۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

خدای عالیش او را علی خواند*


این نوشته را در بخش نظرات یکی از پست های دوست جدیدی به اسم زنجبیل بانو گذاشتم. استدلالش را می شود تعمیم داد برای خیلی از سوالهای این روزها. مثل سوال نونوش. امیدوارم که به کارتان بیاید. اگر نکته ای به نظرتان می رسد که باید اصلاح شود یا به این متن اضافه شود، خواهش می کنم که تذکر بدهید.

هر دو متن زنجبیل بانو را با هم نگاه کردم و به نظرم رسید که سیر منطقی بحث این جوری بود که با استفاده از نظرات علی نسبت به زنان و مقایسه آن با جایگاه واقعی زنان (متن اول) و رفتارهای نامناسب دیگر علی (متن دوم)، ثابت می کند که او معصوم نیست. چون هم خوبی دارد و هم بدی. مدارک قابل استناد او هم نهج البلاغه و تاریخ طبری است. جمله سوالی در بحث هم این بود :" علی به اون بزرگی هم که ما فکر میکردیم نیست . یا همون قضیه معصومیت و این حرفها ؟"

من به قضیه این جوری نگاه می کنم.
1- سوال اصلی این است که آیا علی معصوم است یا خیر؟ (در مورد سوال نونوش، آیا به حقوق زن در اسلام تعدی شده است؟)
2- سوال دوم، راه اثبات یا رد عصمت (تساوی حقوق زن و مرد) چیست؟

به نظر من در هر تحقیقی، ابتدا باید روش آن کاملا بررسی شود. چرا که اگر خدشه ای در روش باشد، می تواند منجر به خطا در نتیجه شود و مقدار زیادی از وقت و سرمایه آدم را به هدر بدهد. در نتیجه برای این که زیاد وقت هدر نرود، بهتر است که اول از روش تحقیق مطمئن شویم. یا به عبارتی، سوال دوم را اول جواب دهیم.

برای اثبات یا رد موضوعی، این که صرفا به تاریخ (یا بعضی از آیه ها) رجوع شود؛ کافی نیست. هر چند که این رجوع در شناخت بهتر ما را یاری می دهد. اما راه اثبات، استفاده از عقل است. نه عقلی که در وهله اول به تاریخ (یا یک آیه) بپردازد، بلکه عقلی که هدف و شرایط و ملزومات موضوع را بررسی کند. یعنی به سوال مثل یک مساله ریاضی نگاه کند و با داشتن چند گزاره درست و برقرار کردن روابط منطقی بینشان، به نتیجه برسد. این که در نهایت از تاریخ (و آیه) هم برای خود شاهد بیاورد، بیشتر جنبه تزیینی ماجراست. (شاید بهتر است لغت تزیین با تقویت عوض شود)

اشکال این است که تا به امروز (بیشتر منبرها یا سخنرانی ها یا ...) به هر دلیلی ( عدم آگاهی کافی گوینده برای بیان استدلال، عدم آگاهی لازم و حوصله شنونده برای فهمیدن آن) بیشتر سعی شده است که موضوع ( اینجا عصمت علی ولی در کل بیشتر مسائل اعتقادی) با شواهد تاریخی (یا بعضا کنار هم قراردادن چند آیه قبل از اثبات تحریف نشدن قرآن) اثبات شود که خب به قول نوشته های زنجبیل بانو (یا نونوش) به همان راحتی هم می شود که ردشان کرد. در صورتی که اگر عقلا موضوعی برای آدم اثبات (یا رد) شود، نظرات مخالف یا موافق تاریخی (آیه های به ظاهر متضاد) نمی تواند به راحتی در نتیجه خدشه وارد کند. فقط باعث می شود که دوباره نگاهی به استدلالت بیاندازی و آن را سبک و سنگینش کنی و با این ورودی های جدید بسنجیش.

