنه می شوم و اگر غذا کمی دیر و زود شود، حالم بد می شود، برای تمام دست اندر کاران وضع تبصره برای زنان باردار دعا می کنم!

اتوبان به نظر شلوغ تر از روزهای قبل بود. کمی اختلاط کردیم که چه طور حتی شنبه خلوت تر از یک شنبه بود و به نتیجه نرسیدیم. البته شلوغ که می گویم هیچ شباهتی به شلوغی های دم افطار خودمان در تهران نداشت و کاملاشرایط نسبی برای این اتوبان در ساعت 8 بعد از ظهر روز تعطیل منظورمان بود.

پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. خانم جوانی هم سوار بر یک اپل (واکسالِ انگلیس!) کروکی هم کنارمان ایستاد. صدای موزیک بلند هندی شاد از ماشینش تمام فضای اطراف را پر کرده بود. نگاهی به آرام کردم و گفتم که چه شاد است. همان لحظه که دوتایی به سمت شادی این خانم جوان نگاه کردیم، مرد جوانی با بلوز گل بهی و شلوار جین که از ماشین عقب پیاده شده بود را دیدیم که با این خانم شروع به صحبت کرد. من از تمام مکالمه با این که صدای موزیک کم شده بود، فقط نه های با تعجب خانم را می شنیدم. بعد هم دیدیم که مرد به پشت فرمان برگشت و چراغ هم سبز شد و همه راه افتادیم. من با خنده گفتم که شبیه جردن شده بود. چه همه وقت بود که از این صحنه ها ندیده بودیم. بعد هم ناگهان گفتم "این راننده هه خوبه ایروونی باشه!" به چراغ بعدی رسیده بودیم که صدای کمک راننده آن آقای گل بهی پوش را شنیدیم که داشت با صدای بلند فارسی حرف می زد.

تا جایی که چشم کار می کرد ماشینشان را بعد از چراغ دنبال کردم. از همان خروجی های به سمت مراسم استفاده می کردند. شب که برمی گشتیم و داشتم میوه پوست کنده می دادم دست آرام، گفتم: آقای گل بهی را در مراسم دیدی؟ و او که اصلا به کنجکاوی من نیست، دقت نکرده بوده است.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

پیرمرد


1- هشتاد ساله بود. راه رفتن و صحبت کردن برایش ساده نبودند. بیشتر گوش می داد و گاهی هم نظر. به من توصیه کرد که ماهی زیاد بخورم چون برای فندق خوب است و من هم با لبخند مخصوص خودم از او تشکر کردم و گفتم چشم! از وقایع اخیر متاثر بود. می گفت با وجودی که فاصله صندوق تا خانه شان فقط 500 متر بوده است، اما سه بار مجبور شده است از فرط خستگی بین راه بنشیند. رایش هم که معلوم است.

2- دیگری هفتاد ساله بود. افتخار می کرد که شناسنامه اش رنگی نشده است. از سهمیه بندی بنزین و افزایش حقوق هم راضی بود. مقدار زیادی کارت بنزین داشت از ماشین های گذشته و اقوام خارج از کشور که حتی حاضر بود سهمیه بنزین کمتر شود. مردم معترض را هم ساده می پنداشت. می گفت که این نظراتش نتیجه سالها تجربه است.

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

مات و متحیر

مات و متحیر من و آرام بودیم، دیشب. وقتی ساعت یک و نیم از خانه مامانم این ها می رفتیم خونه مامانش اینها. توی خیابون ولی عصر. توی ترافیک. بین ماشین های آخرین مدل پر از دختر و پسرهای آلاگارسون*! که توی اون ترافیک از هم سبقت می گرفتند و لایی می کشیدند.




ما نمی دانستیم که کدام را نگاه کنیم. من تصمیم گرفتم که بشمرمشان. بعد از چند ثانیه پشیمان شدم، کار سختی بود. با همان دهان های بازمان می گفتیم که چه جالب، یک پارتی خیابانی عظیم. کجای دنیا پیدا می شود؟ این همه جوان رعنا به دنبال هم؟ نصف شب در خیابان؟!




بعد هم در اتوبان مدرس، نزدیک بود بین دو ماشین که با هم کورس گذاشته بودند، عکس برگردان شویم، که به خیر گذشت. دعا گویان و التماس کنان برای ادامه حیات، به خانه رسیدیم و سنگر گرفتیم!




