Wednesday، July 15، 2009

بازگشت اژدها



1- اخبار ایران را مرتب پیگیری می کنم. البته راستش سعی می کنم، قسمتهای خشنش را حذف کنم. اون روزهای شلوغ و پلوغ که من هم در اوج حالت های ناگوار معده ای بودم، با خواندن هر خبر حاوی خون و خشونت باید یه جهش می زدم به سمت دستشویی. بعد همان وسطها بود که دلم برای موجود چند میلیمتریم سوخت که گناهی نداشت و به خاطر من هی مجبور می شد کلی هیجان را تحمل کند و آخرش هم کلی بالا و پایین بشود به همراه معده بنده! این بود که دست به کار حذف خشونت شدم. فرایند حذف هم این جوری است که مثلا عکسها را اول با گوشه چشمم نگاه می کنم یا متن ها را یک بار سریع می گردم ببینم راجع به چی هست و چه قدر دلخراش است و بعد یا ردشان می کنم یا هم که کامل می خوانمشان.

2- بیشتر روزها را در خانه بودم. نمی توانستم شلوغی مترو را تحمل کنم و این که سر کار مرتب یک طبقه را بروم پایین برای دستشویی. این بود که بیشتر در خانه و در خدمت اینترنت و اخبار تلویزیون بودم. یکی از بعد از ظهرها، پیرمرد تنهای همسایه مان در زد و انگشتان "وی" شده سبزش را در جواب سلام من به من نشان داد. از خانواده مان سوال کرد و احوال ما که دوریم. می گفت که کاش می شد آنها هم اینجا در امنیت بودند. گفتم هر چه باشد آنجا "خانه" ماست و خب بقیه هموطنان چی؟ همه را بیاوریم جای امن؟ بهتر نیست آنجا امن باشد؟

3- یکی از همان شبها که به زور خوابیده بودم، با صدای کفش روی پارکت های خانه بیدار شدم. فورا نگاه کردم و دیدم که آرام در خواب ناز است. هنوز مغزم مشغول فرایند باور کردن صدا بود که چراغ هم روشن شد و من نورش را از لای در اتاق خواب می دیدم. بعد هم صدای صحبت کردن دو نفر را می شد شنید. آرام را بیدار کردم که " پاشو، دو نفر توی خونه ان". او هم اندکی بعد رفت پشت در اتاق ایستاد و هنوز در شوک بودیم که چراغ را خاموش کردند و از در خارج شدند. آرام توانست که قیافه هاشان را وقتی که در کوچه بودند، ببیند. لپ تاپ من و ساعت آرام و ماشینمان را بردند. از طریق پنجره حمام آمده بودند داخل خانه و پلیس با انگشت نگاری دستگیرشان کرد. ماشین هم پیدا شد و بیمه هم به من یک عدد لپ تاپ داد (همین دیروز) و به آرام پول ساعتش را. در این بین، عکسهایمان رفت و مقدار زیادی ترسیدیم و یاد گرفتیم که هر چه قدر هم حالت تهوع داشته باشیم باید پنجره کوچک حمام را ببندیم!

4- پیرمرد دوباره آمده بود و ابراز همدردی می کرد. به شوخی می گفت که هنوز هم این جا امن تر است!

5- یک هفته بعد، مادر و پدر آرام از ایران آمدند. نمی توانستم کاری بکنم، از جمع و جور و تمیزکاری و خرید و این حرف ها. شب آخر سعی کردیم که اتاقشان را مرتب کنیم و آرام هم ظاهر خانه را اندکی تمیز کرد. بنده های خدا انتظاری هم نداشتند. یک هفته پیشمان بودند و خودشان پختند و شستند و رفتند و هی به من گفتند: خوبی؟! من هم به غیر از روز اول، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با این که حالت تهوع بهتر شده بود، اما حس عجیب داخل گلو قیافه ام را جدی می کرد و حوصله حرف زدن برایم نمی گذاشت. فقط می گفتم که ترش کرده ام و می رفتم به استراحت! این وسط آرام نجات پیدا کرده بود از ظرف شستن و غذا خریدن و پا به پای من پیتزا خوردن. (یادم رفت بگویم که مدتی تنها چیزی که معده ام تحمل می کرد پیتزای سبجیزات بود!)