نگاه من به عصمت و کلا مقام حضرت علی (علیه السلام) (و در مورد دیگر تساوی حقوق زن و مرد) هم همین طور است. لزوم عصمت وی (تساوی مذکور هم) برایم ثابت شده است. به همین دلیل برای این احادیثی هم که شما ذکر کردی ( و کلا در مواردی که برایم سوالهای این طوری مطرح می شود مثل ماجرای زن در قرآن)، چند حالت در نظر می گیرم.

1- با توجه با این که فقط قرآن را متن تحریف نشده پذیرفته ام، احتمال صحیح نبودن حدیث وجود دارد. برای هین هم باید سند حدیث بررسی شود.
هم در مورد احادیث و هم در مورد آیات قرآن:
2- احتمال ناسخ و منسوخ بودن را باید در نظر گرفت. یعنی زمان صدور حکم اهمیت دارد و برای همه زمان ها نیست.
3- شرایط تاریخی یا به عبارت قرآنی، شان نزول آیه، باید بررسی شود. یعنی احتمال مخاطب خاص داشتن را نباید نادیده گرفت.
4- این که عربی زبان اول من نیست و با اصطلاحات و معانی مختلف عبارات، آشنایی کافی ندارم هم باید در نظر گرفته شود.
5- احتمال تاویل داشتن عبارات هم وجود دارد. به قول نوشته های زنجبیلی، ممکن است که استعاره باشد.

در کل چون علم من به دین، اندک است و زمان زیادی هم نمی گذرد از علاقمندی من به ماجرا، خودم به شخصه در این پنج مورد مهارت ندارم. یعنی در مواردی مثل پست این دو دوست می روم دنبالشان اما ادعایی فعلا ندارم!! بیشتر زمان محدودم را گذاشته ام روی اثباتهای عقلی اعتقادات. انشا الله به این پنج مورد هم روزی برسم.


با وجود این همه حرفی که تایپ کردم (!) اما روش ثابت کردن عصمت حضرت علی (تساوی حقوق زن و مرد) را ننوشتم. راستش فکر کردم که شرح قضیه روش تحقیق در این مقوله اهمیت بیشتری دارد تا اثبات موضوع. و این که اثباتش را هم با کمال میل حاضرم انجام بدهم اما همان طور که قبلا هم ذکر شد، هم معلومات می خواهد هم حوصله (البته از طرف هم گوینده و هم شنونده).

(یک نکته دیگر در پرانتز: دوباره متن نونوش را خواندم. می شود سوال او در مورد تحریف نشدن قرآن هم باشد. به هر حال هر کدام از این سوالات اعتقادی را منظورم بوده است.)
*
*
*
پی نوشت: اول این که با خواندن بعضی از نظرها مبنی بر مفهوم نبودن نوشته ام، احساس طرف که "خود گویی و خود خندی! عجب مرد هنرمندی!!" دارد خفه ام می کند. با این استدلال کردنم :)
اما نادر تا حدی نجاتم داد. کامنتش را به این نوشته اضافه می کنم تا از گیج کردن شما و این احساس خودم بکاهم. بعد هم یک متنی را که قبلا از کتابی نقل کرده بودم در رابطه با عقل می گذارم.

کامنت: وقتی از روش عقلانی صحبت می کنیم نیازمند تعدادی پایه قطعی و تردید ناپذیر برای بحث هستیم. پایه هایی که برای تمام ابنای بشر صحت آنها پذیرفته شده باشد و فرض کنیم که تمام ابنای بشر با شنیدن روش عقلانی بحث ما، با قبول کردن پایه های مفروضات ما، با ما هم عقیده شوند.
مثلا اینکه تمامی ابنای بشر هم عقیده اند که آب در تراز دریاهای آزاد در 100 درجه به جوش می آید.
اما چیزی حدود 100 میلیون نفر از 6 میلیارد و اندی ساکنان این کره به عصمت علی ابن ابوطالب معتقدند.

