دیشب آرام بهم می گه: من راجع به هر موضوعی حرف می زنم، تو علاقه نداری. نه سیاست، نه بیزنس، نه مذهب، نه ... خودت یه چیزی را بگو.
من همون موقع یاد دو سال پیش افتادم که به همکار ایرانی ام می گفتم که من و آرام شبها انقدر با هم حرف می زنیم که از حال می ریم. دروغ هم نبود ها. راجع به همه موضوعهای بالا که آرام گفت، ساعتها حرف می زدیم به علاوه یک سری چیزهای دیگه که الان اصلا یادم هم نمی آد.
از آن موقع هم تا حالا دارم فکر می کنم که چرا این جوری شده. وسطاش یاد حرف یکی از دوستان افتادم که می گفت بچه دار شیم از هم دور می شیم.
نمی دانم. شاید هم یک کم افسردگی دارم و خودم نمی دونم. به هر حال که فکر نکنم این بی علاقگی من به بچه داری مربوط باشد. بچه هر چی نباشه، به زندگی من کلی حال داده! اما با وجود این همه انرژی تزریقی از طرف لیدی من بازهم انگار دیشارژم.
۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
سه درخت
عصری با لیدی رفتیم مرکز خرید نزدیک خانه. یکی از کارهای بیشتر روزهایمان است. پیاده می رویم آنجا و در یکی یا دوتا از مغازه ها چرخ می زنیم و گاهی هم چیزی می خریم ، بعد می رویم کافی شاپ. من یک لاته کوچک می خورم و دخترک هم شیر. بعد اگر ایشان زیر شیر خوابشان ببرد، مامان همان جا می نشید و کتاب می خواند، اگر هم نه که بلند می شویم و برمی گردیم خانه.
امروز، اول رفتیم و چهل تا از عکس های خانم را که با اقوام گرفته شده بود، چاپ کردیم. برای بازی این هفته، می خواستیم یک آلبوم درست کنیم که قیافه فک و فامیل از یاد دخترک نرود. بعد هم طبق برنامه رفتیم به قهوه و شیر خوری. دخترک هم چون خواب بعد از ظهرش را کرده بود، حسابی حال داشت ونخوابید.
مسیر را کمی طولانی کردیم و سر راه رفتیم به پارک نزدیک خانه. یک کم تاب سواری کردیم و بعد هم رفتیم زیر درخت های محبوب من نشستیم. دخترک دوباره یک کم شیر خورد. بعد همان طور که روی پای من دراز کشیده بود، حدود یک ربع، خیره خیره به درخت های مذکور نگاه کرد. همان جا با خودم گفتم که باید این را بنویسم.
بنویسم که آن روزهایی که این درختها شکوفه داشتند، یا زیرشان پر از شکوفه بود یا پر از برگ های رنگی رنگی و من خیره خیره نگاهشان می کردم و لذت می بردم، فکر امروز را نکرده بودم. آن روزی که از همان جا عکس گرفتم و بعد از آن موقع تا حالا، شده است عکس گوشه وبلاگم، اصلا فکر نکرده بودم که یک روز با عروسک کوچکم در یک گردش عصرگاهی می نشینیم آنجا و فقط لذت می بریم. من همیشه این سه درخت را دوست داشتم، اما این اولین باری بود که فرصت کردم و زیرشان نشستم. چه نشستنی!
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
آپ تو دیت
پریروزها بود که دیگر کوتاه آمدم و زدم گوگل ریدرم را مارک آل از رد کردم. بی انصاف از هر ور می گرفتمش، از آن یکی ور هی زیاد می شد! من هم که مشغول صدای هواپیما در آوردن و قوطی بازی و کارتون دیدن هستم، هی این لامصب زیاد می شد و خلاصه که از دستم در رفته بود. من هم به قول اون آهنگ قدیمیه: "فکر یه چاره کردم!" همون که می گفت: من هم عکساشو پاره کردم، نامه هاشو پاره کردم، فکر یه چاره کردم!!
*
دیگه همین. از اون موقع تا حالا، عین یک دختر دسته گل که مشقاشو تا می رسه خونه می نویسه و تا شب خیالش راحته، تا لیدی می خوابه و یک کم کارای خونه را سر و سامون می دم، تند وتند همه پست ها را می خونم! بعد یکی دو تایی را می رسم که کامنت هم بذارم. بعضی ها را هم لایک می زنم. از قدیم گفتن: گاماس گاماس!