*آلاگارسون در اینجا به معنی شیک و پیک است!

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

13- خاش والیس مضطرب شاکر

راستش اون اول ها ما هم گمان می کردیم که خاش والیس باید معنی بدی بدهد! اما هم دانشگاهی هایمان از خطه سرسبز گیلان روشنمان کردند که هیچ هم بد نیست و به فارسی چیزی شبیه "بادمجان دور قابچین" می شود. تا اون جا که یادم مانده، خاش می شد استخوان و لیس هم که همان لیس! معنی "وا" را هم یادم رفته ...

مضطرب هم کسی است که از زور شلوغی سر، از یک طرف و علاقه (اعتیاد شاید!) به چرخش در اینترنت در اوقات اندک فراغت، از طرف دیگر، گزارش درسی اش را می گذارد برای لحظات آخر.

بعد خاش والیس مضطرب، کسی است که در لحظات آخر برای استاد ایمیلی می زند که بگوید من دارم خیر سرم، گزارش را آماده می کنم و یک قر (همان عشوه) شتری هم برای استاد در ایمیلش می آید. غافل از این که به نیم ساعت نمی کشد که استاد ایمیل می زند که خیلی موضوعت جالب است و بهتر است در کلاس ارائه اش بدهی!

و به این ترتیب خاش والیس مضطرب می نشیند پای وبلاگش از زور استرس.

شاکر هم برای این بود که چند ماهی می شود که شرکتمان ترتیب یک سری سخنرانی در زمان نهار را داده است. آدم های نسبتا مهم در این رشته برای سخنرانی های غیر رسمی می آیند. امروز هم یکی از استاد های دانشگاه سیتی آمده بود. خ.میم* هم با این همه کار و بد بختی باید می رفت. انصافا موضوع سخنرانی اش جالب بود. خ.میم وسط سخنرانی یک نگاهی به اطراف انداخت و خدا را شکر کرد.

دور میز همه هم کارهای جوانم نشسته بودند. ملیت ها را روی کاغذ یاد داشت کردم: از هنگ کنگ، هند، بنگلادش، آمریکا، ایران (خ.میم!)، انگلیس(3)، فرانسه، مصر، انگلیس، اسپانیا، چین، عربستان (؟ مطمئن نیستم این یکی رو)

*خ.میم همان مخفف تیتر است. برای صرفه جویی در وقت ...


پ.ن. امروز فرصت کردم که غلط گیری کنم این شاهکار ادبی ام را!

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

14- تا قبر آ - آ - آ - آ

به قول مش قاسم تو سریال دایی جان ناپلئون، با این چشم های خودم دیدم، آقاهه امروز توی مترو با یه کت و شلوار شیک و یک پالتوی شیک تر مشکی روی آن و یک کروات قرمزِ مکش مرگما، در حالی که یه روزنامه درست و حسابی می خوند، وقتی صندلی روبرومون خالی شد، یه جوری نشست که من به فاصله چند سانت با روزنامه اش بودم. بعد خودم دیدم که انگشت کوچیکه اش رو می کرد توی بینی اش و بلافاصله می کرد توی دهنش! نه یه بار، نه دوبار، خیلی!! بعد انگاری که کلوچه باید استخراج کنه، براش تقلا هم می کرد. اصلا هم توجهی نداشت که این همه آدم دور و برش هستن و این که مثلا من روش بالا بیارم!

خدا رحم کرد که ایستگاه بعدی پیاده می شدم، و الا که خیلی احتمال داشت که گلاب به روش می شدم!

همین.

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

20- ستاره


1- دیشب باز با دختر خانم هندی هم صحبت شدم. گفت هر شب به ورزشگاه می آید و مرا از نگرانی در آورد! از بس که هر دفعه که رفته ام او را دیده ام. از من که سعی می کردم در سونا درس بخوانم(!) پرسید: ستاره تولدت چیست؟ من هم که بین سالهای چینی و ماه های هندی (به گمونم؟) گیج شده بودم، تاریخ تولدم را به او گفتم. کمی فکر کرد و گفت: سرطان یا همان کنسر. تایید کردم. از قیافه اش حدس زدم که از کنسری ها زیاد هم خوشش نمی آید. یک کم بعد هم خودش به این موضوع اعتراف کرد!