تمامی معتقدان به کتب آسمانی هم اعتقاد دارند که کتاب اعتقادی آنها از تحریف مصون مانده است و تقریبا استدلال تمامی آنها هم چیزی شبیه به استدلال مسلمانان است. بدی ماجرا در این است که مطالب این کتابها که همه شان هم از سوی خداوند ارسال شده و معتقدان به همه شان هم معتقدند که تحریف نشده اند، با یکدیگر هماهنگ و همخوان نیستند.
در مورد احادیث که اوضاع خرابتر هم هست: امروز در هزاره سوم، با وجود این همه تکنولوژی های متنوع ثبت وقایع، در مورد بسیاری از وقایع و گفته ها اطمینان کامل وجود ندارد،‌توصیفات گوناگون از یک واقعه با هم تفاوتهای گاه بنیادینی دارند. کتابی مثل نهج البلاغه که صدها سال بعد از علی ابن ابوطالب نوشته شده است، تا چه حد می توانسته شرح و توصیف صحیحی از نوشته ها و گفته های ایشان باشد؟


عقل: "درست است که در میان افراد انسان تفاوت عقل و اندیشه وجود دارد، ولی در عین اختلاف که از خصوصیات شخصی و فردی نشات می گیرد، نوعی وحدت و یگانگی در میان عقول آدمیان تحقق دارد که موجب تفاهم در ادراک حقایق می گردد. آنجا که عقل از هر گونه شوائب و اوهام پاک و خالی باشد، اختلاف و تباین در میان عقول دیده نمی شود. همه افراد بشر با همه اختلافات محیطی و تربیتی که ممکن است داشته باشند در مورد مستقلات عقلی اختلاف ندارند. همه کس به آسانی ادراک می کند "که کل بزرگتر از جز است" و در این حکم که یک حکم عقلی است حتی یک فرد آدمی را نمی توان یافت که کوچکترین تردیدی به خود راه دهد." ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام-ج 1- ص26

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

قالی


همکارم یک دختر خنده روی جوان است از آفریقای جنوبی. از آن بور و سفیدهایش که انگلیسی را روان اما با لهجه آلمانی صحبت می کند. هر روز جویای حال فندق است، از آن مدلهایی که می شود حدس زد که بچه دوست است. نه ماهی می شود که با شوهرش آمده اند لندن و حدود هفت ماه هم هست که استخدام شرکت ما شده است. دیروز برق خاصی در نگاهش بود. با شوق می گفت که به شوهرش در همان شهر خودشان (ژوهانسبورگ) یک کار خوب پیشنهاد شده است و آنها هم تا آخر این ماه برمی گردند. از این که می رفت پیش خانواده اش اظهار خوشحالی می کرد. می گفت که می خواهند همان جا خانه بخرند و بچه دار شوند. به نظرش این تجربه نه ماهه اش در این شهر "بیشتر از کافی" بوده است! (more than enough)

شب برای آرام می گفتم. می گفتم که برق نگاهش را دوست داشتم. هیچ اثری از نگرانی نداشت. نگرانی از قضاوت اطرافیان که مگر مغزت ایراد داشت که برگشتی؟ نگرانی از شرایط کاری جدید، از این که بروی و بشنوی که کار را به کس دیگری داده اند بدون این که تو را مطلع کنند. نگرانی از بابت رشد بچه ها در اجتماع ضد و نقیض. نگرانی از بی قانونی، بدقولی، کم حوصلگی. من فقط شادی اش را دیدم. این که می گفت: به غیر از همکارهای اینجا، دلش برای هیچ چیز دیگری تنگ نخواهد شد.

کتاب "عطر سنبل عطر کاج" را چند روزی است که در راه رفت و آمد می خوانم و در اغلب مواقع هم با خنده های بی موقع در قطار توجه اطرافیانم را جلب می کنم! امروز بخشی را می خواندم که زن ایرانی راوی قصه در مورد خانواده اش می گفت:
Without my relatives, I am but a thread; together we form a colorful and elaborate Persian carpet.*o

دوباره یاد ماجرای رفتن کارولین، همکارم، افتادم. او فقط 9 ماه شرایط تنهایی و دوری و "تار بودن" را تحمل کرده بود و حتی در همین نه ماه هم دو هفته برگشت به شهرشان و دو هفته هم مرخصی گرفت تا با خواهر و مادرش در انگلستان بگردند. حالا هم که دارد به آغوش خانواده برمی گردد.