6- این هفته هم مهمانان عزیزمان برای سمینار رفته اند به یکی از کشورهای اطراف و تا شنبه دوباره بر می گردند. فندقمان هم که سیزده هفته ای شده است و همین باعث شده که حال من بهتر باشد و کمتر خسته باشم. فردا هم اولین قرار ملاقاتمان با او است. برویم ببینیم می شود جاهای حساسش را دید زد!!

Tuesday، July 7، 2009

شرح حال

نه این که هر روز این صفحه را باز نمی کنم ها،
نه این که وبلاگ همه این دوستان کنار صفحه را با خیلی های دیگر در گودر را تا به روز می شن، نمی خونم ها،
نه این که دلم نمی خواد برای همشون نظر نذارم ها،
نه این که بالاخره یک کم درد اون روزها بهتر نشده باشه ها،
نه این که هنوز امیدوار نباشم ها،
نه این که ...
*
*
*
فقط یه موجود کوچولو اومده که تازه قد هلو انجیری شده (!) و این روزها منو خیلی خسته می کنه به علاوه این که از دست حالت تهوع هم اگر توی دستشویی نباشم، همش کلافه ام!
این ه که به قول معروف هستم ولی خسته ام!!!

Wednesday، June 17، 2009

دموکراسی

شوک شده بودم. مرتب با صدای بلند می گفتم: 24 میلیون؟!

ناراحت شدم از دروغ، از توهین به شعور. از غصه کسانی که بعد از سی سال رای داده بودند و سرخورده شده بودند.

عصبانی شدم از خواندن و شنیدن" دیدی گفتم!"

دردم گرفت از دیدن ضربات باتوم و لگد. باورم نمی شد.

تپش قلب داشتم در تمام مدتی که اخبار را دنبال کردم. با خواندن همه نوشته ها و بیانیه ها و دیدن همه عکس ها و فیلم ها.

حالم خوب نیست. همین.

پ.ن. نوشته فرجام در مورد "دیدی گفتم" حرف دل من است. اینجا

Wednesday، June 10، 2009

رای


من هم جمعه رای می دهم.
*
از این که می شود با گذرنامه رای داد بسیار خوشحال شدم.
*
به نتایج انتخابات امیدوارم.

Monday، June 1، 2009

تنبل

نمی دانم چرا ذهنم انقدر تنبل شده است. حتی نمی توانم دو تا جمله ای که به دلم بنشیند بسازم! خسته شدم از بس که موضوعات را عقب و جلو کردم و به این صفحه سفید بر و بر نگاه.

Tuesday، May 26، 2009

پاریس

از بالای ایفل، آدم ها را به سختی می شود دید. شاید شبیه نقطه. ساختمان ها را هم که اگر بنای معروفی باشند و اثری ازشان پیدا، مثلا برق بزنند می شود تشخیص داد و الا که مثل بقیه شبیه قوطی کبریت هستند. تفاوت ها کم می شود و جمعیت نامحسوس. می ماند زمین های وسیع سبز، رودخانه سن، آسمان بی ابر و آفتاب سوزان!

Friday، May 22، 2009

نیشتر


ننوشتن این روزهام از بی موضوعی نیست، بلکه از زور استرس کاری است که نمی توانم افکارم را متمرکز کنم.

امروزصبح زود که در خواب و بیداری یاد این پروژه پرماجرا افتادم، از تپش قلب نمی توانستم دوباره بخوابم. با خودم گفتم : همین ده روزبرای اذیت شدن کافی است. باید امروز مثل یک دمل چرکی با نیشتر بازش کنم یا مثل دندان پوسیده سابق بکنمش یا مثل دندان پوسیده این روزها رودکانالش کنم! به هر حال باید خودم چاره ای بیاندیشم و منتظر دیگران نباشم.

صبح هم که آقای مدیر آمده بود اینجا و داشت مِن و مِن می کرد (معطل)، خودم پیشنهاد کار سخت را دادم و جانم را آزاد کردم. البته از آن لحظه تا یک کم قبل داشتم یک بند کار می کردم و همان باعث شده که الان هر دو دستم حسابی درد کنند، ولی عوضش انگار یک بار سنگین از روی تارهای عصبی ام برداشته شده!

Tuesday، May 19، 2009

توی گل با کسر گ...


