‏نمایش پست‌ها با برچسب بانو همین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بانو همین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

در آرزوی فرهیختگی

،هر روز دلم می‌خواهد بیایم و دو کلام بنویسم اما دلم نمی‌آید بعد از این همه وقت بیایم و چرت و پرت بنویسم! منتظرم که الهامی چیزی بشود که خب معلوم است نمی‌شود. این شد که از رو رفتم و آمدم خدمتتان سلامی عرض کنم .‌‏

سلام

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

غر نامه

می نویسم و خوشحالم از نوشتن. خوندن این متنهایی که امروز زندگیمه  و فردا همه خاطره است را هم واقعا دوست دارم. حالا درست که فن نوشتن و جمله بندی و این حرفها را باید دو سه نفر بیان درست کنن، اما همینی هم که هست بهتر از هیچ است.‏

 دارم به خودم دلداری می دم. واقعا دوست دارم اینجا را اما ترجیح می دادم که مثل تو ف. بوک کامنت هم بود. یعنی صمیمانه از پریسا ممنونم که برای بیشتر پستهام یکی دو خط نظر می دهد.  خب آدم دوست داره به غیر از این که اینا همه یادگاری می مونه، یک رابطه مجازی هم ایجاد کنه و دو کلوم با هم اختلاط کنه. ‏

همین دیگه. غرم گرفته بود از بابت بی کامنتی 
با ارادت
بانو ه

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

نجات

دوباره قرار شده که بریم وطن. آن وقت من وسط همه خوشحالی هام، هی یاد یکی از دوستهای بابام می افتم که یک جور عجیبی به دخترک ما علاقه دارد، تو فکر و خیال خودش مثلا بابابزرگشه، و صبح و شب زنگ می زند و وقت و بی وقت پا می شه می آد خونمون و اگر هم به هر نحوی موفق بشیم بپیچونیمش، انقدر ازمون طلبکار می شه که پشیمون می شیم. خلاصه که همین فکر و خیالا، کلی عصبیم می کنه و هروقت که با مامان حرف می زنم، متوجه حالت عصبیم می شه و به نظرم که هی می خواد بگه: خب! نیا!! اما نمی گه. می ترسه بیشتر و بیشتر عصبی بشم.
*
احیانا نمی دونید که چطوری از دست یک همچین آدمی می شه نجات پیدا کرد؟ که اگر جوابی دارین و دریغ می کنین، احتمالا مامانم اون دنیا از دستتون شکایت می کنه.
*
همین.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

خود خودمان منظور است

نه مي خوانيم و نه خوانده مي شويم

نه نظر مي دهيم و نه نظري براي مطلبمان دريافت مي نماييم

نه لايك مي زنيم و نه لايكي برايمان مي زنند
.
.
.
اين طوري بود كه شديم مصداق همان فرد معروفي كه در خصوصش مي فرمايند

خود گویي و خود خندى
عجب مرد هنرمندى

يا حالا زنش


همين

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

آپ تو دیت

پریروزها بود که دیگر کوتاه آمدم و زدم گوگل ریدرم را مارک آل از رد کردم. بی انصاف از هر ور می گرفتمش، از آن یکی ور هی زیاد می شد! من هم که مشغول صدای هواپیما در آوردن و قوطی بازی و کارتون دیدن هستم، هی این لامصب زیاد می شد و خلاصه که از دستم در رفته بود. من هم به قول اون آهنگ قدیمیه: "فکر یه چاره کردم!" همون که می گفت: من هم عکساشو پاره کردم، نامه هاشو پاره کردم، فکر یه چاره کردم!!
*
دیگه همین. از اون موقع تا حالا، عین یک دختر دسته گل که مشقاشو تا می رسه خونه می نویسه و تا شب خیالش راحته، تا لیدی می خوابه و یک کم کارای خونه را سر و سامون می دم، تند وتند همه پست ها را می خونم! بعد یکی دو تایی را می رسم که کامنت هم بذارم. بعضی ها را هم لایک می زنم. از قدیم گفتن: گاماس گاماس!
*
نمی دونم چرا اون بانویِ جدیِ درونم را گم کردم. شاید به خاطر شعرهای فی البداهه ای ه که هی برای این دخترک می خونم یا صداهای عجیب و غریبی ه که در می آرم تا بخنده. خلاصه که ورژنِ جلفِ بانو، فعلا رو بورسه! اما بانو با همین ورژن جدیدش، وبلاگ خونیش "آپ تو دیت"ه. یعنی الان گودرش صفره.
*
ما اینیم!