سرنوشت ما چگونه خواهد بود؟ ما که فعلا کندیم و آمدیم. اما حتی اگر برگردیم هم هر روز از اقوام و دوستان هستند که تارهای پراکنده می شوند در اقصا نقاط جهان. آیا می شود که روزی دوباره یک قالی قشنگ بشویم؟

* Funny in farsi, Firoozeh Dumas

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

و گاهی تایتل نوشتن از خود متن سخت تر می شود

سر در نمی آرم که توی مخ بعضی ها چی می گذره؟! مثلا من دو روزه موندم خونه "آف سیک"* و این همکارم درست سر ساعت 3.5-4 زنگ می زنه و حرفها و سوالهای چرت می پرسه! خب یک کم فکر کنه ببینه کسی که مونده خونه و حالش خوب نبوده، شاید خواب باشه.
*
حالا شما که از خودمونین، مگه این وبلاگها و گوگل ریدر می ذارن که آدم استراحت کنه!
*
بعد هم این که من و فندق جان خوبیم. یک کم پشه لگدمون زده بود که برطرف شد. نمی شه که همه چیز را اینجا بنویسم. به قول آقای امیدوار اونوقت آقایون به سختی از این مکان عبور می کنند. راستی این همکارم دیروز می پرسه که خب حالا بگو ببینم چی ات شده؟! باید بگم که یک پسر جوانه؟! ... خدا به همه-منجمله این همکار من که ادعای کمبریجش گوش فلک را کر کرده- عقل و درایت عنایت کنه.
*
من برم تا بیشتر از این جفنگ ننوشتم براتون.
*
نمی شه این را هم باید بگم. یادتونه خیلی وقت پیشا توی یک مصاحبه تلویزیونی از یک کشاورزی پرسیدن که چی به زمینت می دی که انقدر حاصلخیز شده؟ طرف هم یک نگاه کرد توی دوربین و گفت:" بسم ا.. الرحمن الرحیم. پهن!" حالا قضیه مواد توی مخ همکار بنده است احتمالا!!!
*off-sick

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

پرورش

دیروز بانو به این نتیجه رسید که اسم لیدی را در کلاس فوتبال محل بنویسد. ایشان هم پیگیر اخبار فوتبالی است، هم عاشق تخمه هم این که صبح تا شب مشغول لگد. آقای آرام پیشنهاد کیک باکسینگ را هم مطرح کرده اند.
خب از وظایف اولیا است که استعدادهای بچه شون را کشف کنند دیگر!

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

مگس راندن از خود مجالت نبود*

و این که بانو هر روز متفاوت با دیروز!

طی آشپزی های هفته گذشته، یک شب هم غذای چینی درست کردم. همین طور که سبزیجات خرد شده را سری سری توی ماهیتابه داغ می ریختم و تند تند همشان می زدم و به این فکر می کردم که برای تشکر از شما بیایم دستور غذای چینی ام را اینجا بنویسم و این که داشتم در همان حین با آقای آرام هم صحبت می کردم؛ غافل شده بودم از این که طبق عادت معمول، شکمم را چسبانده ام به لبه گاز. شعله هم خیلی زیاد بود و شکم من هم که این روزها از معمول جلوتر. ناگهان متوجه شدم که لیدی فندق بیشتر از آن چیزی که باید داغ شده است. جدا شدم، از آشپزی و افکار و صحبتی که تا دقیقه پیشش ذهنم را مشغول کرده بودند، شاید از زندگی. به کناری رفتم و لیدی را خنک کردم و با خودم دعوا که مراقب او نبودم.

