‏نمایش پست‌ها با برچسب لیدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لیدی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

گزارشی از احوالات دخترک و مامانشان


امروز
بعد از لگوبازی، بازی محبوب بنده، داشتم تکه‌های لگو را از رو زمین جمع می‌کردم که خانوم رفتند رو مبل نشستند.‏
من: پس چرا کمک نمی‌کنی؟
دخترک: نمی‌تونم الان تایدی آپ* کنم.‏
من: چرا؟
دخترک: تامی‌ام** درد گرفته، باید بالا بشینم. ‏
من: تامی‌ات چرا درد گرفته؟
دخترک: نمی‌دونم، شاید توش پر از هانگری*** شده که درد می‌کنه...‏

*tidy up
** tummy
***hungry

دیروز

اندر قاطي‌شدن مباحث آشپزي و تمرين ركاب‌زني و تغيير دكوراسيون داخل منزل:‏

دخترك وسط ركاب‌زدنهايش، كه خودش قصه مفصلي از تمركز روي پاي راست و چپش است، ناگهان ايستاد و رو كرد به من و باباش كه داشتيم در مورد ديوارهاي جديد يكي از خانه‌هاي سر راهمان صحبت مي‌كرديم و با جديت مخصوص به خودش گفت: به 
نظرم ديوارهاي اين خونه را بايد خراب كنيم و توش تخم‌مرغ بزنيم!‏

توضیح اینکه مدتی است به دنبال عوض کردن منزل هستیم و بیشتر بحثها حول محور این دیوار چرا اینجاست، آن یکی کج است، این اتاق کوچک است، این اتاق را به خانه اضافه کرده‌اند و اینها می‌چرخد. ضمن اینکه بنده تازگیها علاقه شدیدی به آشپزی پیدا کرده‌ام و مرتب در حال امتحان کردن دستورالعملهای جدیدم و در این راه دخترک و باباش هم همراهی می‌کنند به‌خصوص وقتی پای کیک در میان باشد! از آن طرف هم دو سه روز است که دخترک صاحب دوچرخه شده و خب یادگرفتن رکاب‌زدن کلی تمرکز می‌خواست....‏

چند روز پیش

دخترکم روزها براي بنده قهوه درست مي‌كند، معلومه با دستگاه مخصوص دیگر. آن روز با همه خستگيهاش بعد از پارك و مدرسه باز هم داوطلب بود كه قهوه را درست كند.  مثل همیشه و به تقلید از باباش، با دستهاش بخار قهوه را داد طرف خودش و  ‏گفت: ‏
Oooh! What a lovely coffee!

چند روز پیشتر

تو تخت با هم کشتی می‌گرفتیم که یهو رو کرد به من و گفت:‏
Your eyes is(!) very sparkly!
بله، بنده مُردم از خوشحالی...‏





۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

آمد از ره فصل زیبای بهار


از آخرین خاطرات من و دخترکم در سال 1391
.
امروز، روز 29 اسفند، حسنی‌طور بنده با ایشان رفتم مهدشان. در طول ترم یک روز می‌شود مامانشان را هم با خودشان ببرند. بنده هم از قضا روز آخر سال را برای مکتب رفتن انتخاب کرده‌بودم!‏

بگذریم. اتفاقات جالبی افتاد. یکیش به شرح زیر است:‏

یکی از معلمها، بچه کوچکترها را جمع کرده‌بود و راجع‌ به حشرات باهاشان صحبت می‌کرد. این گروه هفت نفره کسانی بودند مثل دختر بنده که تازه دارند انگلیسی یاد می‌گیرند. خلاصه خانوم معلم از "لیدی‌برد" گفت و "اسپایدر" و این‌که "حالا شما هم یک اینسکتی بشوید و از داخل این تونلی که من درست کردم بخزید!"‏
نفر اول و دوم با اصرار خانوم معلم "اسپایدر" شدند. رسید نوبت دخترک. خانوم معلم پرسید: چه حشره‌ای هستی؟‏
ایشان بعد از مکث طولانی گفت: دایناسور! (با لهجه درست)‏
خانوم معلم که خنده‌اش را کنترل کرده‌بود گفت: فکر کنم دایناسور خیلی بزرگ است. حشره‌ها خیلی خیلی کوچیک هستند. می‌خوای یک حشره کوچولو انتخاب کنی؟‏
دخترک دوباره کلی مکث کرد و آخر سر گفت: ‏
I am a very very small dinosaur 
روشن است که چهار نفر بعدی هم "وری وری سمال دایناسور" بودند دیگر! :)‏

پیشاپیش رسیدن نوروز و سال 1392 را به شما دوستان عزیز شادباش می‌گویم. با بهترین آرزوها



۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شب، قبل از خواب، كلي بغض كرده‌بود. اشكهاش تو چشمهاي درشتش چرخ مي‌خوردند و جلوشان را گرفته‌بود كه نريزند. گفتم: چرا غصه مي‌خوري؟ جوابم را نداد. پرسيدم: نمي‌خواي بخوابي؟ با بغض فراوان سرش را به علامت "نه" تكان‌داد. گفتم: دلت براي بابات تنگه؟ دوباره با سرش جواب داد، اين دفعه "آره". گفتم: بابا زود مي‌آد. برنامه‌هامان را تا وقتي باباش بياد رديف كردم براش ولي فايده نداشت. يك كم بعد ديدم هنوز غصه دارد، گفتم: مي‌خواي بياي تو بغلم گريه كني؟ و آمد تو بغلم يك كم گريه كرد. ‏
در همان حين بنده داشتم فكر مي‌كردم به خنداندن دختري كه هميشه به راحتي مي‌توانم بخندانمش و اينكه تو اين شرايط چقدر سخت است خنداندنش...‏
خلاصه كه سعي خودم را كردم و تا حدودي خنديد و بالاخره خوابيد. ‏
.
سوالم اينجاست كه تو كي انقدر بزرگ شدي فسقلي كه غمِ تو دلت را نگه مي‌داري؟
.
.