...مثل آن حیوان نجیب گیر کرده بودم. در ایمیلی برای مادرم نوشتم که امروز حتما دعایم کن. از گل در آمده بودم که جواب او رسید: ان شاا... همه چی به خیر می گذره.

Wednesday، May 13، 2009

درد


گاهی وقتها آدم دردش می آد تا یه چیزی را یاد بگیره. مثل بچه­گی­ها و دوچرخه سواری. مثل شنا و آبی که انقدر می ره توی سینوسهای آدم تا تنفس درست را یاد می گیری. مثل مشق­های کلاس اول برای یاد گرفتن الفبا. مثل زخم انگشتان برای یاد گرفتن نت های گیتار. مثل ...

فکر می کنم در اغلب موارد این درد را باید کشید. تا بچه ایم، نگران میزان درد و عواقبش نیستیم. بیشتر رضایت از آموختن ه که انگیزه می شه. هر چه بزرگتر می شیم و محافظه کارتر، برای جلوگیری از درد هم که شده، لذت حاصل از آموختن را از خود دریغ می کنیم.

امروز با اندکی درد، نکته ای را آموختم. اول، کمی ناراحت بودم که چرا خودم را در معرض این ماجرا قرار داده­ ام تا دردم بگیره. کمی که درد فروکش کرد، دیدم که نکته ای را هرچند ساده، یاد گرفتم.

Sunday، May 10، 2009

کل کل

کاشکی این تیم ذوب آهن ببازه زودتر و بره ته جدول یا این که پرسپولیس انقدر نبازه یا بابام دست از سر این تیم بر داره یا اون دختر کوچولوی درون من که یه روزایی چشم و گوش بسته عاشق باباش بود، بی خیال ما شه و برای هر کی که می گه "بالای چشم بابات ابرو ه" خط و نشون نکشه یا این که بابای آقای آرام هر بار که پرسپولیس می بازه یه چیزی به من نگه که به بابام بگم!
همین.

Friday، May 8، 2009

ارادت



در دوران نوزادی، پدر بزرگم نام "او" را در گوشم زمزمه کرده بود.

در دوران کودکی، به علت این که اسمم هیچ ربطی به "او" نداشت، هرگز در مراسم مدرسه جایزه نگرفتم و مدام غصه ای داشتم که مسئولین از "اسم در گوشی" من بی خبرند و به من جایزه نمی دهند.

در دوران نوجوانی کسی به من گفت که "نظر کرده او" هستم. من هم که حواسم به این چیزها نبود، کلا فراموشش کردم. یادم نیست که در دلم خندیدم یا نه.

در تابستان نوزده سالگی، از طرف دانشگاه رفتم عمره دانشجویی. مصادف بود با ایام شهادت "او". آشنایی زیادی با "او" نداشتم، به غیر از همان سه واقعه بالا و اندکی هم از مطالبی که در مدرسه خوانده بودم. راستش چون همیشه با دروس حفظی مشکل داشتم، حتی مطالبی را هم که در مدرسه یاد می دادند، درست بلد نبودم. خلاصه که در آن سفر، اندکی با "او" آشنا شدم. مثلا مساجد منتسب به او را دیدم، و در خانه اش را که در مسجد پیغمبر باز می شد و تنها دری بود که اجازه داشت در مسجد باز شود، و این که محل دفنش معلوم نیست، و خیلی چیزهای دیگر.

از سفر که برگشتم، حدود یک سال طول کشید تا همه اطلاعاتی را که به دست آورده بودم، جذب کنم و برای سوالهایم جواب پیدا کنم. بعد از آن هم، در سالهای آخر دانشجویی ذره ذره "او" را شناختم و به "او" اردات پیدا کردم.

در ایام شهادتش معمولا می روم در خاطرات آن سفر و رابطه ای که با "او" ایجاد شد در آن سفر.

Wednesday، May 6، 2009

بی قرار

و گاهی ترانه "بی قرارم روز و شب..." از دهن آدم نمی افتد...
*
*
سر ز کویت بر ندارم، بر ندارم روز و شب
*
*
بفرمایید شما هم درگیر شوید! اینجا

Tuesday، May 5، 2009

علف

سه شنبه صبح است و بعد از یک آخر هفته طولانی می روم سر کار. به قول یکی از نزدیکترینهایم، شبیه گربه هایی که از تخت به زور درشان آورده اند. آماده پنجول زدن! با خودم فکر می کنم این که نشد زندگی. تمام هفته ام را در حال شمردن روزهای مانده به آخر هفته یا تعطیلات سپری کنم. زندگی همین روزهای معمولیِ معمولی است که می روم سر کار. که قهوه می خرم. که صبح به جای خوابیدن و چرخ زدن در تخت، بیدار می شوم و شیرجه می زنم در جمعیت سوار بر قطار.