*
نمی دونم چرا اون بانویِ جدیِ درونم را گم کردم. شاید به خاطر شعرهای فی البداهه ای ه که هی برای این دخترک می خونم یا صداهای عجیب و غریبی ه که در می آرم تا بخنده. خلاصه که ورژنِ جلفِ بانو، فعلا رو بورسه! اما بانو با همین ورژن جدیدش، وبلاگ خونیش "آپ تو دیت"ه. یعنی الان گودرش صفره.
*
ما اینیم!
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
کاغذ زرد چسبونکی
دو روز بود داشتم دنبال شماره تلفن معلم رانندگی ام می گشتم. از فکر این که ماجرای رنگ خانه و بعد هم ورود لیدی به منزل ما و تمام اتفاقات شش ماه گذشته، باعث شدند که من این شماره را دور بندازم داشتم دیوانه می شدم. امتحانم هفته آینده است و هیچ معلمی را هم نمی شناسم که برای هفته بعد به آدم وقت بدهد. همه خانه را گشتم. دیشب هرچی کاغذ داشتیم را دور خودم ریختم تا شماره اش را پیدا کنم. فکر کردم که پیدایش کردم. با خیال راحت خوابیدم. امروز که آمدم زنگ بزنم، دیدم که همه کاغذهای مربوط به ماجرا هست الا آن کاغذ زرد چسبونکی که شماره را رویش نوشته بودم. دوباره داشتم دیوانه می شدم. رفتم تو اتاق کامپیوتر و چراغ را روشن کردم و از قول یکی از پیرمردهای فامیل که خیلی سالهای پیش که هنوز آلزایمر نگرفته بود، سر رامی کاسه ای، وقتی جوگیر می شد، با صدای بلند می گفت: یا قزل* الکواکب! گفتم: یا قزل کواکب!!
اولین کشو را که کشیدم، کاغذ زرد چسبونکی با شماره روش را دیدم!
*
*
قزل یا غزل؟! اصلا نمی دانم معنی اش چیست!
اولین کشو را که کشیدم، کاغذ زرد چسبونکی با شماره روش را دیدم!
*
*
قزل یا غزل؟! اصلا نمی دانم معنی اش چیست!
۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه
وقتی تو خواب بودی
عروسک شش ماهه من
دیشب که برای اولین بار پیشم نخوابیدی، پر از احساسات متناقض بودم. از یک طرف برای تو خوشحال بودم که وقتی چشمت را باز کنی، بین عروسکهای محبوبت هستی و صد البته برای این که داری برای خودت خانمی می شی و جدا می خوابی! از طرف دیگر، نبودی که من مثل هر شب چند دقیقه خیره خیره نگاهت کنم و بعد هم ببوسمت قبل از این که چشمهام را ببندم.
بابات هم هی غلط می زد و خوابش نمی برد. رو کرد به من و گفت: "من که گفتم چایی نخوریم!" و این قضیه که چایی در خواب ما دو نفر اثری ندارد را فقط خواجه حافظ شیراز نمی داند. گفتم:" خودت خوب می دونی که تقصیر چایی نیست!"
خلاصه که جایت خیلی خالی بود. بازهم خدا را شکر که می شد از لای نرده های تختت ببینیمت که مثل فرشته ها خوابیدی. یعنی همین کار را کردیم و خودمان را خواباندیم.
نیم سالگیت مبارک، خانم کوچولو.
*
*
کامنت دانی را هم عوض کردم. برای هالواسکن ایمیل زدم که از طلا گشتن پشیمان گشته ایم و مرحمت فرموده ما را مس کنید و ایشان هم مرحمت فرمودند!
۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه
تو فکر یک سقفم
من دارم فکر می کنم که کامنتهای قبلی را چه جوری، با چه دلی دیلیت کنم؟! آخر خدا از خیر این هالواسکنی ها نگذره. بعد هم قالب وبلاگم را هم دلم نمی خواهد عوض کنم. اصلا من این طور آدمی هستم که به بعضی چیزها الکی وابسته می شم. از دیشب هی به خودم می گم که قالب وبلاگ که این حرفها را نداره. اما هنوز نتونستم خودم را قانع کنم. راستش آخر هفته هم سرم یک کم شلوغه، زود درستش می کنم.