عكس مال امروز است، وقتي داشت از مشق مهدش با دوربين خودش عكس مي‌گرفت.‏


۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

دستم بگرفت و پابه‌پا برد

1
امروز دخترک اولین چت عمرش را کرد.‏
چند روز پیش با آی‌پد مشغول بود به الکی تایپ کردن. گفتم: می‌دونی B کدومه؟ نشانم داد. دوباره پرسیدم: می‌دونی A کدومه؟ باز هم نشان داد. گفتم: اگر دوبار پشت هم بزنیشون، می‌شه "بابا". خیلی خوشحال شد و صد تا B و A را پشت هم ردیف کرد. 
امروز که با پدر جانش که ماموریت تشریف دارند، چت می‌کردیم، دخترک آمد و برای باباش نوشت BABA و بعد هم کلی علامت قلب و بوس و اینها فرستاد...راستش بنده به باباش حسودیم شد یک کم.
.
2
خريد هفتگي را مي كرديم و سلما طبق معمول جلوي چرخ خريد نشسته بود و يك نفس با بنده صحبت مي كرد. همانطور كه به ليست خريد فكر مي كردم و رديف مواد و اينكه از چه راهي بروم كه كوتاهترين باشد (از سري درگيريهاي ذهنِ من) و به سخنرانيهاي خانوم هم گوش مي دادم، گفت: مامان، چرا مردم همه به من smile مي زنند!
.
3
كوك هم مي زنند ايشون :)


راستش تو مهدش برای اولین بار دیدم که سوزن می‌دهند دست بچه‌های دو و نیم ساله و می‌خواهند که کوک بزنند. برایم جالب بود. از مدیرش سوال کردم که خطرناک نیست و اصلا برای چی اینکار را می‌کنید. جواب داد: که تمام مدت مراقبشونیم که کار خطرناک نکنند و این که این کار برای کنترل دستشون خیلی خوبه و کمک می‌کند وقتی بخواهند بنویسند. 
من هم خیلی دنبال یک همچین چیزی می‌گشتم. جرات نمی‌کردم سوزن معمولی بدم دستش. تا این که این را پیدا کردم. سوزنش پلاستیکی است و سرش هم گرد است!

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

sorry seems to be the hardest word


خسته از آن همه دست و پایی که تو آب زده بود، نشسته بود تو بغلم و با هم تلویزیون نگاه می‌کردیم. روش را برنگرداند ولی با تحکم گفت: دیگه تو آب ولم نکنی ها...‏
موهای خوشبوش را بوس کردم و گفتم: با اون تیوپهایی که به دستهات می‌بندی، نمی‌ری زیر آب؛ دفعه قبل هم خودت دست و پا می‌زدی و شنا می‌کردی، فکر کردم خودت دست و پا می‌زنی وقتی ولت کنم. اما ببخشید که درست ازت اجازه نگرفتم. دفعه بعد تا خودت اجازه ندی، ولت نمی‌کنم. ‏
باز هم روش را برنگرداند. باز هم بوسش کردم. ادامه برنامه را نگاه کردیم.‏
.
امیدوارم که دیگه این حس را توت تکرار نکنم که قادرم ولت کنم. امیدوارم فهمیده باشی که این دفعه هم اگر خیالم جمع نبود و اگر دستم از زیر مواظبت نبود، حتی با وجود اون تیوبها، هرگز ولت نکرده‌بودم.‏
.
ببخشید

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

پاپریکای من


دخترک دیشب در‌حالی‌که خیلی خسته بود ولی نمی‌خواست بازی را ترک کند:‏
موهای من فلفلی (فرفری) است؟ مگه نه؟‏
منتظر جواب من نشد، با تعجب ادامه داد:‏
فلفل سبز یعنی؟
باز هم منتظر نشد:‏
ولی موهای من که بلک* است...‏


*black

یک مدت بود که ناغافل من و باباش را بوس می‌کرد و یواش می‌گفت:" مامان (یا بابا)، دوستت دارم" و ما از خوشحالی می‌مردیم. چند روز است که این اتفاق برای اشیا مورد علاقه‌اش هم می‌افتد. مثلا همین عروسکی که امروز تو بغلش گرفته‌بود و خوابیده‌بود. ‏

غروب شنیدم که به عروسکش می‌گفت:" خوشگلم، دماغت درد می‌کنه؟ می‌خوای ببوسمش؟ کرم برات بزنم؟"‏

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

خوشحال

یک روزهایی، مثل امروز هست که دخترک از خواب بیدار می‌شود و لباس مرتب می‌پوشد و خودش را درست می‌کند و می‌رود سرِ کار. امروز کوچولو است. صبح خودم حاضرش کردم که با باباش برود سر کار. فردا، خودش حاضر می‌شود و می‌رود.‏
لباس نارنجی و قهوه‌ای پوشیده بود با جوراب شلواری‌ای که باهاش ست است و گلِ‌سرهای هم‌رنگ لباسش.‏
خوشحال بود.‏


۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

هستیم ما هم!

