یک زن 34 ساله. مادرِ یک دختر شش ساله و یک پسر یک سال و نیمه. بعد از سه سال، هوای وبلاگ نوشتن دارم. دوست دارم تجربیات سه سال گذشته رو هم گاهی یادآوری کنم. مهمترین چیزی که یادگرفتم تو این دوره، این بود که "تو لحظه باید زندگی کرد". یاد که نه، با گوشت و پوستم لمسش کردم و حالا هر روز دارم تمرینش می کنم...ه
نمایش پستها با برچسب درباره من. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب درباره من. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۰, جمعه
۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سهشنبه
درباره من - اواخر تابستان 91
هماکنون یک مادر 31 ساله هستم، به دنبال پیدا کردن مهدکودک برای دخترم که تا دو سه ماه دیگر، سه ساله میشود. از دوران نوزادی با هم کلاس مادر و کودک میرفتیم و دخترک سه هفتهای میشود که یک کلاس در همان مجموعه میرود که مادرها شرکت نمیکنند. کلاسش فقط دو ساعت در هفته است و تا اینجای کار خیلی سخت! دل کندن را مثل من بلد نیست و من سعی دارم یادش بدهم. ضمن این که فارسی را خوب بلد است ولی انگلیسی خیلی کم. با هم انگلیسی هم کار میکنیم. برای هر دویمان خوب است.
خلاصهاش این که این روزهایم مشغول آماده کردن دخترک هستم برای جدا شدن. گیرم که این جدا شدن، فقط دو سه روز در هفته باشد و زمانش هم مثلا از صبح تا ظهر. برای هر دویمان سخت است. گفتم که، یکی باید پیدا شود اول به خودم یاد بدهد.
۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
درباره من جدید
من همان بانوی قبلی هستم! در آستانه سی سالگی. مادر یک عدد دختر یک سال و خرده ای. همسر آقای آرام. قبلاها کارمند بودم و درس می خواندم. الان در جوار دختر در منزل هستیم. بیشتر روز را در لباس راحتی سپری می کنیم. با هم بازی می کنیم، تلویزیون تماشا می کنیم، اگر هوا خوب باشد ددر می رویم، با همه هاپوها و پیشی ها و جوجوها احوال پرسی می کنیم، کافی شاپ و رستوران می رویم و آنجا را به گند می کشیم، اگر هوا سرد باشد و باد و باران داشته باشد می رویم به سالن بازی بچه ها. خلاصه که به خودمان خوش می گذرانیم. خیلی روزگارمان رنگی تر از آن روزهایی است که اینجا نوشته بودیم، مهندس تمام وقت و محصل پاره وقت.
اشتراک در:
پستها (Atom)