مامان ارشک و هنای عزیز، ممنون. بالاخره یکی باید دو زاری من را می انداخت!
۱۳۸۹ تیر ۱, سهشنبه
یک روز
امروز صبح زود وقتی دخترک از خواب بیدار شد، بعد از شیر، یک ساعتی را با پدر بازی کرد و من خوابیدم. ساعت 8 بود که برگشت روی تخت و بعد از حدود نیم ساعت دوباره خوابیدیم. نزدیکی های 10 بود که بیدار شدیم و تقریبا نیم ساعت با هم روی تخت بازی کردیم.
دخترک کمی برنامه سی بی بیز* نگاه کرد تا من یک کاسه شیر و کورن فلکس بخورم. بعد با یکی از عروسکهایش بازی کردیم تا دختر به چرت افتاد. شیر خورد و خوابید. من هم در این فرصت بلند شدم و کمی مرغ برای نهار پختم. یک کم هم تو فیس بوک چرخ زدم.
تا خانم از خواب بیدار شد، شال و کلاه کردیم و رفتیم تسکو** برای خرید هفتگی. یک ساعتی را بین راهروهای مغازه، چرخ زدیم و آمیدم خانه. خریدها را جابحا کردم و یک کم از غذای این روزهای دخترک را بهش دادم. یک کم پودر برنج را در آب جوش مخلوط می کنم و بعد هم دو قاشق از میوه هاش را بهش اضافه می کنم. دو لپی می خوردش. خودم هم یک کم مرغ خوردم با نان.
ساعت 2 بود که با هم خوابیدیم. فکر کنم برای یک ساعت و نیم. البته لیدی بازهم خوابید و ساعت 4 بود که از اتاق آوردمش بیرون. او در بیبی جیمش*** بازی کرد و من نمازم را خواندم. بعدتر دو پیمانه برنج خیس کردم و دوباره لباس پوشیدیم و این بار رفتیم پارک. فاصله پارک تا خانه مان، 10 دقیقه پیاده روی است. روی چمن ها نشستیم و لیدی به درخت ها و چمن ها و آدمهای درن پارک نگاه کرد. یک کم شیر خورد و در همان وضعیت خوابش برد. گذاشتمش در صندلی کالسکه اش و خودم هم کتابم را که چند روز بود می خواستم شروع کنم و نمی شد، شروع کردم. لیدی که بلند شد، برگشتیم خانه.
زیر کته را روشن کردم. از کتابهای دختر را با هم نگاه کردیم. همان ها که شکل بزرگ دارد. برای تقویت هوش. آرام زنگ زد که برویم ایستگاه دنبالش. ما هم برای سومین بار شال و کلاه پوش شدیم! البته امروز خیلی گرم بود و حقیقتش این است که به شال و کلاه نیازی نبود! آرام را برداشتیم و برگشتبم خانه. سالاد درست کردم و پدر و دختر هم با هم بازی کردند. بعد به دخترک از غذایش دادم. بعدتر هم خودمان شام خوردیم. بعد از شام هنوز نصف بازی آرژانتین و یونان مانده بود. توانستیم کمی نگاه کنیم. پفک هم مزه فوتبال هایمان است!
یکی از دوستان از ایران تماس گرفت. با هم اووو**** کردیم. وقت خواب دختر شده بود. خداحافظی کردم. لباس خواب تن خانم کردم و یک کم شیر خورد و خوابید.
با آرام چای نعنا خوردیم و یک فیلم مستند در رابطه با شیر و پلنگ دیدیم. بعد با خودم گفتم که بنویسم این روزهایم را. حداقل یکی اش را. حالا هم می خواهم یواش یواش آماده خواب شوم.
شب به خیر.
این هم عکس لیدی در پارک، همین امروز.
* Cbeebees
**Tesco
***Baby gym
****Oovoo
۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه
برای یک مشت دلار، شاید هم پوند
نه بابا! جان شما شوخی کردم! حالا سر و دست نشکنید!! :)
*
اما از شوخی گذشته، چرا یک حقوق درست و درمون به مادران خانه دار اختصاص نمی دن؟ این که خودش یک کار 24 ساعته است و مرخصی و این حرفها هم حالیش نیست. باید یک تجدید نظری بکنن.