2- یکی از دوستان صمیمی ام در دبیرستان هم همین طور بود. هم به این قضایا زیادی اعتقاد داشت، هم از کنسری ها خوشش نمی آمد و هم این موضوع را بیشتر از صد دفعه جلوی من گفته بود! یعنی توصیه می کرد که با متولدین تیر (من) و آبان دوست نشوید!!

3- به شخصه دو نفر را از نزدیک می شناسم که روز تولدمان یکی است. ما سه نفر به سختی شباهتی با هم داریم.

4- ؟؟؟
پ.ن. من معمولا در مورد تمام پست های قبلی فکر می کنم. اگر در مورد هر کدام نظری داشتید، حتما همان جا یادداشت کنید. فقط بی زحمت به من هم اطلاع بدهید. ممنون.

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

28- اشمئزاز



بین جمعیت سوار قطار شدم. قطار هر روز ما را تا ایستگاه یوستون در مرکز شهر می ­آورد. حدودا پانزده دقیقه طول می­کشد و هیچ توقفی هم ندارد. از یوستون هم یک خط مترو وجود دارد که مستقیم می­آید تا خیابان محل کارم. در مترو اما، سه ایستگاه را باید رد کنم که آن هم حدود ده دقیقه­ای زمان می­برد که در مجموع با احتساب پیاده­روی­ها می­شودنیم­ساعت.

سرم به کار خودم بود. آقای آرام به این قطار نرسیده­بود و من تنها بودم. هنوز همه سوار نشده­بودند که صدای یک زنی بلند شد: چرا به من می­گویی که هل ندهم؟! در سکوت معمول این جا همچین صدایی توجه همه، به غیر از مسافرانِ خواب و آنهایی که صدای موزیکشان در بقیه مواقع مخل آرامش است، را به خود جلب کرد. من هم یکی از آن­ها.

طرف مقابل چیزی نگفت و لبخند تمسخر­آمیزی زد. زن اولی دوباره شروع­کرد با صدای بلند به اعتراض کردن که تبدیل­شد به دعوای او با طرف مقابل که یک دختر جوان هندی بود و سکوت کرده­بود. هر­از­گاهی می­گفت که من نمی­خواهم در این زمینه با تو صحبت کنم و زن کوتاه نمی­آمد و حتی یکی دو بار ناسزا هم گفت که خفه­شو مثلا یا ...

ما همه هاج­و­واج مانده­بودیم که این دختر هندی شاید خانم­سفید­پوست را گاز هم گرفته که او این چنین سر و صدا می کند. در این بین موبایل خانم­سفید زنگ خورد و او ماجرا را برای مخاطبش طوری تعریف­کرد که من، جای او، فکر کردم که زد و خورد هم صورت گرفته­است!

دختر هندی ساکت بود و نگرانی­اش از این بود که روزش خراب شود. از لهجه و نوع لباس و این که هر روز این مسیر را می آید، می­شد احتمال داد که در همین کشور بزرگ شده و تحصیل کرده­است. من هم با خودم فکر می­کردم که این خانم­سفید ­پوست که فقط می توانستم پشت سرش را ببینم، واقعا موضوع مهم­تری ندارد که به آن بپردازد و بی خیال شود؟!

بعد از این که مکالمه­اش تمام شد، یکی از هم­سفران از او پرسید که حالش خوب است یا نه؟ و او دوباره شروع کرد... نفر سوم هم خیلی راست و پوست­کنده به او گفت که ما حوصله این اراجیف­ت را نداریم و بهتر است ساکت شوی چون هنوز ده دقیقه راه داریم تا برسیم و این­که بهتر است کمتر نژاد­پرست باشی و ادعای دیگری هم نداشته­باشی. او هم که گمان کنم آمپرش کامل چسبیده­بود، شروع کرد به دفاع. تا دوباره موبایلش زنگ زد و روز از نو، روزی از نو!

من که استرس را جلوی چشمانم می­دیدم، غزلیات حافظ با صدای بلند شاملو را فرو کردم در گوش­هایم و فکر کرم که اطرافیانم هم این صدا را ترجیح بدهند، با وجودی که نمی فهمند. و دیگر جدا شدم از بحث و رفتم در "سالها دل طلب جام جم از ما می کرد".

