۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

ده شب و من افسرده

خب راستش یکی از دلایلی که تصمیم گرفتم مدل جت بیایم تهران این بود که یک روزی در عنفوان جوانی با خودم شرط کرده بودم اگر محرم شد و امکانش را داشتم، ایران باشم.

شبها دختر را می گذارم پیش مامانم و می روم جلسه. برای اولین بار است که از پیش او نبودن، احساس عذاب وجدان ندارم. با خیال راحت دو سه ساعت را برای خودم می گذرانم.

فکر می کنم برای خوب شدنم احتیاج دارم به این تنها بودن. به این که بنشینم در جمعی با حرفهایی که تقریبا در مغزم داشت خاک می خورد. حرفهایی از جنس آرامش. از جنس هر چیزی غیر از افسردگی.

در آخر هم اشک. دوای درد. انگار که می شوید و می برد. ده شب. می توان تمیز شد.

چه قرار خوبی گذاشتم با خودم در عنفوان جوانی!

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

زندگی کولی وار ما

یکشنبه بود که تلفنی با پدر شوهرم صحبت کردیم و ایشان هم با صدای مریض خبر دادند که مادر جاری ناگهان فوت کرده است و همه رفته اند شهرستان. در آخر هم با همان صدای گرفته برای بار صدم گفتند: این دختر را بیار من ببینم. دلم برایش یک ذره شده است.

من هم آن روز از خواب که بیدار شده بودم انگار که آسمان روی سرم خراب شده بود. حال و روز درستی نداشتم. مه شدیدی هم بود. دست دختر را گرفتم و کالسکه را برداشتیم و رفتیم پیاده روی.

دختر که همان دم در خوابش برد. من هم برای خودم راه رفتم و قهوه نوشیدم و فکر کردم و فکر کردم. همین جور که لیوان دستم بود و به مردم دور و برم نگاه می کردم، ناگهان احساس کردم که دوباره وقتش شده است که بار سفر را ببندیم. درست که تا دیروزش اصلا دلم نمی خواست به سفر بروم اما راه چاره حال این روزهایم را فقط آغوش مادر و گرمای منزلش می دیدم.

این شد که طی یک چشم به هم زدن بار و بندیل را جمع کردیم و الان از وطن برای شما می نویسم. حالم که واقعا بهتر شده است. دخترم هم که از خوشحالی بازی با فک و فامیل دارد بال در می آورد.

همین.

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

ون گوگ خونه ما


دخترک مدتی است که مدادشمعی به دست دور خانه برایمان نقاشی می کند. معمولا با قیافه جدی اما بدون داد و بی داد می گویم که روی کاغذ باید نقاشی کشید. یک بار البته از دستم در رفت و سر و صدا راه انداختم. آن هم به خاطر این که از جای دیگری ناراحت بودم و برگشتم دیدم که روی دیوار هال با رنگ سیاه خط خطی شده است. بگذریم. باید از اعصاب -مصاب- داغانم که الکی پاچه می گیرد باید در جای دیگر مفصل صحبت کنم. الان می خواهم از ون گوگ فرفری بگویم با آثار هنری اش.

یکی از راههایی که به مغزم رسید این بود که برایش کاغذ سفید بخرم و به دیوار اتاقش بچسبانم و بگذارم از ایستاده خط خطی کردن لذت ببرد. خودم هم کلی برایش هنرنمایی کردم و هرچه بلد بودم روی کاغذها کشیدم. دوست داردشان و رویشان نقاشی می کند و گاهی هم با ذوق بهشان نگاه می کند و می گوید: اوووووووووووووه یا wow. اما گاهی هم با شیطنت کنار می زندشان و روی دیوار را خط می کشد.

به هر حال که روی دیوار هال، درست پشت کاناپه، روی در توالت، روی میز و گوشه کنار کتابخانه و چوبهای کف اتاق، تا اینجای کار مورد حمله قرار گرفته اند. و هر بار بنده جمله روی کاغذ باید نقاشی کرد را تکرار کرده ام....


۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

درد و دل یک مادر خواب زده

واقعا سر از کار خودم در نمی آرم. نصف شب با کلی ذوق و شوق می شینم سریال گریز آناتومی نگاه می کنم. بعد لابد با این همه هیجان می خوام برم بخوابم؟ با خودم چی فکر می کنم؟ مگه لالایی است که می ذارمش برای این وقت شب؟ از زور هیجان این قسمت (سیزن 8 اپیزود 9)، نمی تونستم درست سر جام بشینم. حالا می خوام برم بخوابم...
*
عوضش حالا که نمی تونم بخوابم، می شه قصه این دو روز رو اینجا نقل کنم.
*
*
*
قضیه از این قرار بود که از همان اولش با خودم قرار گذاشتم که اگر همه چیز روبه راه بود، تا دو سال به دخترک شیر بدهم. با مخالفت و تمسخر خیلی از اطرافیان هم رو به رو شدم. یکی که رسما تو صورتم گفت که آدم های اینجا معتقدند شش ماه هم زیاد است و اگر بهشان بگویی دو سال می خواهی به بچه ات شیر بدهی می گویند "مگه گاوی؟؟"

به هر حال که من واقعا لذت می بردم از این که می توانستم باعث آ رامش دخترم باشم. آن هم در حالی که می دیدم که خودش هم متوجه این موضوع می شود.

این اواخر اما یک کم نگران شده بودم. هرچه به تاریخ تولدش نزدیک تر می شدیم، من نگرانتر می شدم. اصلا نمی دانستم که چه طور این فرایند باید تمام شود. راستش زیاد هم دنبالش بودم، اما از آنجایی که دختر از هر طرف رد می شد، سراغ "امه"اش را می گرفت، اصلا امیدی نداشتم.

تا این که دیروز، واقعا خسته و مستاصل شدم. شاید نگرانی هم مزید بر علت بود. و این که دو سالگی هم به قول این فرنگی ها همین دور و بر است، بی تاثیر نبود. طی یک عکلیات انتحاری، دو علامت به علاوه (+) با چسب زخم روی "امه"* دخترم درست کردم. .قتی سراغش را گرفت، گفتم که "اوخ شده" و چسب ها را نشانش دادم.

نگاهش را بعد از دیدن چسب زخم ها فکر نکنم بتوانم فراموش کنم. امیدوارم که در زندگی اش کمتر در موقعیتهایی قرار بگیرد که مجبور شود از این نگاهش استفاده کند. متاسفم که منِ مادر، باعث اولینش شدم.

خلاصه که از دیروز مدام به نگاهش فکر کرده ام و این که آیا کار درستی کرده ام یا نه. بعد از آن نگاه و قدم هایی که به سمت عقب برداشت، که فکر کنم از ترس یا یک همچین چیزی بود، تا مدتی حتی حاضر نبود که بغلش کنم. با سختی بازی را شروع کردم و بعد از مدتی فراموش کرد. دوباره گفت: امه. و دوباره همان حرفها و تصاویر. تا شب دیگر اسمش را هم نیاورد.

تصمیم دارم که تا مدتی، شیر شبش را قطع نکنم. هم با شیر می خوابد، هم تا صبح چندین دفعه شیر می خورد. با این حساب، هم شیر من یواش یواش کم می شود، هم او یک ضربه جانانه نمی خورد.

امروز دیگر از چسب خبری نبود. دو سه باری که اسمش را برد، با گفتن همین که اوخ شده، رضایت داد و رفت. اما ته چشمانش می توانستم اثر ناراحتی و بی حوصلگی و غم و غصه را ببینم. گاهی مستاصل می شد، اما هیچ چیز نمی گفت. همان موقع بود که واقعا دلم می خواست بنشینم برایش یک دل سیر گریه کنم اما به جایش با هم بازی می کردیم و الکی می خندیدیم که هر دویمان یادمان برود.

فرفرک مامان! این بود که این دو روز را با هم بازی کردیم. غش غش خندیدیم. ددر رفتیم. ماست میوه ای خوردیم. اما از امه خبری نبود. از این که بعد از خواب بعد از ظهر بگیرمت تو بغلم و با لذت شیر بخوری و دوباره خوابت ببره و همین جوری تو بغلم نگهت دارم و یا تلویزیون نگاه کنم یا تو اینترنت بچرخم تا بیدار بشی و نصف موهات خیس عرق شده باشه از بس که به خودم چسبونده بودمت، خبری نبود. انگار همین دیروز بود که توی بیمارستان، یک روز تمام تو را روی بدنم نگه داشتم تا شیر بخوری و چه کوچک بودی. چه جوری شد که این دو سال انقدر زود گذشت.... بگذریم. مهم این است که برای خودت داری خانمی می شی. می تونیم با هم بازی کنیم و غش غش بخندیم. همین امشب بود که عکس پارسالت را نگاه کردم و باورم نمی شد که چقدر کوچولو بودی. خوبه که داری بزرگ می شی. اشکال نداره. باید از یک سری لذتهامون بگذریم تا جاش خوشیهای جدید بیاد. فقط یک چیز، می شه مامان را ببخشی به خاطر اون دوتا به علاوه ترسناک؟


