‏نمایش پست‌ها با برچسب بانوی قصه گو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بانوی قصه گو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

Play nicely please.

وقت خواب که می شود، چه بعد از ظهر چه شب، می رود روی تابش و من برایش دوتا قصه می گویم و بعد هم لالایی های تاب را گوش می دهیم تا بخوابد. این پروسه را هم ترجیح می دهد من اجرا کنم تا باباش. یعنی اگر من و باباش هر دو منزل باشیم، این افتخار نصیب بنده می شود که بنشینم جلوی تاب و دخترم را تاب بدهم. هر ازگاهی چشمانش را باز می کند و تاکید می کند که "مامان هل بده"ه

 قصه های ما بیشتر واقعی هستند. یعنی تک و توک می شود که از تخیلمان استفاده کنیم. بیشتر وقایع روز را قصه می کنیم و آخرش را هم با خوابیدن تمام می نماییم. کلی می شود از همین روزمرگی ها نکته در آورد و تاکید کرد و چیز میز یاد گرفت.ه

یکی از قصه های محبوب دختر در مورد به دنیا آمدنش است. این جوری که مامان هیوا دلش قلنبه بود آخه توش یک نی نی داشت  بزرگ می شد. یک شب اومد بخوابه که دید دلش اوخ شده. به بابا ن. گفت که دلم اوخ شده. او هم گفت بدو لباسامون رو بپوشیم بریم دکتر. بعد دوتایی لباساشون رو پوشیدن و سوار ماشین شدن و کمربنداشون رو بستن و رفتن دکتر. خانوم دکتر معاینه کرد و...تا اونجا که نی نی سلما به دنیا اومد و مامانش خیلی خوشحال شد و هی بوسش کرد وخدا رو شکر کرد.ه

امروز برای اولین بار، موقع خواب ظهر، قصه یک مامان دیگر را براش تعریف کردم. این جوری که او هم تو دلش نی نی داشت. به همه می گفت که باید با هم پلی نایسلی* کنیم. یک مردی بود که نایسلی بازی نمی کرد. اومد و جیغ زد و کارای بد کرد. جیغ کار بدیه، مگه نه؟ اون مامان و نی نی تو دلش اوخ شدند.  بعد من و سلما امروز به یاد اون مامان و نی نی، بلوز و شلوار مشکی پوشیدیم تا به خودمون و همه کسایی که ما را می بینند بگیم که ما دوست داریم درست بازی کنیم و کسی را اذیت نکنیم یا همان که سلما بلده سعی 
می کنیم که پلی نایسلی کنیم.ه

*play nicely
این جمله را توی محل بازی همه مادرها هی تکرار می کنند تا بچه ها در حین بازی همدیگر را اذیت نکنند.ما هم با این که اغلب مکالماتمون فارسی هست، اما این جمله هایی که خیلی بیرون از خانه استفاده می شود را به همان انگلیسی می گوییم تا ملکه ذهن دخترک بشود و موقع بازی بفهمد بقیه دارند چی می گویند.ه

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

رویا


هنوز هم گاهی مرا سخت متعجب می کند. مثلا امروز صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، وقتی از پشت شیشه سرتاسری اتاقش به پیچ شیب دار خیابان الدرسلی نگاه می کرد که در نور ساختمان قدیمی بالای تپه، روشن شده بود و در مسیر نگاهش نمی توانست قطرات ریز باران را نبیند، بی اختیار اشکش که می ریخت، من متعجب بودم.


تعجب برای آن همه استدلالی که یاد این دختر بچه مو فرفری چشم سیاه داده ام. تعجب از بابت این که گیریم، از کودکی رویایی داشتی و دست روزگار نگذاشت به رویایت برسی، این همه سوزش دل؟ این همه آشفتگی؟


من هنوز در تعجب بودم که او اشکش را پاک کرد. همان چند قطره کافی بود تا سوزش دلش خوب شود. دلش به کل خوب شده بود. برایم استدلال می آورد که "دل می سوزد و اشک جاری می شود" و این منافاتی با شکر ندارد. می گفت: در همان حال هم نمی توانستم که ناشکری کنم. حرف هایش و آرامشش باز هم مرا متعجب کرد.