رسیدیم یوستون. موفق شدم چهره خانم عصبانی را ببینم. دخترک هندی و من و او در ایستگاه هم مسیر بودیم تا به سکوهای مترو برسیم. دخترک هندی از ما جلوتر بود. زن را دیدم که با سرعت راه می­رفت و نزدیک پله­برقی رسید به دخترک هندی. چیزی به دخترک گفت. دخترک با دست اشاره کرد که تو اول برو. من هم که عادت دارم روی پله­برقی ها به حرکت­م ادامه دهم، در اواسط پله­برقی­مجاور به آن دو رسیدم. به دخترک هندی با تحکم می­گفت: فاصله ات را با من حفظ کن! آنقدر بلند بود که من با وجود صدای آقای شاملو به وضوح شنیدم. دخترک هنوز لبخند می زد. من احساس اشمئزاز داشتم.

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

32-ننمایی وطنم؟

جایی خواندم که انقدر سخت نگیرید، انقدر ها هم که فکر می کنید این دنیا و روابطش پیچیده نیست. چرا مسائل ش را برای خود دشوار می کنید، چرا قوانین سختی را تبعیت می کنید. چرا به خاطر اعتقاداتتان تنهایی را تحمل می کنید؟

****
امروزدر مرکز خرید شلوغی:

-نوزادانی را دیدم که برای تک تک امورشان به دیگران محتاج بودند و در زمان نیاز کاری به غیر از گریه و جیغ از دستشان بر نمی آمد.

- دختران و پسران کوچکی را دیدم که فارغ از تمام دنیا و مافیها با شادی دور و بر می دویدند و بین اسباب بازی ها سرخوش بودند.

- نوجوانانی را دیدم که برای رفع خستگی یک هفته درس و مشقشان از خانه بیرون آمده بودند و برای کریسمس خرید می کردند. در نگاه اکثرشان اگر دقیق می شدی سوالهای بیشماری را می یافتی از تحصیل و کار و زندگی آینده. از رویاهایی به سادگی داشتم گواهی نامه!

-....

- پیرزن و پیرمردی را دیدم که با تکیه به هم تعادلشان را حفظ کرده بودند. هر دو پای زن ورم داشت و برای حرکت تقریبا روی زمین می کشاندشان.

*****

می گذریم. می گذاریم و می رویم. پیچیده یا آسان، تنها یا بین جمع، شاد یا غمگین. من می پسندم که هدف از این آمدن و رفتن را بیابم. بهایش اگر پیچیده شدن معادلات زندگی ام است، مانعی نیست. اگر تنهایی است، آن هم مانعی نیست. در این آگاهی شادی ای است که نمی توانم رهایش کنم.

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

35 - سونا

دی­شب پس از یک روز کاری سخت، رفتم ورزش و بعد از انواع و اقسام ورزش با دستگاه، با توپ گرد آبی (!)، با وزنه و بدون همه این ها رفتم توی سونای خشک نشستم.

اول، این که من واقعا نمی فهمم که این مردمی که بدون لباس جلوی هم از این سونا به آن سونا رژه می روند چه احساسی دارند. حالا گیریم که همه هم زن، آیا توجیه می­شود که آدم کاملا لخت باشد؟ با خودم فکر می­کنم که شاید من عادت ندارم و این تنها دلیل است. اما نمی­توانم این استدلال را از خودم قبول کنم!

بعد، همین­طور که برای خودم در آن گرمای یک­کم بیشتر از مطبوع(!) استراحت می­کردم و لذت می­بردم*، دخترکی هندی که از هر دو پای­اش صدای جیرینگ­و­جیرینگ می­آمد، نشست روبروی­ام و شروع کرد به حرف­زدن. من هم که خدای سکوت­کردن در موقع خستگی و محیط ناآشنا هستم، نگاهش می­کردم. او یک­نفس حرف می­زد، از شوهرش، از پدرش، از کرمی که آدم را سفید می­کند، از این­که مردانه­اش را برای شوهرش خریده!، از پسری که دوست­ش دارد و در همین ورزشگاه است، از این که او احتیاج به کرم ندارد از بس خودش سفید است، از این که امروز که او را دیده به خاطر علاقه زیاد لپ­ش قرمز شده. از من پرسید می­دانی که احساس کراش** داشتن چه­جوری است؟ من که تا آن لحظه به انگلیسی خودم مشکوک شده­بودم، با تعجب پرسیدم: ازدواج کردی یا کراش داری؟! گفت: ازدواج­م مشکل داره ولی من نمی­خواهم راجع به­اش حرف بزنم. گفتم: باشه حرف نزن. و او همه مشکلاتش را گفت و از ازدواج قراردادی و کراش­اش هم حرف زد و انقدر صحبت کرد که من برای اولین بار در سونای خشک خیس عرق شدم! هر دو جمله یک بار هم تاکید می­کرد که نمی­خواهد راجع به موضوع حرفی بزند.