حقيقتش اين است كه معلمي كه اجازه مي دهد بچه هاي كوچولوي سه ساله بهش وابسته بشوند و دوستش داشته باشند، طوري كه هي سر كلاس ماچش كنند ( اونهم كسي مثل دخترک من كه به اين راحتي ها ماچ نمي ده و نمي كنه)؛ خيلي لوس و ننر است اگر يهو ول كند و برود...
دختركم از ايران كه برگشت، اولین روزی که رفت مهدکودک، گفت "تيك كر مامي" و رفت سر كلاس، به عشق معلمش بود. به قول خودش معرّم! حالا از پريروز كه وسط كلاس ديده كه ايشان نمي آيد و بقيه معلمها هستند به جايشان، كلا دلش 
نمي خواهد مدرسه برود و برنامه گريه زاري دوباره شروع شده.

دوست دارم دوباره بنویسم، حتی شده چند جمله بی‌ربط. 

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

تو باترفلای منی، فسقلی

نگاهم مانده بود به علامت کافی‏شاپ. حواسم به قدری پرت بود که قهوه داخل دهانم را سوزانده بود و من ککم هم نگزیده بود. تا چند دقیقه قبل خیالم راحت بود. حتی به خریدم هم رسیده بودم. با خودم گفته بودم اگر ناآرامی کرده بود، حتما به من زنگ می‌زدند و چند دفعه هم تلفنم را نگاه کرده و به خودم بالیده بودم که دخترک دیگر بزرگ شده و آرام گرفته است. اما قبل از نوشیدن اولین جرعه قهوه ملتفت شدم که تلفنم از صبح قطع بوده و اگر هم تماسی گرفته باشند، متوجه نشده‌ام. این شد که دهانم سوخت و بنده هم از حالت سرخوشیِ مادرانه خارج شدم.‌‏

ده دقیقه به آخر کلاسش مانده بود و انگار نمی‌گذشت. قهوه دوست داشتنیِ همیشگی هم مزه آبِ جوشِ تلخی را می‌داد که باید نوشیده می‌شد تا اثر زمان را یک کم کمرنگ کند. البته بیشترین اثرش را بعد از سوزاندن دهان، روی افزایش استرس می‌گذاشت و باعث می‌شد روده‌هایم که سابقه طولانی در جواب دادن به استرس کل بدنم را دارند، به هم بپیچند و از سر و کله هم بالا بروند.‏ از کافی‌شاپ زدم بیرون. دلم برای روده‌ام می‌سوخت. همه‌اش سی و یک سالش بیشتر نیست.‏

چشمم به دنبال ساعت 11.5 می‌گشت. از این دیوار مرکز خرید به آن یکی. گوشم را هم تیز کرده بودم که صدای "مامان، مامان"‌ِ دخترک را از دور بشنوم. دو دقیقه مانده بود به 11.5 عزیز که نصف قهوه باقی‌مانده را شوت کردم در سطل زباله و از آخرین سری پله‌ها رفتم بالا تا به کلاس دخترک برسم. ‏

خوبی کلاسش این است که مثل آکواریوم می‌توانی داخلش را ببینی. اولین باری که تنها مانده‌بود، من دو ساعت تمام روی همین پله‌ها جلوی این شیشه آکواریوم نشسته بودم و سعی کرده بودم نگاهش نکنم و وانمود کنم کتاب می‌خوانم تا آرام شود و تنهایی را تاب بیاورد. اما او در عوض دنبال فرصت بود تا چشم در چشم شویم و با نگاهش به من حالی کند دلتنگیش را. ‏

به شیشه که رسیدم، باورم نشد که خودش بود بدون گریه و بازی می‌کرد و اصلا حواسش به شیشه و این که من باید پشتش باشم، نبود. خوشحال شدم. خیلی بیشتر از آن که بتوانم وصف کنم. چند پله برگشتم پایین تا من را نبیند و یک کم دیگر بازی کند و من بتوانم خوشحالیم را سر و سامان بدهم. روده‌هایم ناگهان از فشار رها شده بودند.‌‏


یواشکی از روی پله‌ها به ساعت داخل آکواریوم نگاه کردم. دقیقا 11.5 بود. روده‌هایم از خوشحالی دخترک را تشویق می‌کردند. رفتم بالا و پشت شیشه صبر کردم. به قدری سرگرم بود که اصلا متوجه من نشد. می‌خواستم از همان پشت هم حالیش کنم که خوشحالم، اما نشد. ناچار رفتم پشت درِ کلاس. یکی دیگر از مادرها از قیافه‌ام فهمید. گفت: "مثل اینکه این دفعه مانده!" و من فقط به "خیلی خوشحالم!" بسنده کردم. می‌خواستم در آغوش بگیرمش دخترک فسقلی‌ام را. ‏

رفتم تو. صدایش کردم. برگشت. نیامد جلو. گفتم بیا تو بغلم. آی اَم پراود آو یو. وِل دان!* لبخند زد. آمد تو بغلم. بوس داد. بهم گفت که باتِرفلای** درست کرده است. گفتم وِر ایز ایت؟ گو اَند برینگ ایت فور می!*** رفت که بیاورد پروانه‌اش را. دور چشمهایش یک کم صورتی بود، معلوم بود گریه کرده ولی خود چشمانش برق می‌زدند. انگار که جایی را فتح کرده باشد. باورش شده بود که می‌تواند.‏

*I am proud of you, well done!
** butterfly
***where is it? go and bring it for me

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

مامانِ خوشگلی که من هستم یا روزهای دختر در اینترنت 9

گوشه‌ای از خاطرات من و سلما در آگوست 2012

30.08.12
دیشب در اوج خستگی بودیم که سلما از پشت مبل با یک خنده مشکوکی بهمان گفت: من خیلی دخترِ خوبی هستم. من و نوید لبخند زدیم. ایشان ادامه دادند: کیفم را با بابانوید شر* می‌کنم. ما همچنان در خستگی لبخند می‌زدیم. چنند لحظه بعد دیدیم که با وسایل کیفِ باباش مشغول است! ‏
*share