*امه: با تشدید روی میم و الف با کسره. Emmeh. ساخته شده توسط خود دخترک فرفری در شش ماهگی. بیشتر هم با حالت تحکم به کار می رفت. طوری که صاحب امه حساب کار دستش می اومد.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

خب من هم دل دارم دیگه

تا حالا وقتی می نشستم پای کامپیوتر، ای میل چک می کردم و فیس بوک و گودر و یک سر هم می آمدم تو وبلاگ ببینم کامنت دارم یا نه. حالا به همه موارد بالا، گوگل پلاس هم اضافه شده است.

خب این آدمهایی که مسئول تصمیم گیری هستند و هر روز یا صفحه فیس بوک را عوض می کنند یا مثلا گودر را برای خودشان تبدیل به دو تا صفحه می کنند که تو یکی معاشرت کنی، تو یکی وبلاگ بخونی، نمی آیند به وضعیت کسی مثل من فکر کنند که هر دو دقیقه ای که می شینم پشت کامپیوتر، یک ساعت باید برای دخترم بالا پایین بپرم.

ای بابا!

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

دارم پیدا می شوم...

خیلی بهترم. انگار که سر نخ را پیدا کرده باشم. سفت چسبیده ام. اول، با خودم خلوت کردم و سعی کردم بیابمش. بعد هم کلی برای همسرم تشریحش کردم. همان لابه لای حرفهایم، انگار پیدا شد. آرام شده ام. خیلی بهترم.

چه خوب است که شبها چند ساعتی مرخصی می دهد این خانوم کوچولو. گاهی می شود گره ای را باز کرد.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

جدی نگیرید. اشکال از فرستنده است

از یک جایی به بعد انگار گم شدم. اصلا حواسم نبود. خیلی دور شده بودم وقتی که فهمیدم. نمی دانم دیر شده است یا نه. فعلا دارم سر و ته می کنم که برگردم. می خواهم اول ببینم کجا بود که گم شدم. باید حواسم را بیشتر جمع کنم. مثل بچه ها که سرشان با یک آب نبات گرم می شود، شده ام. واقعا برای خودم متاسفم. حالا البته باز هم خوب است که فعلا دارم برمی گردم. خوب شد که تا آخرش نرفتم. کسی هم نیست که بگوید: هوی! داری اشتباه می ری!

چه همه تنهایم. ای خدا.

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

قضاوت نمی کنم، فقط یه سوال؟!

امروز، بعد از یک هفته که کم و بیش تو خانه بودیم، گفتیم دختر را ببریم یک جایی بازی کند. من و باباش هم بشینیم از دور نگاهش کنیم و یک قهوه ای چیزی بنوشیم و یک کم صحبت کنیم، بلکه احوالات من سرجاش بیاید.

برعکس دو دفعه پیش که رفته بودیم به همین سالن بازی و خلوت بود، امروز پر از بچه شده بود. انواع و اقسام سن ها. دو سه تا هم خانواده کلیمی در بین این جمعیت دیده می شدند. یکی از این خانواده ها حدود پنج، شش تا بچه داشتند.

نشسته بود و برای خودم چای می نوشیدم. دختر و بابایش هم دورتر با هم بازی می کردند. چشمم افتاد به پدر خانواده مذکور که با یکی از پسرهایش بازی می کرد. خانمش هم آن طرف تر یکی از دخترها را بغل کرده بود که بخوابد و این در حالی بود که از برآمدگی شکمش می شد فهمید که دختر روی خواهر یا برادر چند ماهه اش دارد می خوابد! دو سه تا بچه دیگر هم داشتند برای خودشان دور می دویدند.