*به ریلکس کردن/شدن به فارسی چی بگم؟
**crush

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

هر چه دلم خواست نه آن می شود!


برای خرید نهار از مغازه هندی­ها، به فاصله حدودا 15 دقیقه پیاده روی تا محل کارم، از در خارج شدم.

من (با جدیت): اگر فکر کردی که تا اونجا پیاده می­ریم، کور خوندی!
خودم (با تعجب): مگه من چیزی گفتم؟
من (با تحکم): نه! همین­جوری خواستم بدونی.

در اولین کوچه سمت راست پیچیدم و رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس. در اغلب خیابان­های اینجا، ایستگاه­های اتوبوس به فاصله حدودا 50 متری هم هستند، البته استثنا هم دارد. مثل کوچه منزل ما که بالای تپه است و از هر دو طرف تقریبا 40-50 متری با ایستگاه فاصله دارد! یعنی تا برسی پایین تپه. بگذریم، تا مغازه هندی­ها دو ایستگاه فاصله داشتم، البته با کمی پیاده­روی.

هنوز به ایستگاه نرسیده بودم که یک اتوبوس آمد.

من (با جدیت): خیال کردی که می دوم تا به این اتوبوس برسیم. چه عجله­ای یه؟
خودم (با تعجب): مگه من چیزی گفتم؟
من (با تحکم): نه! همین­جوری خواستم بدونی.

اتوبوس بعدی را سوار شدیم، من و خودم. هنوز ده متر هم نرفته بودیم که پلیس علامت توقف داد و به راننده گفت که خیابان اصلی بسته است و باید مسیرش را عوض کند. من و خودم هم پیاده شدیم و من دست­از­پا­دراز­تر همه مسیر را پیاده رفتم و برگشتم و خودم هم با یک لبخند ملیح همراهی ام می کرد.

در طول مسیر هم همه کوچه­ها را با باند­های پلاستیکی بسته بودند و مقدار زیادی هم پلیس در خیابان به جمعیت نگاه می کردند و علامتی از هیچ واقعه مهمی قابل روئیت نبود به غیر از یک تعویض لوله ساده که این همه هیاهو ندارد معمولا و همه حیران بودند و همین دیگر.

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت؟


معمولا هر دو سه ماه یک دفعه جلسه گروه داریم. مدیر پروژه ها از پیشرفت کارشان می گویند و مدیر بخش هم در رابطه با پیشرفت کلی گروه صحبت می کند و از کارهایی که احتمالا در آینده به ما واگذار می شود. در آخر هم با افرادی که تازه به جمع ما وارد شده اند آشنا می شویم. از وقتی هم که مدیرمان تعویض شده، بعد از این جلسات برنامه نهار در رستوران داریم.

جمعه گذشته هم جلسه گروه داشتیم. مدیر هم که اصولا "از زیر کار در می رود"، چون مطلب زیادی نداشت برای توضیح دادن از ما خواست که برای بار صدم (به گمانم) خودمان را برای هم و برای اعضای جدید معرفی کنیم.

من بر خلاف سابق هیچ گونه احساس هول شدگی نداشتم، چون از بس که این جملات را تکرار کرده ام حفظ شده ام. با آرامش خودم را معرفی کردم و در آخر هم گفتم:
I have been here for a year!o

و خیلی جدی ساکت شدم. همان مدیر جدیدمان با شوخی گفت: تو که قبل از من اینجا بودی و من الان یک سال و نیم هست که اینجام!

من که انگار از وقتی از ایران خارج شدم، ساعت در مخم ایستاده است یک کم فکر کردم و گفتم:
You’re right. Less than two years then!o

و بقیه دیگر چیزی نگفتند. اما دقیقا دو سال و سه ماه است که من اینجا کار می کنم و واقعا نمی دانم چه جوری وقتی تاریخ می زنم ننویسم 2006 یا وقتی می نویسم 87 انقدر برایم عجیب نباشد!