29.08.12
یکي از لحظه هاي حساس تو زندگي من و سلما. براي قدمهاي مورچه ايش تشويقش كردم و باهاش خداحافظي كردم و الان در فاصله چند متري اين كلاس كوچك منتظرش نشستم تا ياد بگيرد بالهايش را يواش يواش امتحان كند. ‏
.‏بله. سلما خانوم در دو سال و نه ماهگي دارد مهد را تجربه مي كند‏


28.08.12
شب نشسته بودیم جلوی تلویزیون که سلما خانوم با آی‌پدشون تشریف آوردند. گفت: می‌خوام برم یوتوتوب* کارتون ببینم! دستش خورد روی گوگل‌مپ**. دستش را گذاشت روی یک نقطه‌ای و به باباش گفت: شما کار داشتی رفته‌بودی اینجا. یک جای دیگر را نشان داد و گفت: من هم اینجا بودم. جاهای مختلف را نشان می‌داد و آدمهای مختلف را یاد می‌کرد که هرکدام یکجای دنیا هستند. دستِ آخر هم گفت: اینجا سرِکارِ من است!‏

نقشه‌خوانی از کارهایی است که عمه خانومش به دختر ما یاد داد. خیلی هم ممنونیم ازش.‏
* youtube
**google map

26.08.12
نهار می‌خوردیم. رفته‌بودم تو حالت جدیِ خودم و داشتم برای نوید توضیح می‌دادم که چرا فلان چیز را دوست ندارم. سلما که همیشه بین حرفهای بزرگانه ما، ماجراهای خودش را تعریف می‌کند؛ نگاه عاقل‌اندرسفیهی به هر دویمان کرد و با جدیت گفت: اگر دوست نداری، دوست ندار! ‏

 ما هم کلی لذت بردیم از این توصیه روشنفکرانه دخترمان.‏

25.08.12
"آفرين، صد آفرين، هزار و سيصد آفرين، دختر خوب و نازنين، فرشته روي زمين"

سلما خانوم يك ساعت است مشغول حفظ كردنش است. با پشتكاري بي نظير.‏

23.08.12
امروز تو فرودگاه جفتمان از اين زرافه خوشمان آمد و به عنوان يادگار سفر خريديمش. پيشنهاد دادم اسمش باشد "مايا". سلما هم قبول كرد. تو هواپيما نشسته بوديم، شنيدم كه رو به زرافه مي گفت: "نادر" بيا! نادر بيشين كنارم! برو پايين نادر!!! ‏
خيلي ‏خنديدم. هرچه هم فكر كردم نفهميدم كي اسم نادر را شنيده بوده. به هر حال، اين شما و اين نادرِ ما :)‏
17.08.12
با سلما و یکی از دوستانم بازی می‌کردیم که سلما چشمش به لاکِ پای دوستم افتاد. به پای خودش که مدتی است بی لاک مانده، نگاه کرد. بعد از مکث، با هیجان گفت: من که لاک‌پشت ندارم! ‏


من و دوستم طول کشید تا بفهمیم "لاک‌پشت" قضیه‌اش چی است!

15.08.12
ببعی‌اش را نشانده تو ناتی‌کورنر*. 

به من گفت:" داشت جیغ می‌زد، گذاشتمش ناتی‌کورنت! حواسم هم به ساعت هست."
رو کرد به ببعی:"به چیزی دست نزنی‌ها!" 

*naughty corner همان گوشه‌ایست که برای تنبیه استفاده می‌شود.

12.08.12
دخترک سرما خورده‌است. تب دارد و از چشمها و بینیش آب می‌ریزد. امروز هم حسابی ازش کار کشیدیم. یک ساعت پیش با بابانوید رفت بیرون که تو ماشین خوابش برد. وقتی رسید خانه، موهاش خیس عرق بود. با کلاه و لحاف آوردمش تو که بدتر نشود و یک کم بعد هم با سشوار موهاش را خشک کردم. 

دستم را به همراه باد داغ می‌زدم لای موهای نرم و نازکش تا خشک شوند. بغض امانم نمی‌داد. فکر بچه‌های زیر آوار یک لحظه رهام نمی‌کند. 

خدایا...

10.08.12
مامانم برای سلما یک کیف صورتی از ایران فرستاده است که امروز صبح رسید دست سلما. الان با باباش می‌رفت بیرون، کیف را گرفت دستش و می‌خواست چکمه‌های صورتی‌اش را هم بپوشد. گفتم: گرمه. این صندلهات را بپوش. 
گفت: آخه اینها که پینک (pink) نیستن!

ست می‌کند کیف و کفشش را! :)

08.08.12
ما، سه نفری، همین‌جور داریم تیم ایران را تشویق می‌کنیم؟! :)

05.08.12
اگر يك روز مواجه شديد با دو تا چشم غمگينِ نگران از جدايي، بدانيد و آگاه باشيد كه رفتنِ لب دريا مستقيم از فرودگاه، گزينه خيلي بهتري از خانه خاليست. حتي مي تواند باعث برق زدن چشمها در آن وضعيت غم انگيز هم بشود. البته اميدوارم كه در اين شرايط قرار نگيريد.

03.08.12
مبایل من را گرفته دستش و بهم می‌گوید: بذار عکست را بگیرم، انقدر خوشگلی!

چی کار کنم آخه؟!