***
پ.ن. عکس در سال 1955 گرفته شده از همین خیابان. عکس امروزش هم در اینجا.

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

28- اشمئزاز



بین جمعیت سوار قطار شدم. قطار هر روز ما را تا ایستگاه یوستون در مرکز شهر می ­آورد. حدودا پانزده دقیقه طول می­کشد و هیچ توقفی هم ندارد. از یوستون هم یک خط مترو وجود دارد که مستقیم می­آید تا خیابان محل کارم. در مترو اما، سه ایستگاه را باید رد کنم که آن هم حدود ده دقیقه­ای زمان می­برد که در مجموع با احتساب پیاده­روی­ها می­شودنیم­ساعت.

سرم به کار خودم بود. آقای آرام به این قطار نرسیده­بود و من تنها بودم. هنوز همه سوار نشده­بودند که صدای یک زنی بلند شد: چرا به من می­گویی که هل ندهم؟! در سکوت معمول این جا همچین صدایی توجه همه، به غیر از مسافرانِ خواب و آنهایی که صدای موزیکشان در بقیه مواقع مخل آرامش است، را به خود جلب کرد. من هم یکی از آن­ها.

طرف مقابل چیزی نگفت و لبخند تمسخر­آمیزی زد. زن اولی دوباره شروع­کرد با صدای بلند به اعتراض کردن که تبدیل­شد به دعوای او با طرف مقابل که یک دختر جوان هندی بود و سکوت کرده­بود. هر­از­گاهی می­گفت که من نمی­خواهم در این زمینه با تو صحبت کنم و زن کوتاه نمی­آمد و حتی یکی دو بار ناسزا هم گفت که خفه­شو مثلا یا ...

ما همه هاج­و­واج مانده­بودیم که این دختر هندی شاید خانم­سفید­پوست را گاز هم گرفته که او این چنین سر و صدا می کند. در این بین موبایل خانم­سفید زنگ خورد و او ماجرا را برای مخاطبش طوری تعریف­کرد که من، جای او، فکر کردم که زد و خورد هم صورت گرفته­است!

دختر هندی ساکت بود و نگرانی­اش از این بود که روزش خراب شود. از لهجه و نوع لباس و این که هر روز این مسیر را می آید، می­شد احتمال داد که در همین کشور بزرگ شده و تحصیل کرده­است. من هم با خودم فکر می­کردم که این خانم­سفید ­پوست که فقط می توانستم پشت سرش را ببینم، واقعا موضوع مهم­تری ندارد که به آن بپردازد و بی خیال شود؟!

بعد از این که مکالمه­اش تمام شد، یکی از هم­سفران از او پرسید که حالش خوب است یا نه؟ و او دوباره شروع کرد... نفر سوم هم خیلی راست و پوست­کنده به او گفت که ما حوصله این اراجیف­ت را نداریم و بهتر است ساکت شوی چون هنوز ده دقیقه راه داریم تا برسیم و این­که بهتر است کمتر نژاد­پرست باشی و ادعای دیگری هم نداشته­باشی. او هم که گمان کنم آمپرش کامل چسبیده­بود، شروع کرد به دفاع. تا دوباره موبایلش زنگ زد و روز از نو، روزی از نو!

من که استرس را جلوی چشمانم می­دیدم، غزلیات حافظ با صدای بلند شاملو را فرو کردم در گوش­هایم و فکر کرم که اطرافیانم هم این صدا را ترجیح بدهند، با وجودی که نمی فهمند. و دیگر جدا شدم از بحث و رفتم در "سالها دل طلب جام جم از ما می کرد".

رسیدیم یوستون. موفق شدم چهره خانم عصبانی را ببینم. دخترک هندی و من و او در ایستگاه هم مسیر بودیم تا به سکوهای مترو برسیم. دخترک هندی از ما جلوتر بود. زن را دیدم که با سرعت راه می­رفت و نزدیک پله­برقی رسید به دخترک هندی. چیزی به دخترک گفت. دخترک با دست اشاره کرد که تو اول برو. من هم که عادت دارم روی پله­برقی ها به حرکت­م ادامه دهم، در اواسط پله­برقی­مجاور به آن دو رسیدم. به دخترک هندی با تحکم می­گفت: فاصله ات را با من حفظ کن! آنقدر بلند بود که من با وجود صدای آقای شاملو به وضوح شنیدم. دخترک هنوز لبخند می زد. من احساس اشمئزاز داشتم.