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

چه خوش باشد که بعد از انتظاری


به احتمال زیاد کلاس اول راهنمایی بودم. یکی از معلم هایمان سر کلاس یادآوری کرد که آن شب، شب قدر است. گفت که تا سحر دعا می خوانند. گفت که می توانید نماز شب بخوانید و یادمان داد چند و چونش را. قنوت آخرین رکعت را که می گفت من می دانستم که تجربه اش خواهم کرد.

شبهای قدر در خانه ما مثل بقیه شبهای سال بود. تا جایی که من می دانم، سال های قبل را همه با هم خوابیده بودیم. همین هم بود که من چیزی در این رابطه نمی دانستم. آن شب بعد از توصیه خانم معلم تا سحر بیدار ماندم. در اتاقم دعا خواندم و به رادیوی قرمزم که نمی دانم چه مراسمی را پخش می کرد، گوش دادم.

***

سال سوم دانشگاه بودم. با آقای آرام که آن روزها با هم دوست بودیم، رفتیم مراسم احیا. خانواده ام در جریان برنامه بودند و می دانستند که تا نزدیکی سحر طول می کشد.

از اول مراسم رسیدیم. از هم جدا شدیم. هنوز سالن خانم ها پر نشده بودند. من که در آن جمعیت کسی را نمی شناختم، لب یک پله تنها نشستم. روبروی تلویزیون مدار بسته که بیشتر برای دیدن سخنران مفید بود. دو ساعت طول کشید تا دعای جوشن کبیر را دست جمعی خواندیم. در این حین، تمام سالن پر شد و به قولی جای سوزن انداختن نبود. بعد، سخنرانی شروع شد. یادم است راجع به مفهوم شب قدر بود.
  • این که، نزول قرآن به دو صورت است. یک این که در طی 23 سال و تدریجی بر پیامبر نازل می شد و ایشان هم برای مردم می گفتند و دیگران می نوشتند. دو هم به صورت یک جا و در شب قدر که بر قلب او نازل شده است.
  • این که، در سوره قدر می گوییم: تنزل الملائکه و الروح در این شب. تنزل یک فعل مضارع است. به این معنی که هر سال در شب قدر این ملائکه و روح (همان جبرئیل) به زمین می آیند. اگر یک بار قرآن را برای پیامبرآوردند، الان چه می کنند؟ پیش چه کسی می روند؟
  • این که، از همین جا می توان نتیجه گرفت که باید فرستاده ای از جانب خدا همواره روی زمین باشد تا این ملائک هرساله روی زمین نزد او بروند. این که در این شب خلیفه خدا روی زمین به همراه این ملائک به اذن خدا به امور بندگان رسیدگی می کنند.
  • این که قدر یعنی کمیت هر شی ای. یعنی اندازه معلوم.
  • این که، شب قدر هر کس به نسبت قابلیتی که در خود ایجاد کرده است می تواند بهره ببرد. این که بزرگان یک سال تلاش می کنند تا برای این شب آماده شوند.

چراغ ها خاموش شد. دعا و نوحه شروع شد. من در یک سال گذشته خودم غرق بودم. لحظه لحظه اش از جلوی چشمم گذشت. کاری به غیر از خطا نکرده بودم. هیچ آمادگی در خودم نمی دیدم. گریستم. به حال زار خودم اشک ریختم. اشک ریختم. اشک ریختم.



آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

علم غیب

دیشب بعد از افطار دوست صمیمی دوران دانشگاهم که سه سال با هم زندگی کردیم و رفت و آمد خانوادگی هم داریم، زنگ زد. خیلی خوشحال بود. با ذوق گفت: یک خبر خوب دارم. حدس بزن! یک کم من و من کردم. همه آدم های مشترک که یک لشکر می شوند، آمدند جلوی چشمم. کلی هم اتفاق مختلف شروع کردند به رژه رفتن از جلوی چشمم. از حرف زدن بچه فامیل آن ها تا لندن آمدن یکی از هم کلاسی هایمان.
بعد از دو سه دقیقه گفتم: ش. داره عروسی می کنه!! دوستم چند لحظه سکوت کرد. شک کردم که حدسم درست بوده است. دوباره با صدای بلندتر حدسم را تکرار کردم و او باورش شد که من واقعا حدس زده بودم! یک کم با هم خوشحالی کردیم. من دوباره پرسیدم: با کی؟ گفت: با یکی از دوست های ب.ب. گفتم: م. ک؟!
در این لحظه بود که فک خودم و همسرم و دوستم با هم افتاد! تا دو ساعت بعد هم سرم درد می کرد...