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

برای یک مشت دلار، شاید هم پوند

نه بابا! جان شما شوخی کردم! حالا سر و دست نشکنید!! :)
*
اما از شوخی گذشته، چرا یک حقوق درست و درمون به مادران خانه دار اختصاص نمی دن؟ این که خودش یک کار 24 ساعته است و مرخصی و این حرفها هم حالیش نیست. باید یک تجدید نظری بکنن.
*
یعنی من که این روزها سرم به کار خانه و خانه داری گرم است، بعد از عمری به فکر قر و فر هم افتاده ام. این طوری ها که دلم می خواد همه اجناس مغازه ها را بخرم و بغل کنم بیارم خونه. اون وقت هی باید حساب جیبم را بکنم!
*
خب من که از صبح تا شب، بعد هم از شب تا صبح سر شیفتم، یک پولی بهم بدین دیگه لامصبا!!
*
همین.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

لب های بانو

هم اکنون، بانو شبیه یک عدد آیکون با دو فقره چشم و یک لب آویزان است! یعنی شرمنده است از این همه محبت که نثارش شده است. حالا درست که از وقتی لیدی به دنیا آمده، یا مهمان بوده یا مهمان داشته و نتوانسته مرتب به اینجا سر بزند، اما قبلش که مثل آنتی بیوتیک احوال شما را جویا بود! اینه رسم روزگار؟!
همین.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

پله

موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست. اگر شهروندان محترم در پیاده روها پله نگذارند، می شود به راحتی با بچه و کالسکه اش رفت بیرون. تو تهران هر دو قدم یک دفعه باید از مردم کمک می گرفتم اما در لندن اصلا به کمک کسی احتیاج نداریم. همین.

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

و گاهی تایتل نوشتن از خود متن سخت تر می شود

سر در نمی آرم که توی مخ بعضی ها چی می گذره؟! مثلا من دو روزه موندم خونه "آف سیک"* و این همکارم درست سر ساعت 3.5-4 زنگ می زنه و حرفها و سوالهای چرت می پرسه! خب یک کم فکر کنه ببینه کسی که مونده خونه و حالش خوب نبوده، شاید خواب باشه.
*
حالا شما که از خودمونین، مگه این وبلاگها و گوگل ریدر می ذارن که آدم استراحت کنه!
*
بعد هم این که من و فندق جان خوبیم. یک کم پشه لگدمون زده بود که برطرف شد. نمی شه که همه چیز را اینجا بنویسم. به قول آقای امیدوار اونوقت آقایون به سختی از این مکان عبور می کنند. راستی این همکارم دیروز می پرسه که خب حالا بگو ببینم چی ات شده؟! باید بگم که یک پسر جوانه؟! ... خدا به همه-منجمله این همکار من که ادعای کمبریجش گوش فلک را کر کرده- عقل و درایت عنایت کنه.
*
من برم تا بیشتر از این جفنگ ننوشتم براتون.
*
نمی شه این را هم باید بگم. یادتونه خیلی وقت پیشا توی یک مصاحبه تلویزیونی از یک کشاورزی پرسیدن که چی به زمینت می دی که انقدر حاصلخیز شده؟ طرف هم یک نگاه کرد توی دوربین و گفت:" بسم ا.. الرحمن الرحیم. پهن!" حالا قضیه مواد توی مخ همکار بنده است احتمالا!!!
*off-sick

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

در این مکان نسیه داده نمی شود

از وبلاگنویسانی که پست با رمز و کلید و قفل هوا می کنند، سراغ شماره های مخفی گرفته نمی شود. اصلا شما بگو در آن پست تخم طلا! این قضیه در مورد شرد آیتمز* گوگل ریدر هم صدق می کند.
با وبلاگهایی هم که می گویند، خدانگه دار ما از این خانه رفتیم به خانه جدید و هر کس که آدرس می خواهد ایمیل بزند، خداحافظی کامل صورت می گیرد. باشد که همان طور که دفعه اول هم را اتفاقی دیدیم، دوباره هم ببینیم. باز هم همان قضیه تخم طلا که نیست که!
خلاصه گفتیم که گفته باشیم.
حتی شما دوست عزیز!
*shared items

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

...

کار مثل سیل ریخته سرم، انقدر که صبح هر چی فکر کردم دیدم نمی شه بمونم خونه و از خونه کار کنم. فشارم هم که معمولا 10 روی 6 است امروز فکر کنم به قهقرا سقوط کرده و یک بار هم نزدیک بود غش کنم!
اما خب نمی شد که نیام اینجا و از شما تشکر نکنم بابت کامنت های پست قبلی. الان خونه مثل گل می مونه. یخچال و حمام و آکواریوم و زیر مبل و توی چراغ و ... خلاصه که "بچه ها متشکریم!" راستی فعلا تونستم به روال غذا پختن سابق هم برگردم.
همین دیگه.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

فوتبال

نمی دونم که اثر هورمون ه یا خواسته بره تو دلی ام ه که با توجه به سابقه درازمدتم در مخالفت با فوتبال دیدن جمعه بعد از ظهرها، الان دلم می خواست کنار بابام روی زمین خوابیده بودم و یه بالش را زیر سرم دولا کرده بودم و فوتبال نگاه می کردم و به خوراکی های روی میز ناخونک می زدم!!
*
یعنی فقط اینو کم دارم که بابام یه نماینده زنده توی خونه ما داشته باشه که بخواد همه ورزشهای دنیا رو دنبال کنه...
*
همین.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