دیروز هم اندکی احساس سرماخوردگی داشتم. با سردرد و مخلفات. آرام برایم قرص سرماخوردگی ای گرفت که زن باردار هم می توانست مصرف کند. من هم دیشب قبل از خواب یک عدد خوردم. لیدی مذکور که دو سوم اوقات مشغول جفتکپرانی هستند، تا صبح هیچ حرکتی نکردند. همین باعث شد که بانو هم تا صبح، چندین دفعه از خواب بیدار شود و با نگرانی دنبال لگد بگردد و هزار فکر بکند و هی غصه بخورد که چرا قرص خورده است؟

خلاصه این که زبان الکن بنده قادر نیست که احساس من را نسبت به این موجود ندیده بیان کند. این که ذره ذره دارم یاد می گیرم که مسئولیتش را دارم. این که باید مگس ها را هم از او دور کنم نه این که به آتش بچسبانمش.
*سعدی

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

در این مکان نسیه داده نمی شود

از وبلاگنویسانی که پست با رمز و کلید و قفل هوا می کنند، سراغ شماره های مخفی گرفته نمی شود. اصلا شما بگو در آن پست تخم طلا! این قضیه در مورد شرد آیتمز* گوگل ریدر هم صدق می کند.
با وبلاگهایی هم که می گویند، خدانگه دار ما از این خانه رفتیم به خانه جدید و هر کس که آدرس می خواهد ایمیل بزند، خداحافظی کامل صورت می گیرد. باشد که همان طور که دفعه اول هم را اتفاقی دیدیم، دوباره هم ببینیم. باز هم همان قضیه تخم طلا که نیست که!
خلاصه گفتیم که گفته باشیم.
حتی شما دوست عزیز!
*shared items

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

...

کار مثل سیل ریخته سرم، انقدر که صبح هر چی فکر کردم دیدم نمی شه بمونم خونه و از خونه کار کنم. فشارم هم که معمولا 10 روی 6 است امروز فکر کنم به قهقرا سقوط کرده و یک بار هم نزدیک بود غش کنم!
اما خب نمی شد که نیام اینجا و از شما تشکر نکنم بابت کامنت های پست قبلی. الان خونه مثل گل می مونه. یخچال و حمام و آکواریوم و زیر مبل و توی چراغ و ... خلاصه که "بچه ها متشکریم!" راستی فعلا تونستم به روال غذا پختن سابق هم برگردم.
همین دیگه.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

هفت نفر آینه به دست


دیروز هی می خواستم بیایم و بگویم که آیا این تنبلی فرابشری این روزهای من طبیعی است یا به خاطر ماه رمضان و افطاری های آماده اش است که یک ماه نه پغتم و نه شستم و غذای خوشمزه با دسر و سالاد و آش و این حرفها خوردم؟!

بعد هر از گاهی که وقتی برایم پیدا می شد، پست نونوش را با لینکش می خواندم و کامنتهاش که هر دفعه کلی بهشان اضافه شده بود و سعی می کردم که خودم را جای مخالفها و موافقها بگذارم و ببینم که هر کی چی می گوید و چگونه به قضیه نگاه می کند. مثل یک روزهایی که این اتفاق در پست های خانم شین و آقای الف افتاده بود و ملت کلی نظرهای مختلف داشتند و من لذت می بردم از مقایسه این نظرها.

در این میان، رفتم سراغ معلومات خودم و هی بالا و پایینشان کردم و با توجه به نظرهای متفاوتی که برای بار چندم خوانده بودم، اعتقاداتم را مرتب کردم. انگار که افکارت را دستمال بکشی و بگذاری سر جایشان، کمی محکمتر یا اندکی آن ورتر. گاهی که این جوری می شوم، یک احساس آرامشی بهم دست می دهد که فکر نکنم قادر باشم که در قالب جمله در بیاورم. شاید شبیه یک مخروطی که روی قاعده اش قرار گرفته و با ضربه های معمولی فورا چپ نمی شود و بعد از ضربه تا حدی قادر هست که به شرایط تعادلش برگردد.