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

کمد



زن در کمد را باز کرد. نگاهی به لباسهایش انداخت. لباس های آویزان شده سر جایشان نبودند، شلوارها بین دامن ها و کت ها قاطی با پیراهن ها و بلوزها. چوب لباسی ها هم نه فقط جابجا شده بودند که پر از خاک هم بودند. از طرف دیگر لباس های چیده شده در طبقه بالایی کمد هم از سر و کول هم بالا می رفتند و کیف های زن که معمولا نیمی از آن طبقه را اشغال می کند، بین شال ها و روسری ها دفن شده بودند. مقداری هم از پولیورهای زن در طبقه سوم قرار داشتند که هر از گاهی که هوا سرد می شد، اولین راه حل او به حساب می آمدند. از آنجایی که ارتفاع این طبقه در دسترس زن نیست، بعد از استفاده معمولا لباسها پرت می شوند و به همین دلیل ساده، منظره طبقه بالا هم تعریف چندانی نداشت.

از همان ابتدا در شرایط خانه ذکر شده بود که یک کمد بزرگ در اتاق خواب اصلی وجود دارد. زن هم در اولین نگاه، یک دل نه صد دل عاشقش شد. از همان روز اول می دانست که به اندازه یک انباری می تواند جنس را در قفسه های آن جاسازی کند. اصولا از این که برای هر چیزی جای مشخصی تعیین کند، لذت می برد و از تصور وسایل چیده شده در کمد، قند در دلش آب شده بود.

کمد، سه قسمت جدا از هم دارد و هر قسمت با یک در کشویی پوشیده می شود. هر کدام از این قسمت ها هم سه طبقه دارد. روزی که برای تعویض موکت اتاق، زن و مرد با محاسبات پیچیده ای پیچ و مهره های کمد را باز کردند و تبدیل به چند عدد تخته شد، اتاق دیگرشان پر از لحاف و لباس و کیف و کفش شده بود. فکر این که اگر نتوانند کمد را مثل روز اولش ببندند، با این وسایل چه کنند، خواب را از ایشان گرفته بود. اما از آنجایی که در دو سال زندگی مشترکشان مقدار زیادی عمله­گی هم کرده بودند، کمد به حالت اولش باز گشت هر چند که مقدار ناچیزی پیچ اضافه آوردند و یک بار هم تخته کوچکی روی سر مرد فرود آمد.

زن هر روز صبح قبل از این که از خانه خارج شود، خودش را در آینه قدی که روی در وسطی این کمد تعبیه شده است بر انداز می کند. همچنین وقتی که خسته به منزل می رسد، اولین کاری که می کند این است که میزان خستگی خود را در این آینه بررسی کند و هر از گاهی شکلکی برای خودش در بیاورد که یعنی "آخ جون! چایی روی کاناپه جلوی تلویزیون!". به هر حال زن پس از مدتی مطمئن شد که این آینه آدم را به مراتب لاغرتر از واقعیت نشان می دهد و برای همین هم معمولا سعی دارد که آن را تمیز نگه دارد.

آن روز، به غیر از این که همه طبقات آشفته به نظر می آمدند و لک های روی آینه نیز به وضوح دیده می شد؛ لحافی که برای آخرین مهمانشان از کمد بیرون آمده، یک هفته گوشه اتاق انتظار کشیده بود که جایش در کمد خالی شود.

زن، پرده های اتاق را کشید. آفتاب پاییزی به درون اتاق می تابید. چهار پایه اش را آورد و از همان طبقه بالای بالا شروع کرد. لذت می برد وقتی که لباس ها را دسته دسته روی فرش می انداخت و کوهی از آن ها درست می کرد تا بعد همه را از نو دسته بندی کند و مرتب بچیند.

غروب که مرد او را دید، با هیجان پرسید: امروز که سر کار نرفتی، خوب استراحت کردی؟ بعد از ظهر چرت زدی؟ و او که تمام مدت غرق در قفسه بندی کردن کمد به ظاهر و افکارش در باطن بود، گفت: نه بابا! از صبح یک سره کار کردم! حتی یادم رفت نهار بخورم.

شب موقع خواب که به کمد نگاه کرد، همان جوری بود که دوست داشت.