یک قلپ به چای زدم و با خودم این جمله ها را تکرار کردم که حتما بیایم و اینجا بنویسم. "به من چه که اعتقادات شما را قضاوت کنم؟ به من چه که شما از باردار شدنتان جلوگیری می کنید یا نه؟ به من چه که هدفتان از بچه دار شدن چی می تواند باشد؟ فقط تو رو خدا اگر یک روز دلتون خواست به سوال من جواب بدین، بگین که تو یک خونه پر از بچه که همه شون می خوان بدو بدو کنن و همه جا را بهم بریزن و همدیگر رو هی بزنن و بعد هم لابد هر چند وقت یک بار همه گرسنه ان و بعد هم همه شون می خوان برن دستشویی و باید حمومشون کنین و لباساشون را عوض کنین و هر روز بفرستینشون مدرسه و دفتر و دستک براشون بخرین و مسافرت ببرینشون و اینها، کی جونش، وقتش و جاش رو پیدا می کنین که به عمیلاتی بپردازین که منجر به بچه دار شدن بشه؟"

داشتم اینها را می نوشتم، به این فکر کردم که این دسته از کلیمی ها تنها نیستند. خیلی از مسلمانها را هم دیده ام با کلی بچه. مثلا همین تابستان در دبی، یک خانواده بودند با چهار عدد دختر و دو عدد پسر و یک مادر حامله. آن روز راستش فقط به خرج و مخارج آن خانواده عرب فکر کرده بودم. امروز دیدم که شاید باید برایشان یک کف مرتب هم بزنم!

درباره من - پاییز 90

من یک عدد مادر 30 ساله هستم. دخترم 22 ماهش است. فکر و ذکر این روزهایم، بازی با اوست و خس خس سینه اش و سرما و لباس گرم و این حرفها. از حرفهای فلسفی و بودار و جنجالی خیلی وقت است که خبری نیست. ه

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

کرم کتاب من


امروز بعد از ظهر، نمی خوابید. با این که خیلی خسته بود اما از تو بغلم می پرید پایین که برود و بازی کند. با هم رفتیم تو اتاق که کنار هم بخوابیم و بلکه از خر شیطان بیاید پایین که دوباره از تخت پرید پایین و از اتاق آمد بیرون.

من هم که گرم و نرمی تخت، دست و پایم را شل کرده بود، همان جا ماندم. آی پد به دست برای خودم گودر صفر می کردم. بعد از یک ربع، متوجه شدم که اصلا صدایی از بیرون نمی آید. با نگرانی از اتاق خارج شدم که دیدم خانم روی کتابهایش وسط هال خوابیده است!

دخترم برای اولین بار در عمرش روی کتاب خوابش برد. این تیتر اول روزنامه خانه ما می توانست باشد :)

پ.ن. این هم عکسش... اما هر کاری می کنم نمی تونم بیارمش آخر متن بذارم.




۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

قطع رابطه

سرفه های دخترک دوباره شروع شده است. می دانم که آلرژی دارد اما این که با چی تحریک می شود را نمی دانم. دو سه روز است که فکر می کنم، سرما بی تقصیر نیست. سوز یعنی. آن وقت است که در برابر فصول یک گاردی گرفته ام.

راستش از بچگی در بین همه فصل ها، تابستان را ترجیح می دادم. بیشتر هم به خاطر تعطیلی و استخر بود. اما خب از آمدن پاییز و برگ ریزان و زمستان و برف و اینها هم کم خوشحال نبودم. همیشه حواسم بود که اولین روز دی بگویم: زمستانتان مبارک.

اما این دو سه روز، هر بار که صدای سرفه های سنگین دخترم را می شنوم، مخصوصا وقتی که خواب است، یک حس بدی نسبت به سوز و سرما در دلم ریشه می دواند. خس خس سینه کوچکش، هیچ جای نگرانی برای این دوستی دیرینه ما نگذاشته است.

اوج خوشی

تا همین هفته پیش وقتی می خواست با آی پد بازی کند، روشنش می کرد و من را صدا می کرد که انگشتم را بکشم روش و فعالش کنم. بعد هم نمی توانست انگشتهاش را کنترل کند و دوتا دوتا روی آیکونها فشار می داد و عصبانی می شد و دوباره من را صدا می کرد که به دادش برسم.

امروز دیدم که دارد برای خودش بازی می کند. یکی از بازیهایش این جوری است که پنج تا شکل هندسی تو یک صفحه است و یک عدد جای خالی شبیه به یکی از آن اشکال. بچه باید آن شکل را پیدا کند و به سمت جای خالی هدایتش کند. بعد از هر چهار بار هم یک پازل چهارتایی را باید درست کند. یکی دیگر از بازیها هم درست با همین روش، اما در دریا و با حیوانات دریایی است. امروز برای اولین بار دیدم که خودش همه اشکال هندسی و حیوانات دریایی را پیدا می کند و با انگشت کوچکش می فرستد داخل سوراخ. باورم نمی شد، به همین راحتی. قلبم از شدت خوشحالی داشت از سینه ام در می آمد. خودم را کنترل کردم که جیغ و داد نکنم. فقط به آرامی می گفتم آفـــــــــــــرین و بغلش می کردم.