تا برسم نزدیکی های محل کار، اندکی خودم را متقاعد کرده بودم. فقط چند قدم مانده بود که بوی مشکوکی به مشامم رسید. سیگار نبود. شبیه علف یا یک چیز آن مدلی. سرم را برگرداندم و دو تا پسر بچه را دیدم که روی لبه پله یک خانه ای نشسته بودند. یکی حدود یک متر و ده-بیست سانت بود، گندمگون و دیگری حدود یک متر و شصت، سفید. پسر قد کوتاه داشت پک می زد و چهره اش را در هم کرده بود و پسر بلندتر می گفت: "باور کن برایت خوب است." در همین حوالی یک مدرسه است و هر دو لباس آن مدرسه را به تن داشتند.

آیا باید در همان حال به پسر کوتاهتر می گفتم: "نه برایت خوب نیست! باور نکن." یا واقعا برایش خوب بود و من نمی توانستم قضاوت کنم. یا چی؟

Tuesday، April 28، 2009

از دور دل می بره از نزدیک ...

مادرم معتقد است که دلیل ندارد که آشناها، زیادی در مورد آدم بدانند. حالا چه خوشی چه ناخوشی. نمی گذارد که در مورد جزئیات از او سوال شود. مثلا حتی بیماری نزدیک ترین فردش را تا از او نپرسی به تو نمی گوید و همان طور که گفتم اگر دخترش نباشی کلا نمی توانی که از او بپرسی!

زنی را می شناسم که بدون دلیل تمام اطلاعات درست و غلط خود را در اختیار حتی آشناهای دور می گذارد و احساساتش را هم با آب و تاب هرچه تمامتر مطرح می کند. چه خوشی چه ناخوشی! مثلا چون از دست پسر 48 ساله اش عصبانی است، جلوی زن دوست پسرش، به او بد و بیراه می گوید.

در وبلاگم به جز چند نفر معدود که خودم یا آرام خواستیم که اینجا را بخوانند، بقیه مرا نمی شناسند. این که من از خوشی ها یا ناخوشی هایم بنویسم یا از احساساتم یا توهماتم یا معلوماتم یا هر چیز دیگر، منظورم اطلاعات دادن یا ندادن به دوستان و آشنایان نیست، که می شود به راحتی با ارتباط مستقیم اطلاعات را رد و بدل کرد. بیشتر منظور به تصویر کشیدن ماجرایی است و احتمالا برداشت هایی که می شود از آن ها داشت.

مثلا اگر می نویسم که می شود خوشبخت بود، احساس خوشبختی کرده ام ولی نه صد در صد، اما می شود در وبلاگ نوشت که صد در صد خوشبختم و اگر می نویسم که از شرایط کنونی ناراحتم، شاید در حدود ده دقیقه بوده است این ناراحتی ولی من می توانم اینجا بنویسم که کلا افسرده شده ام! و از هر دو موضوع می شود بسیار برداشت کرد.

من در وبلاگم نه مثل مادرم هستم نه مثل آن زن. از اتفاقات می گویم، اندکی پررنگ تر از حالت عادی. آن دسته ای که مرا نمی شناسند به راحتی می توانند برداشت خود را بکنند و رد شوند، می ماند آن دسته ای که مرا می شناسند که پیشنهاد می کنم که به قول خارجی ها "بین خطوط را بخوانند".

Friday، April 24، 2009

ماجرای طولانی دست من


تجربه اول: تابستان 87 در لندن
انگشت سبابه دست راست به طور مداوم گزگز می کرد. نگرانش شده بودم. وقت پزشک عمومی گرفتم. بعد از دو هفته که نوبتم شد، وقتی که مشکل را به او گفتم بدون هیچ معاینه ای گفت که اگر خوب نشد باز هم بروم پیشش! نه معاینه، نه ورزش، نه آزمایش، نه هیچ چی. تصور کنید که بنده برای این قرار مجبور بودم از کارم مرخصی بگیرم.