آروم جون یا روزهای دختر در اینترنت 8

گزیده‌ای از ماجراهای من و سلما در سپتامبر 2012
11.09.12
رنگهای سلما اینجوری‌اند که: پینک، یلو، وِد (به جای رِد)، گرین،پرپل، آبی، کت ایز بلک!

pink, yellow, ved (instead of red), green, purple, AABI, cat is black

مثلا داریم از در می‌ریم بیرون، سلما رو به من: مامان! کفشِ "کت ایز بلک"ِت را می‌پوشی؟

08.09.12
مشغول بهم‌ریختن اتاقش بود. من را دم در اتاقش دید. اصولا کاری هم به ریخت و پاش ندارم بنده. به من نگاه کرد و گفت: همه چیزها را ریختم. می‌خوام یک چیزی به خودم نشون بدم!

08.09.12
وسط صحبت مهم. من رو به سلما: چرا؟ سلما: چووون، واسه اینکه...من تمیزم...پیش همه عزیزم. 
هر دفعه!

08.09.12
یک کاری را که می‌دانست نباید انجام بدهد، جلوی چشم من انجام داد. من هم تو این شرایط یک جوری نگاه می‌کنم که حساب کار دستش باشد. خیره‌خیره به من نگاه کرد و به کارش ادامه داد. بعد هم گفت: شما خوبین؟!

05.09.12
بعضی روزهای مادری هم اینگونه رقم می‌خورد که باید دو ساعت بشینی روی پله وسط مرکز خرید و سرت را فرو کنی در کتابی و نادیده بگیری بغض دخترت را که به عقیده خودش رفته مدرسه و یک لحظه هم بغض رهایش نمی‌کند و می‌پایدت تا بلکه نگاههایتان با هم تلاقی 
کند و اشکش سرازیر شود.
در همین حین تا من کتاب بخوانم و متوجه شوم که یک آدامس سمج از پله، مهمانِ لباسم شده؛ سلما با خانوم معلم مهربانش که در دنیای خود او را "خاله" صدا می‌کند با همان بغضش بازی کرد. یک کارت خوشگل هم درست کردند که توش نوشته:
Dear Mummy and Daddy
Love
Salma xx


02.09.12
وه ماي گاد!"، سلما در حينِ تماشايِ تيمي.

01.09.12
وقتي رسيديم خانه، خوابش برده بود. گذاشتمش تو تختش، بهش نگاه كردم و تو دلم گفتم "آروم جونمي". 
منتظر شدم تا صبح ببينمش. ازش پرسيدم: شما آروم جوني؟ يك كم فكر كرد: نه، نيستم. من: چرا هستي.
سلما: فكر مي كنم نيستم. من سلما خانومم!

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

روزهای دختر در اینترنت 7


21.06.12
با بابام از فرودگاه می‌آمدیم خانه. سلما تا یک جایی مستقر می‌شود، حتی برای چند لحظه، هم کفشش هم جورابش را ‏در می‌آورد. نزدیک خانه که رسیدیم بهش گفتم که کفشت را بپوش، بدو بریم، مامانم منتظرمونه.‏
گفت: یعنی الان داره غصه می‌خوره که ما نیستیم؟

20.06.12
یکی از سرگرمی‌های این روزهای من این است که مرتب نسبت‌های اطرافیان را براش می‌گویم و گیجش می‌کنم. مثلا این که تو از دل من به دنیا اومدی و من از دل مامان‌ه. به دنیا اومدم و مامان‌ه. از دل مامانه! یا این که دایی‌ه.، داداشِ منه و داییِ شما و دایی هرمز داداشِ مامان‌ه. است و داییِ من و ....‏
دیروز بعد از این‌که کلی مخش را پیاده کرده‌بودم ازش پرسیدم که تو از دل کی به دنیا اومدی؟ با یک نگاه شیطنت‌باری گفت: بابانوید! ‏
عصرش هم که داییِ مامانم در زد و اومد تو حیاط، خودم خنده‌ام گرفت از این که الان مخش پر شده از اطلاعات فامیلی.‏

20.06.12
این دفعه صدای ما را از کرمان می‌شنوید. منزل مامان‌بزرگ بنده. یک حیاط دارند که وقتی بچه‌ای فکر می‌کنی خودِ بهشت است
دختر دیروز می‌گفت: مامان، حیاطش خیلی خوبه. یک دونه از اینا بخریم.

15.06.12
از تاکسی پیاده‌شدیم به راننده گفت: تنک‌یو آقا!

15.06.12
بابام یک عمر است که جمعه صبح‌ها می‌رود بسکتبال با دوستهایش. من و برادرم هم از بچگی رفتیم. پسرها این توفیق را دارند که تا ابد این رسم خوش سحرگاهی روز تعطیل را اجرا کنند اما خوشبختانه دخترها از یک روزی به بعد معاف می‌شوند. مثلا برادر من هنوز بعد از بیست و خرده‌ای سال باید جمعه صبح زود بیدار بشود و ببیند که می‌خواهد برود بسکتبال یا نه.‏
بگذریم. امروز قرعه به نام دختر افتاد. از صبح، سوت بابام را انداخته‌بود گردنش و هی می‌گفت: "می‌خوام برم اوف‌باد." 
اوف‌باد را هم به جای فوتبال استفاده می‌کرد و منظورش بسکتبال بود.