شما تصور کنید من را که بچه ام با دست و پای بلوری جلوی چشمانم رژه باهوشی می رفت و من هنوز درگیر چند عدد تب خال بودم. ای خـــــــدا...

تازه، وقتی که داشت فکر می کرد که کدام حیوان را باید بکشد ببرد تا جای خالی، هی انگشت اشاره دست راستش را که انگاری معطل بود، تکان تکان می داد.

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

Linkedin

برگشتم به حال و هوای روزهایی که صبح زود به زور از تخت جدا می شدم و تو تاریک روشنی هوا لباس می پوشیدم و از در می زدم بیرون. معمولا یک کم اضافه تر از حد نیاز، چرا که دوست داشتم توی راه گرمم باشد و خاطره زیر لحاف همراهم باشد.

چی شد که یاد آن روزها افتادم؟ تو میل باکسم چند عدد نامه بود با این مضمون که بیا و ما را تو لینکدینت اد کن. محل نمی دادم که بابا من که از صبح دارم نقاشی رنگ می کنم و هورسی می شوم و اگر دخترم اجازه بدهد، آشپزی و خانه داری و این حرفها شده شغل این روزهایم. دست از سرم بر دارید. اما هی برایم ریمایندر پشت ریمایندر می فرستادند.

خلاصه رفتم و عضو این سایت شریف شدم. بعد هم دعوت همه دوستان مصر را قبول کردم. بعد از آن رفتم سراغ همکاران سابق که همه حداقل یک پله بالاتر رفته بودند از وقتی که بنده مشغول بازی شدم. بعد احساس حیف شد و اینها گلویم را گرفت.

این شد که برای جلوگیری از خفگی در یک شب سرد پاییزی، وقتی که شوهر اینجانب رفته آن سر دنیا برای میتینگ و دختر اینجانب سر ساعت خوابیده و اینجانب با فراغ خاطر نشسته ام پشت لپ تاپ برای صفر کردن گودر و ناگهان خر کله ام را گاز گرفته که ایمیلهایم را هم صفر کنم و سر از لینکدین در آوردم، ناچار شدم خاطرات کارم را مرور کنم. روزهای کارمندی را. آماده شدن های صبح گاهی. از در رفتن ها ی دو نفره مان. کافی های سر راه. قطار. اتوبوس. مسافرهای دیگر. همکارها. پنجره پشت سرم. مدلینگ کردنها و رانهای طولانی، بعد هم آنالیز داده ها. سوال کردن از آن مرد چینی که من را در شرکت نگه داشت. نهار خوردنهایش که صدای همه چیز را می شد از پشت پارتیشن شنید. خندیدن ها با همکار ایرانی و فرانسوی. منتظر شدن برای ساعت پنج. درس خواندن ها. کلاس رفتن ها در شهرهای مختلف. وبلاگ خواندن ها. برگشتن به خانه و آشپزی های هول هولکی. ولو شدن روی کاناپه و تلویزیون دیدن ها.

خوب و بد آن روزها جلوی چشمانم رژه می روند. مهم این است که کارم را دوست نداشتم. مربوط به درسی که خوانده بودم، نبود. این بود که نمی توانستم آن طور که دوست دارم، انجامش بدهم. کارمند متوسطی بودم. خیلی هم محیط کارم مردانه بود. فقط من در آن بخش زن بودم. به نظر نمی آمد جای پیشرفتی برای من داشت. همین طور معمولی می ماندم.

اما کار این روزهایم را دوست دارم. هر چند که در لینکدین جزو هیچ گروهی ذکر نشده بود. مادر تمام وقت. معلوم است که خسته می شوم. عصبانی هم. معلوم است که مادری ام هم مثل کارمندی ام متوسط است. اما می دانم که جای پیشرفت دارم.





۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

سوغاتی

سفر رفته بودیم. مراکش. حرف زیاد است اما از بین همه دیدنی ها و خریدنی ها و خوردنی ها، فقط دلم می خواهد چند کلمه راجع به تب خالهایم بگویم.