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

مقالید

زن کیسه های آشغال های خشک را جلوی در خانه گذاشته بود و مرد قبل از بیرون رفتن آن ها را با خود به حیاط برد. کاغذهای مربوط به ماشین را هم در دستش گرفته بود تا یک سر به پست خانه هم بروند و مالیات سالانه را بپردازند. همین که پست خانه روزهای شنبه تا ظهر باز است برایشان کافی است تا به این قبیل کارهایشان برسند. این هم که در مرکز خرید محله شان پست خانه وجود دارد، کارهایشان را بسیار آسان کرده است.


زن هم به تنها چیزهای که فکر می کرد برگ های رنگارنگ پاییزی بود و دوربین اش. کیف دوربین را به گردن اش انداخت، مبایل و یکی دو تا از کارت هایش را هم در آن گذاشت. در آخرین لحظات یاد کیسه آشغال داخل حمام افتاد. آن را هم گره زد و در همان حال از خانه خارج شد. در را که بست، با صدای بلند گفت:" مرد! کلید داری؟" و از او طبق معمول که هر جمله ای را بار اول جواب نمی دهد، پاسخی شنیده نشد. زن دوباره سوالش را با همان حالت اول تکرار کرد. مرد گفت:" نه! تو هم کلید نداری؟!"


و این چنین شد که زن و مرد برای اولین بار پشت در خانه شان ماندند. در یک روز آفتابی پاییزی.


****

این هم یکی از عکس های زن!


****

مقالید: کلیدها

۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

کدبانوگری یا سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر؟


از دو هفته قبل دعوت ها انجام شده بود. مهمان ها بیست نفر بودند و با صاحب خانه می شدند بیست و پنج نفر. شام را کشیدند. باقالی پلو با زبان. فسنجان با پلوی سفید. آلبالو پلو با مرغ. لازانیا. حلیم بادنجان. سبزیجات پخته. ماست و اسفناج. سالاد. زن و مرد قصه هم جزو دعوت شدگان بودند. از آنجاییکه زن در این شرایط بسیار به زحماتی که خانم صاحب خانه کشیده و استرس هایی که کنترل کرده است، فکر می کند؛ معمولا سعی می کند که اندکی کمک کند.

مهمان ها دور میز ایستاده بودند و تند و تند غذا ها را در بشقاب خودشان یا دیگری می کشیدند. دو نفر، دو نفر هم با هم صحبت می کردند که بیشترحول محور غذاها بود. هم همه شده بود و صدا به صدا سخت می رسید. در این بین زن با صدای نسبتا بلند می گفت: نوشابه! نوشابه؟! و نوشابه ها در لیوان ها می ریخت و به مهمان ها می داد.

یکی دیگر از علت هایی که زن معمولا سر خودش را به نوشابه ریختن یا کار دیگر گرم می کند این است که با دیدن انواع غذا روی میز هول شده و با این کار مهار احساساتش را به دست می گیرد. در صورتی که همان جور هول، غذا بخورد وقتی که به خانه می رسد از فرط گرسنگی یک راست می رود سراغ یخچال.

وقتی که زن "نوشابه!" گفتن را قطع کرد، از بین صداها می شنید که جمعیت به خانم صاحب خانه که هنوز در آشپزخانه بود می گفتند: خانم ... بیا دیگه، غذا سرد شد. و بعد هم که او آمد، می گفت: بفرمایید آلبالو پلو. چرا کسی فسنجان نمی خورد؟ زبان چرا دست نخورده؟

***

صبح یکی از روزهای تعطیل بود که دوستش تماس گرفت و گفت: "دلمون براتون تنگ شده. امشب بیاین پیش ما." زن و مرد هم با کمال میل پذیرفتند. پیش از ظهر بود که دوباره زنگ زد و گفت:" شما لوبیا پلو دوست دارین؟" و زن و مرد گفتند که:" خیلی!"

مهمان ها فقط زن و مرد بودند که با صاحب خانه می شدند چهار نفر. شام را کشیدند. لوبیاپلو با گوشت. سالاد. ماست و اسفناج. چهار نفری حدود یک ساعت دور میز نشسته بودند، غذا می خوردند و از زمین و زمان صحبت می کردند. زن و مرد یاد گرفتند که می شود از سیب زمینی های آماده برای سرخ کردن به عنوان ته دیگ هم استفاده کرد.

۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

ماه


زن در مقابل آینه ایستاده بود و خودش را در نور کم اتاق نگاه می کرد. روزهای بارانی به محض این که از خواب بیدار می شود چراغ را روشن می کند. هر چند که چراغ هم زیادی پر نور نیست. با این که لباسش را هم پوشیده بود، اما هنوز دلش می خواست که تا لحافشان گرم است، به زیر آن بخزد و به ادامه خوابش در یک صبح بارانی بپردازد. چشم هایش را نگاه کرد که هنوز اثر خواب در آن ها نمایان بود. ابروهایش هم تک و توک در آمده بودند و بعد از ظهر باید فکری برایشان می کرد. به صورتش هم فقط کرم مرطوب کننده اش را زده بود و همین. زیاد در بند آرایش کردن نبود. لباسهایش هم مرتب بودند و تمیز. معمولا هم از نظر رنگ و جنس با هم جور بودند. نگاه آخر را که به خود انداخت، با وجودی که همه چیز مثل هر روز بود، احساس ناخوشایندی به او دست داد. با خودش فکر کرد که من استعدادش را دارم که بسیار آراسته تر از وضعیت الان از خانه خارج شوم. افکار منفی هجوم آورده بودند. سعی کرد رویش را از آینه برگرداند و رفت به سمت میز تا عطرش را بردارد. در همان حین مرد که بالاخره رضایت داده بود از دستشویی بیرون بیاید و لباس بپوشد در چهارچوب در ظاهر شد. نگاهی به زن کرد و با جدیت گفت: عین ماه شب چهارده می مونه!

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

دوست کجا و تو کجا ای دغل


مدیر بالاترین مدیر بود. از نظر رتبه کسی به گردش هم نمی رسید. کارمندان هم از وظیفه شناس ها بودند. نشده بود که کاری نیمه کاره بماند یا از موعدش بگذرد و تمام نشده باشد.

این بار مدیر موضوع مهمی را مطرح می کرد. از همه خواسته بود تا برای شنیدن مطلب گرد او جمع شوند. از تمام کارمندان با سابقه اش. همه هم آمده بودند.

فرد جدیدی کنار او بود. مدیر با صدای رسا به همه گفت که این فرد از نظر معلومات از همه شما در سطح بالاتری قرار دارد و از امروز به بعد معاون من است. کارهایتان را ابتدا به او ارجاع دهید و او همه را به من منتقل می کند.

یکی از باسابقه ترین کارمند ها، که لابد به غرورش بر خورده بود، اعتراض کرد و گفت من سابقه ام از این فرد بالاتر است! و نمی خواهم این واسطه را بپذیرم. من مانند سابق به طور مستقیم می خواهم با شما در تماس باشم. من نمی توانم بپذیرم که او معلوماتش از ما که عمری را در این کار صرف کردیم بیشتر باشد.

مدیر هم با لحن جدی به او گفت: برو که رانده شدی! انک رجیم. ان لعنتی علیک الی یوم الدین.

***

من که انگار از دور ماجرا را می دیدم، با خودم فکر کردم که این کارمند با مطرح کردن عقایدش دو نکته را نشان داد. یک این که علم معاون را قبول ندارد و گمان می کند که لابد سابقه خودش از علم او مهم تر است. دو هم این که قرارداد مدیر را قبول ندارد. یعنی با این همه سابقه هنوز متوجه نشده است که اگر با تمام وجود به مدیر بودن مدیر معتقد است، قراردادهایش را باید بپذیرد.

***

نور ازل را چه به بل هم اضل

۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

دونده


برخلاف انتظار تماشاگرانی که بانو را می شناختند، او داشت به خوبی می دوید. راستش، اگر قرار بود در مسابقه شنا شرکت کند دیگران راحت تر می پذیرفتند، اما در دویدن همیشه کم می آورد. این بار عزمش را جزم کرده بود. بعد از ثبت نام یک برنامه مفصل تهیه کرده بود. هم برای تمرین هایش و هم برای تغذیه اش. یک مربی هم انتخاب کرده بود. کسی که معمولا در حال دویدن دیده بودش.

زمان مسابقه فرا رسید. قبل از شروع، مربی اش به او روحیه می داد. از سختی های کار برایش می گفت و این که به هدف فکر کند و تسلیم نشود. مسابقه اش را به سختی شروع کرد اما به سرعت توانست بر اوضاع مسلط شود.