14.06.12
من و دخترم و یکی از دوستهایم امروز با هم سوار مترو شدیم. جا داشتیم و سه نفری نشسته بودیم که یک خانمی با بی‌ادبی تمام گفت: جمع بشینین، من هم بشینم! وقتی از سر جاش بلند شد، فکر کردم که می‌تونیم به حالت اول برگردیم که فوری یک نفر دیگر خودش را جا کرد تو آن فاصله. برگشتم بهش بگویم که بچه گرمش می‌شه و جاش تنگ است که خوب شد خورده نشدم! دوستم بهم گفت: برو خدا رو شکر کن که نگفت اصلا چرا بچه‌ات را نشوندی رو صندلی. بگیرش بغلت جا باز شه.

بعدتر رفته بودیم در یک مکان عمومی دیگر و من و دوستم با هم صحبت می‌کردیم و گاهی هم می‌خندیدیم و مراقب دختر بودیم که بازی می‌کرد. یک عدد خانم دیگر با عصبانیت سرمان داد زد که چه خبره؟ چرا انقدر می‌خندید. باید بگویم منی که خنده هایم معرف حضور همه آشنایان است، امروز زیاد نخندیده بودم و خانم مذکور بیشتر با دوستم بود.
به هر حال، خواستم در جریان باشید که در وطن ملت زیاد اعصاب ندارند :|

یک کم بعدتر نوشت:
ولی با همه این اوصاف، وطن اونجاست که خانواده آدم هست به نظرم. اونجا که آخر هفته می‌ری خونه فامیل و دور هم جمع می‌شین و شام را با هم می‌خورین و بچه ها انقدر با هم بازی می‌کنن که از خستگی غش کنن. اونجا که وقتی آخر شب از همه فکرهای تو سرت خسته می‌شی و می‌شینی یک گوشه برای خودت چای و کیک بخوری، یکی هست بپرسه
 پس هیوا کو؟ و تو از اون دور می‌گی: باتریم دیگه تموم شده.

13.06.12
خیلی خسته‌ام. شبها به وقت لندن می‌خوابم و دختر خانومم صبح سحر تهران بیدارمان می‌کند. فکر کنم یک رابطه فامیلی با خروس دارند ایشان
به علاوه این‌که وقتی در سکوت و تنهایی زندگی می‌کنی، صدای بلند تلویزیون در کنار دخترعموهایی که جیغ بزنند و از دست هم اسباب‌بازی را بکشند، می‌تواند یک‌شبه دیوانه‌ات کند
شاید بخوابم خوب شوم :|

12.06.12
صبح بعد از دو روز که رفتن به سلمانی را با هم مرور کرده‌بودیم، بالاخره با هم رفتیم تا موهای دختر را کوتاه کنیم. اول من نشستم تا دخترک تمام توضیحات را با چشمهایش هم ببیند. عوضش ایشان هی دست به کمر راه رفت و گفت: دیگه نوبت من شد! نوبت من نشده؟!
بالاخره وقتی نوبتش شد، مثل یک عدد آدم‌بزرگ روی صندلی نشست و جم نخورد تا موهاش را درست کنند. شایان ذکر است که بنده باید هر روز با ژانگولربازی موهای دختر خانوممان را شانه کنم، اما امروز "خانوم سلمونی" توانستند در کمال آرامش موهای مذکور را براشینگ هم بکنند
بله. بعد از سلمانی یک راست رفتیم عکاسی. شاید این اتفاق تا ده سال دیگر تکرار نشود.

11.06.12
اینجا تهران است! صدای ما را از منزل مامان‌اینها می شنوید! دخترمان انقدر خوشحال است که خواب و خوراکش را فراموش کرده‌است. به عنوان مثال دیشب از شدت خستگی روی پاتی (همان لگن خودمان) خوابشان برد. در همان حین اصرار داشتند که خوابشان نمی‌آید.

07.06.12
به قول دوستم "وزیر کل کشور" تصمیم گرفتند بروند منزل مادربزرگشان، ما چه کاره ایم؟
به همین مناسبت بلیطی تهیه‌شد و من و وزیر به زودی مشرف می‌شویم منزل مادربزرگ وزیر اینا :))
بله. این‌جور خانواده دموکراتی هستیم ما!

07.06.12
تو یکی از قسمتهای تله‌تابیز، دوتا خواهر را نشان می‌دهد درحال جمع‌کردن وسایلشان. خواهر بزرگتر، کتاب و لباس‌خواب و عروسک محبوب هرکدام را برمی‌دارد و می‌گذارد در کوله‌های کوچک مجزا. بعد هم مادربزرگ می‌آید دنبالشان و سه نفری با هم می‌روند
امروز یک ساک کوچکی برداشته‌بود و دو سه تا اسباب‌بازی و کتاب هم داخلش گذاشته‌بود. به من گفت: می‌خوام برم خونه مام‌بزگم
گفتم: می‌دونی مامان‌بزرگت کیه؟
یک کم با تعجب نگاهم کرد و جوابی نداد. فهمیدم که تا امروز نگفته‌بودم که مامانی و مامان‌ه.، مامان‌بزرگش هستند. بعد از معرفی، کلی خوشحال شد که مامان‌بزرگهاش را می‌شناسد
از همه این حرفها هم بگذریم، فکر کنم باید بار و بندیلمان را جمع کنیم. دختر از بس خواسته و ناخواسته سراغشان را گرفته که من را هم هوایی کرده است!

06.06.12
صبح یک کم فاصله افتاد بین کورن‌فلکس خوردنش و نان‌چاییش. گرسنه شده‌بود. رفت از توی درِ فریزر یک عدد بستنی برداشت و به من گفت که بازش کنم. گفتم: الان موقع نان و کره و عسل است نه بستنی
بلوزش را زد بالا و به من گفت: بیشین! گوش بده به تامی من! صیدا می‌ده!! بستنی می‌خواد 
تامی همون شکم است البته.