از قبل از سفر منتظرشان بودم. یک هفته ای بود که دور لبهایم خشک شده بود. مرتب چرب می کردم که مبادا تب خالها بریزند بیرون و عکسهای سفر را خراب کنند. نریختند تا روز آخر، دقایق آخر. همه عکسها بی تب خال هستند. اما تمام طول 4 ساعت پرواز، دور تا دور لبهایم گزگز می کرد و می خارید. طاقتم تمام شده بود وقتی آخر شب رسیدیم خانه و من پماد خنک کننده شان را زدم و یک نفس راحت کشیدم.

امروز هر بار که جلوی آینه رفتم، از دیدن لبهایم ترسیدم. خیلی وقت بود که این همه تب خال با هم نزده بودم. شاید اولین بار که بعد از یک تب رماتیسم شروع به تب خال زدن کردم، این همه دور لبهایم پر شده بود.

ولی از صبح به این فکر می کنم که همه خارش ها و زشتی این تب خالها یک طرف، بوس نکردن دختر برای خودش عذاب الیمی است. هی می چسبانمش به خودم و فشارش می دهم. فایده ندارد که ندارد. اندکی تخفیف می دهد اما بوس چیز دیگری است.

خلاصه که: ای تب خال ها، خدا روزیتان را جای دیگری به غیر از لبهای بنده- مثلا پشت گردنم- بدهد. دست از سر ماچهای این حقیر بردارید...

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

تیک کر عزیز دلم

حالا که دو ساعته خوابی و یک کم سر و صدای تو سر من کمتر شده، گفتم بیام دو خط برات نامه بنویسم و بگم که داری بزرگ می شی و برای خودت مستقل می شی و من را گاهی خیلی خسته و گاهی هم حتی عصبی می کنی، اما وقتی خوابی همه جا انگار سوت و کور می شه. انگاری که نصف چراغها خاموش باشن.

بهت می گم: ساعت چی می گه؟ با اون چشمای درشتت منو نگاه می کنی و می گی: کیت کات! یه جوری هم تند می گی که زیاد معلوم نشه داری اشتباه می گی.

بهت می گم: زنبور چی می گه؟ چشماتو جمع می کنی و نیشت را باز می کنی و می گی: بیـــــــــــز!

بهت می گم: با مامان اینها خداحافظی کن. دست تکون می دی و می گی: بای بای، تک کر! همون take care یعنی :)

خیلی سوال و جوابهای دیگه هم داریم که خب الان نیومدم اینجا که اونا رو بنویسم. اومدم بگم، پریروز که نشسته بودم روی زمین دم در اتاقت و تو داشتی تو اتاق بازی می کردی و یک سری دستورالعمل هم با همین زبون نصف نیمه ات به من می دادی، من داشتم از پنجره اتاقت بیرون را نگاه می کردم. آفتاب بود. برگهای رنگ و وارنگ این درخت بزرگه روبروی اتاقت هم قشنگ معلوم بودن. داشتم اونها را نگاه می کردم، اما با گوشه چشمم تو رو هم می دیدم. خیلی کوچولویی! کوچولو که می گم، نه که فکر کنی منظور بدی دارم ها! نه! آخه نه که داری زود زود بزرگ می شی و جواب ما رو می دی و هی بهمون می گی چی کار کنیم، با چی نقاشی کنیم، چی بازی کنیم، چی نگاه کنیم، کجا بریم، کجا رسیدیم صبر کنیم و از این حرفها، آدم اشتباهی فکر می کنه که خیلی بزرگی. حواسش پرت می شه که نه بابا! خیلی هم کوچیکی!

خلاصه همین. کوچولوی دوست داشتنی من که تو خیابون برای خودت می ری و کاری نداری که ما کجاییم و احتمال زیاد با خودت فکر می کنی که خیلی هم بزرگی چون می دونی ساعت و زنبور چی می گن و بای بای چه جوریه، این 21 ماه خیلی زود گذشت. مطمئنم که چشم به هم بزنیم، انقدر بزرگ شدی که برای خودت بری و واقعا مهم نباشه که ما داریم نگاهت می کنیم یا نه. اما اینو بدون که زندگیمون رو با وجودت کلی نورانی کردی. انگاری به غیر از همه چراغها، یک پروژکتور پر سر و صدا هم رو خونمون روشن شده که دو دقیقه یک بار می گه: مامان.