این طوری شد که بانو کنترل خود از کف داد و سفره دل گشود!
اما حقیقت امر این است که الان در نقطه مقابل دیشب قرار دارد از لحاظ حال.
از صبح هم مثل یک حیوان نجیبی چهار نعل دویده است و فعالیت کرده. از پارک رفتن و ماسه بازی و تاب بازی با لیدی بگیرید تا مهمانی فسنجان پارتی شبانه و بعدش هم قابلمه شوری و آشپزخانه پاک کنی اش.
اما جایتان خالی بود این فسنجان را بخورید. آن روزها که مامان اینجا بود، برداشت و گردوهای فریزری من را فسنجان کرد و گذاشت دوباره تو فریزر. بعد امروز که ناگهان برای سالگرد ازدواجمان قرار شد مهمانی بدهیم، با مادر شوهر محترم آنها را درآوردیم و یک خورش (یا خورشت؟ جان شما یادم رفته!) اساسی درست کردیم. حالا سر شام که همه اقرار می کردند که چه خورشی و به به! ما دوتا هی به هم تعارف می کردیم که شما زحمت کشیدید و خسته شدید و این حرفها و رویمان نمی شد بگوییم که هنرمند اصلی الان کیلومترها دور است و جایش چه خالی!
آقای آرام هم از صبح، صد دفعه تبریک گفته بود!! اصلا هم یادش نبود یا نفهمیده بود که بنده دیشب داشتم از ناراحتی فلج می شدم :) امشب که وبلاگم را خواند، یک کم اخم کرد و گفت: خدا کنه این وبلاگت را سیل ببره! یک کیک هم خریده بود که باز جای شما خالی...
همین. راستی دوستانی هم که اینجا را می خوانید و با من در ارتباطید، نمی کشم خودم را، نترسید!
این هم عکس کیک