06.06.12
غروب نشسته‌بود فیلم‌های آخرین سفر به ایران را می‌دید. ناگهان بلند شد و صندلهای جدیدش را پوشید، که البته نقش دمپایی را بازی می‌کنند، رو کرد به من که "پاشو بیریم!"
گفتم: کجا؟
گفت: بیریم سوار هواپیما بیشیم، بیریم خونه مامان ه.! (مامان بنده) می‌خوام دمپاییهام را به مامان ه نشون بدم. مامان ه بیخنده!!

04.06.12
گاهی اوقات آدمیزاد خسته می‌شود. هوا هم کمکی به حالش نمی‌کند. همین‌جور تاریک و بارانی و سرد. آن‌وقت یک دخترک کوچک هزاری هم شیرین‌کاری کند، فقط آن‌ قسمت‌های لجبازی‌اش جلوی چشمانت رژه می‌روند. این‌طوری‌هاست که در این شرایط بنده زیاد روزمرگی‌هایمان را ثبت نمی‌کنم
مطمئن باشید که او در حال شیرین‌کاریست. مثلا وقت خداحافظی می‌گوید: خودافظ، سی یو سون

30.05.12
شنبه عصر بردمش استخر. خیلی دوست داشت. تو تیوبش سعی می‌کرد پادوچرخه بزند و مرتب می‌گفت: "بالا، پایین. بالا، پایین." یا "1، 2، 3، 4". خلاصه که تقریبا با رشوه از آب آمد بیرون.
دیروز بعدازظهر آمده پیش من درحالی که مایوش را مثل کمربند کرده تنش و می‌گوید:" مامان من دارم می‌رم شنا، شما هم می‌آی؟!"

27.05.12
چند روز پیش، دختر مشغول دیدن یکی از فیلمهای خودش در دوبی، فروردین همین امسال، وقتی که داشت هی کفشش را می پوشید و درمی‌آورد تا یاد بگیرد:
پس چرا نی‌نی هی کفشش را درمی‌آرد هی می‌پوشد؟ (با یک حالتی که حوصله‌اش از دست خودش سر رفته‌بود)

26.05.12
به نارنجی می گه: آب پرتقالی
به زرد: خورشیدی

25.05.12
یکی از کارهای حدیدی که تازه به برنامه های من و دخترم اضافه شده این است که وسط راه رفتن یهو باید بایستیم و ایشان بگوید: مامان، نیگا. مورچه ها رو بیبین
من باید حتما خم بشوم و مورچه ها را ببینم.

24.04.12
کلی با سایه هاش ماجرا دارد. امروز روی دیوار با سایه اش حرف می زد. می گفت "این دست منه. این آب میوه منه. " بعد سرش را تند تند تکون داد که موهاش تکون بخورند و گفت: این موهای منه
سایه بیچاره هم فقط گوش داد.

23.04.12
امروز هوا در حد تیم ملی خوب بود
من و دختر یکی یک کالسکه گرفتیم دستمان و با هم رفتیم سوپر محل خرید! دختر، کالسکه "نی‌نی خانوم" را می‌آورد و من کالسکه دختر را. راه، حدود 15 دقیقه است اگر دخترم تو کالسکه باشد و خدا می داند چقدر اگر بیرون باشد
تو فروشگاه هر ردیف را باید دو سه بار برویم تا مثلا یک بسته قارچ برداریم یا یک بسته تخم مرغ. از بیشتر آدمها هم باید معذرت بخواهیم چون یا کالسکه من سر راهشان است یا کالسکه دخترم یا یکی از ما دو نفر. اما بیشترشان به جدیت سلما لبخند می زنند و رد می شوند
دختر مثل آدم بزرگها راه میرود و خوراکی انتخاب میکند. دفعه پیش یک شیشه زیتون برداشته‌بود. این دفعه قارچ و موز و یک عدد سیب سبز
برایش بستنی مخصوص بچه‌ها برداشتم و در راه برگشت، زیر آفتاب واقعا داغ، خودش و همه لباسهایش با هم بستنی نوش جان کردند.

22.05.12
دیروز نهار دختر را بردیم مک دونالد. جایزه اش یک ظرف پلاستیکی بود با یک کاغذی که وسطش دانه بود و باید کاغذ حاوی دانه را در ظرف بگذاری و رویش آب بریزی و بعد از چند روز، دانه ها سبز شوند
امروز غروب پدر و دختر برای یکی دو ساعتی با هم بودند. وقتی برگشتم خانه، با آب و تاب برایم تعریف می کرد که : "دونه رو گذاشتیم، روش آب ریختیم،...." به اینجا که رسید انقدر هیجان داشت که نمی تونست حرف بزند، یک نفس عمیق کشید: "تا سبز بشه!"

21.05.12
نشسته بودم روی زمین که لباسش را با لباس خواب عوض کنم. دختر هم بازیش گرفته بود و دورم می چرخید و نمی آمد.
در حین بازیهاش ناگهان من را از پشت بغل کرد، صورتش را به صورتم چسباند، به باباش نگاه کرد و گفت: من مان هیوا رو دوست دارم

لازمه که بگم من چقدر حوشحالم الان؟!

18.05.12
یکشنبه تصمیم گرفتیم چیدمان اتاق را عوض کنیم. متر آوردیم برای اندازه گیری طول و عرض وسایل. آنجا بود که دخترخانوم با پدیده متر و این که می شود تا ناکجاآباد بکشیش و بعد دکمه را نگه داری برای جمع کردنش، آشنا شد
الان 4 روز شده است که ما بی وقفه داریم اندازه تمام وسایل خانه را می گیریم. یک سر متر دست دختر خانوم است. می فرمایند: شوما اون سرش رو بیگیر. و بعد خودشان عدد روی متر را می خوانند. "شیش، هفت!" 
دیشب نوید که خیلی خسته شده بود، گفت: از دست این متر علیه ما علیه!