تجربه دوم: بهار 88 در لندن
سه هفته ای می شد که مچ دست راستم به شدت درد گرفته بود و نمی توانستم که زیاد تکانش بدهم. مثلا هر کلیک روی ماوس، گز گزی ایجاد می کرد که تا آرنجم تیر می کشید. با جستجو در اینترنت به مریضی کارپال تانل شک کرده بودم، اما می دانستم که مچ می تواند چندین جور بیماری داشته باشد. به خاطر تجربه قبلی و مدت زیادی که باید در نوبت بمانم و مرخصی نصف روزی که باید بگیرم و سفر نزدیک ایران، از دکتر رفتن در لندن صرف نظر کردم. دستم را بستم و درد را تحمل کردم.

تجربه سوم: بهار 88 در تهران
دوست پدرم از یک متخصص معروفی که استاد دانشگاه هم هست برایم وقت گرفت. آن هم پشت در اتاق عمل در یک کلینیک خصوصی. او با تاخیر نیم ساعته و خسته از عمل زانو، دست مرا در همان راهرو معاینه کرد. از من خواست که عکس رادیوگرافی برایش ببرم. بعد از حدود یک ساعت که عکس را بردم، در یکی از اتاق های آن کلینیک، تشخیص زیر را داد:
دست شما یک اشکال مادرزادی داره که تازه خودش را نشان داده. کاریش نمی شه کرد مگر این که از خدا بخواهی که دوباره از نو بسازدت. همه آدمها هم کامل نیستن و اشکالاتی دارن.
هر وقت که دستت درد گرفت، شبش ببندش و قرص بخور. باید با دستت مدارا کنی. مثلا پشت سر هم کار نکنی و بار برنداری و ... نمی دانم خودت باید زندگی ات را با این واقعیت هماهنگ کنی.
دست چپت هم به احتمال زیاد همین مشکل استخوانی را دارد و دیر یا زود این اتفاق برایش می افتد.

تجربه چهارم: بهار 88 در تهران- یک هفته بعد از تجربه سوم
به توصیه پدرشوهرم رفتم پیش دوستش که متخصص است و معروفیتش را نمی دانم. مرد مسنی بود. دستم را کمی بیشتر از متخصص قبلی معاینه کرد و عکس را هم دید. به عقیده او مشکل مادرزادی دیده نمی شد، ضمن این که مشکل مادرزادی 27 سال صبر نمی کند. تشخیص داد که شاید کارپال تانل داشته باشم، به هر حال خفیف و این که تاندوم شستم کشیده شده. یک احتمال دیگر هم داد و گفت که زیاد جدی نیست و ام آر آی معلوم می کند.
خودم خواستم که تا آنجا هستم ام آر آی هم بکنم با فرض بر این که کار از محکم کاری عیب نمی کند.

تجربه پنجم: بهار 88 – نصف شب در مرکز ام آر آی در تهران
پانزده دقیقه در دستگاه ثابت ماندم و به صداهای عجیب گوش دادم و فکر کردم که چرا بابام را تا این وقت شب بیدار نگه داشتم؟
تجربه ششم: بهار 88 در تهران
متخصص دوم با دیدن ام آر آی، تشخیص قبلی را تکرار کرد و گفت که آن احتمال هم درست نبوده است و مشکلی نیست. برایم قرص کلسیم و ویتامین دی داد، آن هم به خاطر نوع رژیم غداییم و کمبود آفتاب در لندن. قرصی هم داد که در صورت درد شدید فقط یک دوره مصرف کنم و یک آتل هم داد که هم مچم را ثابت نگه می دارد هم شستم را. گفت که مدتی از شستم برای تایپ استفاده نکنم تا بهتر شود. چند حرکت ورزشی هم داد که در فواصل کاری با هر دو دست انجام بدهم.

تجربه هفتم: بهار 88 در لندن
از طرف کارم باید دکتر اینجا هم معاینه ام کند. دیروز زنگ زدم که وقت بگیرم، گفت اول باید بروم پپیش پزشک عمومی که اولین وقتش دوشنبه 11 می است.
لینک مطلب نونوش از رفتار یک آقای دکتر.