کل کل

کاشکی این تیم ذوب آهن ببازه زودتر و بره ته جدول یا این که پرسپولیس انقدر نبازه یا بابام دست از سر این تیم بر داره یا اون دختر کوچولوی درون من که یه روزایی چشم و گوش بسته عاشق باباش بود، بی خیال ما شه و برای هر کی که می گه "بالای چشم بابات ابرو ه" خط و نشون نکشه یا این که بابای آقای آرام هر بار که پرسپولیس می بازه یه چیزی به من نگه که به بابام بگم!
همین.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

بی قرار

و گاهی ترانه "بی قرارم روز و شب..." از دهن آدم نمی افتد...
*
*
سر ز کویت بر ندارم، بر ندارم روز و شب
*
*
بفرمایید شما هم درگیر شوید! اینجا

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

23- خالی

یه روزهایی هر چی سعی می کنی که نیمه پر لیوان را ببینی، انگار چشمت هی سر می خوره روی قسمت خالی و بر و بر بهش نگاه می کنه. به همه کارهایی که می خواستی انجام بدی و معطلی. به همه زمان ها و موقعیت هایی که می تونستی بهتر ازشون استفاده کنی.

یه روزهایی هم برعکس. همچین به همه چیز از سر اقتدار نگاه می کنی، یعنی که همه لیوان که پره، هیچ، شربت اضافی هم هست برای بقیه اگر لیواناشون خالی ه.

نمی دونم چرا تعداد اون روزایی که همه لیوان را بشه درست دید و مثلا گفت:" نصف لیوان حاوی شربت است و تا بعد از ظهر کفایت می کند"، به اندازه دو دسته دیگر نیست؟!

آیا پاراگراف سوم هم به نوعی "نصف لیوان خالی" است؟

همین.

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

از دانشمند مجلس باز پرس؟!

سوالی دارم:

ای زوج های عزیز، آیا در منزل همخانگی شما هم وقتی آقایان می خواهند در کارهای منزل کمک کنند و خانمشان دارد آشپزخانه را می سابد یا لباس ها را شسته و پهن می کند یا جارو می زند یا بالاخره یک کاری می کند، آقایان محترم اول به امور خودشان می رسند؟ یعنی مثلا ریششان را می زنند و دوش روز تعطیلشان را می گیرند به حساب کمک؟!!

البته بعد احتمال کمک هست، اما خب همان اولش را گفتم.

همین.

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

سن مغزت چنده؟

یک بازی چینی برای این که سن مغزتون دستتون بیاد! باید به ترتیب روی اعداد از کوچک به بزرگ کلیک کنید.

اولین بار سن مغزم شد 32، اما بعد از چند دفعه شدم 20!
دوست دارم ببینم مینیمم چنده؟!
همین.
****
پی نوشت: باید بگم که بیشتر اوقات اما 27 می شه. مثل این که فهمیده!

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

من و بانو همین ام

امروز یک نقشه بهم داده اند تا مدل اش را تهیه کنم، الان به تاریخ روش نگاه کردم، دیدم نوشته
1980/juil/8

حالا ترتیبش را نمی شه اینجا درست تایپ کنم. نکته اش اینه که این نقشه دقیقا یک سال از من بزرگتره.

همین.


***

این روزها نمی تونم فکرم را متمرکز کنم روی افکار درست و حسابی اش! بانو همینٍ درونم فعلا پرچم به دست جلوی سپاه افتاده و کسی را یارای مبارزه با او نیست!! این جمله ها را هم خودش سر هم کرده، برای همین من که اعتمادی به ترکیب بندی شان ندارم...

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

دلم می خواد به ... برگردم.

از صبح مثل یک حیوان نجیب کار کردم. الان دیگه خسته خسته ام. با این که هنوز حدود یک ساعت دیگه از هشت ساعتم مونده، اما من دلم می خواد پا شم و برم. این مسئولین شرکتمان هم کاری به این ندارند که تو کی می آیی و کی می ری. البته مثلا وقتی ساعت ده می رسیم خود همکارها به هم متلک می گیم ها اما کسی جدا سوال و جوابت نمی کنه. چیزی که خیلی براشون مهم است این ه که کارت را سر وقت و درست انجام بدی، حالا هر وقت خواستی بیا هر وقت هم خواستی برو!

همه این ها را اینجا نوشتم که خودم را توجیه کرده باشم که نیم ساعت زودتر برم خونه.

همین.

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

وال-ای

"وال-ای" را دوست داشتم، مخصوصا که آرام دست راست و مادرم دست چپم نشسته بودند و این که او هی ناز "ایوا" را می کشید و من به خاطر شباهت نام الکی ذوق می کردم!

همین.