17.05.12
من و دختر این هفته خانه نشین شدیم تا مراسم آموزش لگن به بهترین نحوی انجام بشود! بیرون رفتنمون در حد این است که با "نی‌نی‌خانوم ِ" دختر و کالسکه "نی‌نی‌خانوم" برویم دم در و تو حیاط و یک ساعتی راه برویم
چند روز پیش تو باغچه چند تا حلزون دید و با طرز کارشان آشنا شد. از آن موقع هر دفعه از دم باغچه رد شده گفته: حزون! وو آو یو؟ (where are you) امروز با یک بیلچه براش چند تا حلزون پیدا کردم و گذاشتم که نگاه کند. مرتب می‌گفت: "هیوا بیبین، این داره از خونه اش در می‌آد. اینو بیبین. داره راه می‌ره. "
نی‌نی‌خانوم اسم عروسک دخترمه که همه جا حضور دارد، حتی روی لگن.

14.05.12
ایکسانی که به بچه هایتان روی لگن نشستن را یاد دادید، آفرین بر شما! چه اعصابی داشتید:|

12.05.12
شام که خوردیم به باباش گفت: نوید! بیا بیریم دور بیزنیم
باباش: کجا دور بزنیم؟ 
دختر:خیارنون!! (خیابون خودمون :))

11.05.12
داشتم برای نهارش مرغ سرخ می کردم و دختر هم داشت با ظرف چای و شکر بازی می کرد. نشسته بود روی کابینت روبه روی پنجره. پنجره هم باز بود. گفت: "مامان پنجره رو بیبند." شنیدم ولی حواسم رفت به مرغها. دوباره تکرار کرد و دوباره من حواسم پرت شد. بار سوم گفت: "خدااااااااااااا! این پنجره رو بیبند!"

10.05.12
دختر دارد با كامپيوتر من فيلمهاى خودش را نگاه مى كند. من هم تو اتاق با آى پد ايشون مشغولم. اولا كه هر دو دقيقه يك بار صدايم مي كند كه "بيا اينو بيبين" یا "هيوااااا يه دگه بيااااا". 
بعد هم اينكه ديدم از بيسكويتى كه مى خورده، نصفيش را هم داده بود به لپ تاپ بنده. وقتی پاكش كردم، بهش مى گويم: آخه بچه جون مگه اين اسباب بازيه؟ مى گويد: بچه جون، اين لگوبازى نيست، كانتيه مامان هيواست.
كانتيه همان كامپيوتر است.

08.05.12
غیرقابل وصفه خوشحالی امروز صبح بنده بعد از مشاهده مقداری مایع زردرنگ در یک عدد لگن پلاستیکی قرمزرنگ برای اولین بار...
ضمیر ناخودآگاه دخترم پر از بپربپرهای مامانش شد به همراه خوشحالی. این جور مادری هستم بنده :))

07.05.12
خاله شبنم و عمو پویاش داشتند از در می رفتند بیرون بعد از من بهشون گفت: "مرسی که اومدین پیشمون." بعد از خاله اش هم گفت:"مرسی از شما!"

07.05.12
امروز عصر با گریه عصبی از خواب بیدار شد. کلی بغلش کردیم و ناز و نوازش تا بالاخره آرام شد. همان موقع با خودم فکر کردم که حتما خواب بدی دیده و ترسیده.
غروب با هم آبرنگ بازی می کردیم که یهو به من گفت: "می ترسم. آقا نیاد منو ببره!" بعد هم شروع کرد به دویدن دور اتاق.
شب هم که من و نوید تلویزیون نگاه می کردیم و سلما داشت خمیربازی می کرد، یهو چشمش افتاد به مرد تو تلویزیون و دوباره گفت: مامان بگو آقا نیاد منو ببره!

06.05.12
 رو درهای خانهمان شش تا برجستگی دارد، چهارتا بزرگ، پایین و دوتا کوچک، بالا. از پایین نشانم داده است که "این مامانشه، این باباششه، این سلماششه، این هم داداششه!!! "
فقط همین یک قلم را کم داریم :)

05.05.12
جیمبوری خیلی به ما نزدیک است. پیاده 15 دقیقه تقریبا. از کوچه ما که خارج می شوی، باید بپیچی دست چپ و مستقیم بروی تا برسی به ساختمانی که جیمبوری هم دارد
گاهی که وقت نداریم یا هوا سرد است، همین چند قدم را هم با ماشین می رویم. مثل امروز. به سر کوچه که رسیدیم، سمت چپ را نشانم داد و گفت: "از این ور برو." پیچیدم سمت چپ. "آفرین مامانیوا!" به پارکینگ ساختمان که رسیدیم دوباره گفت: "آفرین مامانیوا! یه بوس بده!" خندیدم. گفتم:"آخه الان چه جوری بهت بوس بدم؟" یک کم فکر کرد. "وقتی رسیدیم جیمبوری، کتمون رو در می آرریم، کفشمون رو در می آریم، بعد بوس بده!"

05.05.12
بعد از ظهر یک موز برای خودش پوست کند و نشست به خوردن. وسطهاش پشیمان شده بود. به من گفت: مامان موز می خوای؟ که گفتم: نه. می خوام چای بنوشم. گفت: یه گاز بیزن. اگه نخواستی بذارش رو میز.
اگه اش داره درست می شه، بچه ام :)