مسابقه به خوبی ادامه داشت. این که زمان چه جوری گذشت و آیا او سختی کشید یا نه را خودش نفهمید. چرا که تمام ذهنش پر از هدف بود و رسیدن و پیروزی. به مراحل آخر مسابقه نزدیک شده بود. از این که توانسته بود تا این مرحله برسد بسیار خوشحال بود ولی مثل بقیه شرکت کننده ها هر چه به خط پایان نزدیک تر می شد، انرژی اش هم کمتر می شد. در همان حین صدای مربی اش را شنید که می گفت:" عجب کار بی خودی است این مسابقه ها! فقط آدم های بی کار در آن ها شرکت می کنند!"

او که اول باورش نمی شد که مربی اش این حرف ها را زده، کمی سرعتش را کم کرد و گوشش را تیز. به خودش دلداری داد که اشتباهی رخ داده است. دوباره انرژی اش را جمع کرد و سعی کرد ادامه بدهد. باز صدای مربی به گوشش رسید که:" من که هیچ، سرمربی (مربی ِ مربی) هم به حماقت این مسابقه دهنده ها می خندد!" این بار اما دیگر او نتوانست خودش را نگه دارد. می دانست که حرف مربی اش را نمی تواند قبول کند، اما در آن لحظات حساس هم نمی شد از اثر مخرب آن حرف ها چشم پوشید.

بانو به آخر مسابقه رسید، اما آنقدر از شنیدن همان یکی دو جمله ناراحت شده بود که اصلا نفهمید چندم شده است. بعدتر ها اما فهمید که چرا سرمربی در تمام عمرش با این که کاری به جز تربیت دونده نداشته است، ولی نتوانسته حتی یک دونده که در مسابقات پیروز شود، تربیت کند به علاوه این که مربی اش هم با این که یک عمر دویده است اما نتوانسته با موفقیت از خط پایان رد شود.

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

ساده


زن در صندلی اش جا به جا شد. از وقتی که به اتاق ویزیت رفته بود یک کم آرام تر شده بود. دیگر قلبش تند تند نمی زد و اصلا نگران این هم نبود که دیر شده و هنوز به محل کارش خبر نداده است که به موقع نمی رسد.

خانم دکتر مشغول پیدا کردن اطلاعات او بود. موهای کوتاه قهوه ای داشت و صورت باریکش پشت عینک کائوچویی اش قایم بود. میان سال بود. زن در این فاصله به زمین نگاه می کرد، به دامن لینن قرمز بلندی که خانم دکتر پوشیده بود و به صندل های طبی و ناخن های کوتاه پایش.

بالاخره دکتر از او پرسید که مشکلش چیست؟ او هم با یک لبخند به پهنای صورتش، انگشت اشاره دست چپش را به یاد اجازه های دوران دبستان بالا آورد و در نیمه راه مسیرش را عوض کرد و به دکتر نشان داد. با حالتی که بیشتر شبیه این بود که " ببخشید در روز به این شلوغی متصدع اوقاتتان شدم!" گفت: دو روزی است که بی دلیل در بند بالایی این انگشت احساس گزگز دارم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

فرضیات

مرد درست بعد از "شب به خیر" گفتن بود که نفس هایش آرام شد و معلوم بود که خواب رفته است. اما زن شبیه مادرش باید ابتدا کمی وقت صرف مرتب کردن افکارش می کرد و بعد به خواب می رفت.

مرد آنقدر سریع خوابیده بود که زن فرصت نکرده بود دستش را از روی صورت او بردارد. زن همان طور که در فکر بود، حرکت منظمی زیر انگشتانش توجه اش را جلب کرد. ناگهان افکار پراکنده از او دور شدند و تمام ذهنش پر شد از مزه " ضربان منظم قلب او". برایش عجیب بود طعم موقتی بودن.

فکر کرد چه ساده بودند معادلاتش تا لحظه ای قبل که همه چیز جاودان بود و چه پر مجهول شد حالا که دوباره یادش افتاد که فرض ساده کننده معادلات درست نبوده است. او اما نمی هراسید از پیچیده شدن معادلات. حلشان کمی وقت بیشتری می برد.

سعی کرد فکرش را برای لحظه ای خاموش کند و به دستش و ضربان قلب مرد فرصت بدهد تا این امر بدیهی را برای ابد در معادلاتش وارد کنند.

سپس دوباره مرد را بوسید و به صدای نفس هایش گوش سپرد تا خوابش برد.