*
یعنی من که این روزها سرم به کار خانه و خانه داری گرم است، بعد از عمری به فکر قر و فر هم افتاده ام. این طوری ها که دلم می خواد همه اجناس مغازه ها را بخرم و بغل کنم بیارم خونه. اون وقت هی باید حساب جیبم را بکنم!
*
خب من که از صبح تا شب، بعد هم از شب تا صبح سر شیفتم، یک پولی بهم بدین دیگه لامصبا!!
*
همین.
۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه
لب های بانو
هم اکنون، بانو شبیه یک عدد آیکون با دو فقره چشم و یک لب آویزان است! یعنی شرمنده است از این همه محبت که نثارش شده است. حالا درست که از وقتی لیدی به دنیا آمده، یا مهمان بوده یا مهمان داشته و نتوانسته مرتب به اینجا سر بزند، اما قبلش که مثل آنتی بیوتیک احوال شما را جویا بود! اینه رسم روزگار؟!
همین.
۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه
دو راهی
ساعت از 12 گذشته است. پدر و دختر خوابیده اند و من در سکوت چای بابونه و سیب می نوشم و بعد از عمری وبلاگ می خوانم و به ثبت این روزها فکر می کنم.
یک هفته ای است که از سفر برگشته ایم. بالاخره در هیات یک خانواده سه نفری مشغول زندگانی شده ایم. البته دخترک هنوز نتوانسته با اختلاف زمان 5 ساعتی کنار بیاید و بیدار خوابی زیاد داشتیم، اما به غیر از آن، خانواده سعی می کند که خانواده بشود.
از سفر آمریکا، آنقدر موضوع دارم بنویسم که خدا می داند. اگر احساسات رقیق شده این روزهایم بگذارند، می نویسمشان. از شهری که شبیه شهر نبود و از ماشینها و خانه های بزرگ. از مدرسه ها و دانشگاه های هیجان انگیز که آدم دلش می خواهد دوباره از اول درس بخواند. از بچه مدرسه ای هایی که شب امتحان، با دوستانشان تمرین رقص می کردند برای کلاس رقص. از زن و شوهر که از صبح سحر تا نصف شب کار می کردند و همه زندگی شان با دویدن تعریف می شد. از پاهای واریس دار عمه ام. از دانشگاه رفتن بچه ها. از اخلاق بچه ها. از دوستی های ایرانیان آن شهر. خلاصه، حرف زیاد است.
حالا که تنها شدیم مخصوصا با این همه اطلاعات که وارد ذهنم شده است، پر از سوال شدم. دخترک هم که چند دفعه جایش عوض شده است، کارهای عجیب می کند و به این سوالهای من دامن می زند. مثلا این که دخترک را کماکان در تخت خودمان بخوابانم یا شبها بگذارمش تو تخت خودش. برای گریه اش چه کنم وقتی نمی خواهد در کالسکه باشد و من دست تنهام، بیرون بیاورمش و آرامش کنم یا آنکه بگذارم آنقدر گریه کند تا خسته شود. گیج شده ام.
اما در عین گیجی، لذت می برم. گفته بودم که عاشق شده بودم. از همان لحظه ای که به دنیا آمد. بعد هم وقتی شیر خورد و بعدتر وقتی مرا نگاه کرد و خلاصه الان که برایم غش غش می خندد و در دستانم آرام می شود. پدر هم عاشق شده است. از کجا فهمیدم؟ از نگاهی که بینشان رد و بدل می شود. خلاصه که سه نفری سخت عاشق شدیم.
نمی دانم گاهی فکر می کنم که این عشق، خودش حلال مشکلات است. اگر با عشق، آرامش کنم، او هم عشق را می فهمد و همین مهم است. اما بعد صدای خودم را می شنوم که برایم استدلال می آورد و قانعم می کند که دارم سر خودم را گول می زنم. راه ساده را انتخاب می کنم و اسم عشق را رویش می گذارم و برای تربیت بچه انرژی صرف نمی کنم. نمی دانم؟!
۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
فرشته من
از خواب بیدار شد و صداش را از طبقه بالا شنیدم. برای بار نمی دانم چندم از پله های چوبی دویدم پایین. دیدم منتظر من است. روی تخت دراز کشیدم و دست راستم را زیر بدنش و دست چپم را هم روی تنش گذاشتم. از همیشه بیشتر نزدیکش شده بودم. بویش می کردم و به صورتش که آفتاب هم رویش بود نگاه می کردم. از نزدیک خیلی هم کوچک نبود. مثل یک فرشته. او هم هیچ نمی گفت. لابد داشت مثل من عشق می کرد.
*
*
یک ساعت بعد فهمیدم که امروز روز مادر است. اولین روز مادری که من هم مادرم! شکر.
۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سهشنبه
لیدی آمریکایی می شود
من و لیدی باز هم در گشت و گذار به سر می بریم. این دفعه آمدیم غرب! یک هفته ای می شود که در نیوجرسی هستیم. دخترک قبل از این که پنج ماهه بشود، پنج بار سوار هواپیما شد.
اینجا هم مشغول مشاهده هستیم. از زندگی ایرانی های مقیم گرفته تا خیابان ها و سوپرها و مردم و خانه ها. ذهنم دوباره پر شده است از مطلب جدید. باز هم وقتی ظرف می شویم و لیدی خواب است، در ذهنم وبلاگ می نویسم!
اگر وقتی بود می نویسمشان. الان یک عدد لیدی گرسنه بیدار شده است....
۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
لیدی جیغ می زند
بعد اون وقت این جوریهاست که بچه می تونه 1 ساعت بی وقفه گریه کنه و آدم هم هیچ کاری از دستش بر نیاد. یعنی اگر هی از این منبر ببریش به اون یکی و هی از خواب بپرونی اش، اون هم برات انقدر جیغ می زنه که حالت جا بیاد!
۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
پله
موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست. اگر شهروندان محترم در پیاده روها پله نگذارند، می شود به راحتی با بچه و کالسکه اش رفت بیرون. تو تهران هر دو قدم یک دفعه باید از مردم کمک می گرفتم اما در لندن اصلا به کمک کسی احتیاج نداریم. همین.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه
چی بگم والا؟
این طوری ها شد که تا ایران بودیم، نشد بیام توی این صفحه. حالا هم که اومدم انگار یه طوریمه! دچار یاس فلسفی شدم. اما از اونجایی که روز اول دو سال طول کشید تا وبلاگ را شروع کنم، الان فرتی تصمیم نمی گیرم که ببندمش. یک کم صبر می کنم تا روال زندگی اینجا یادم بیاد و دوباره با این صفحه ای که روزی چند دفعه بهش سر می زدم، آشتی کنم.
*
از گوگل ریدرم هم خبری ندارم. فکر کنم لب به لبش پر از نوشته های شما باشه. دیگر هیچ حرفی نمی زنم. همان که قبلا گفتم می رم می خونم و نشد که برم بخونم، کافی باشه...
*
از خودم هم بگم که بعد از دو ماه و خرده ای برگشتم سر خونه زندگی ام. دخترکم بزرگتر شده و یک کم حواسش جمع تره. من هم به بچه داری عادت کردم. عین ساعت هی شیر، بادگلو، عوض، خواب. راضی ام. یعنی از اون موقع ها که این عروسک را نداشتم، خیلی حالم بهتره. دیگه هی به پر و پای خودم نمی پیچم که دنبال هدف برای زندگی بگردم. هدفم معلوم شده. درست یا غلطش را نمی دونم. اما داره بهم خوش می گذره.
*
یادم رفته این جا چه شکلی بودم! یعنی بانو چی بود و کی بود. شاید باید یک کم نوشته هام را بخونم. بلکه یادم بیفته.
*
راستی این را هم بگم و برم. خیلی دلم می خواست ایران که بودم با دوستان ساکن وطن ملاقات کنم یا حداقل صحبت تلفنی. اما خب نشد. باشه برای دفعه بعد. فکر کنم با این شدتی که دل خانواده برای لیدی تنگ می شه، من هی باید بیام اونجا و برگردم. خلاصه که ببخشید که بانو افتاده بود روی دنده تنبلی ارتباطی.
*

اشتراک در:
پستها (Atom)