خلاصه که ننوشتم از خانه نامرتب و یخچال خالی و شکم گرسنه ای که بعد از کار می رسد خانه در حالی که تمام راه به غذاهای مختلف فکر کرده و یک ذره هم حال ندارد که خودش را تکان بدهد. البته تا اینجای کار هر روز غذا از یک جایی رسیده است، مثلا دیروز غروب دوستانمان زنگ زدند که "ما شام استانبولی پلو داریم و بانو هم دوست دارد، بیایید پیش ما." ما هم با کله رفتیم!

خیلی که با خودم فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که یک کارگر بگیرم و دیگر به شیشه های باران خورده خانه و کاشی ها حمام و خرده های نان در یخچال فکر نکنم. اما خب کارگر پیدا کردن هم کار سختی است در این ولایت غربت. برای غذا هم هر دفعه می رسم به این که " مامان جان کجایی؟!"

صبحی به دوستم که دیشب مهمانشان بودیم فکر می کردم. به این که اغلب اوقات تر و تمیز است. موهای سشوار کشیده و صورت مرتب. خانه شان هم هر وقت رفتیم تمیز و خوشبو بوده است. غذاهایش معمولی است، اما خب همین که وسط هفته و بعد از کار آماده شان کرده ، همت می خواسته است. فکر کردم چرا از او نمی پرسم که چه جوری به این کارها برنامه می دهد و همه را انجام می دهد. لابد شما هم که گاهی این نوشته های مرا می خوانید، برنامه ای برای این کارهایتان دارید. اگر کمک کنید که من بتوانم اندکی زندگی جسمانی ام را مرتب کنم، یعنی یک طوری روی قاعده مخروط بگذارمش -مثل زندگی اعتقادی ام-، آن وقت می دانم که فکرم و زمانم کلی آزاد می شود.

منتظر راه حل هایتان هستم.

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

جیبام پر از فندق و پسته


1- یک کت سبز دارم با دو تا جیب پاکتی. هر صبح یک مشت تخمه و پسته می ریزم تو جیبم و تا بعد از ظهر که برسم خانه، هر از گاهی یکی دو تایش را می گذارم در دهانم و روحم حال می کند. لازم به ذکر است که بانوی سابق (پیش از بارداری) به هیچ وجه من الوجوهی تخمه نمی خورد و درک هم نمی کرد وقتی ملت ته کاسه آجیل شور را در می آوردند. این روزها اما خوب درک می کند.

2- آخر هفته گذشته، با تعدادی از دوستان رفتیم سفر. دو تا کاراوان لب ساحل اجاره کرده بودیم و به اندازه دو هفته هم خوراکی برده بودیم. موقع خواب، زنانه مردانه اش کردیم و هر دو گروه تا صبح بیدار نشسته بودیم و هروکر می کردیم. تذکر هم البته شنیدیم. یاد روزهای خوابگاه افتادم. یاد میوه پوست کندن های نصف شبانه و چایی های وقت و بی وقت و خاطره تعریف کردن از پسر خاله عروس همسایه وسطی دوران چهار سالگی که مثلا یک بار با هم فالوده خوردیم! یا بحث های خیلی جدی در مورد آینده. در ضمن برای این که تصویرم کامل بشود، وقتی ساعت 4.5 – 5 رفتیم که بخوابیم، حدود 1 ساعت دیگر با دوستم که درتخت کناری خوابیده بود حرف زدیم و مرتب وسطش گفتیم "شب بخیر" و دوباره ادامه دادیم. او هم البته چند ماهی خوابگاه بوده و برای همین به رسوم وارد بود!

3- دو سری از این همسفران گرامی، با کودکانشان بودند. چهار بچه در رده سنی 40 روز تا 7 سال. بنده هم که تازگی ها، چشم دلم باز شده و درست نگاه می کنم مثل بید بر سر ایمانم می لرزیدم بعد از جیغهای بنفش کشدار همراه با "نـــــــــــــــــه" دختر دو ساله. یا بعد از صدای سقوط آزاد پسرها از روی طبقه دوم تخت وقتی تو در اتاق بغل داری می خوابی و دیوارها هم به کاغذ گفته اند ما نازکیم! یا وقتی برادر بزرگتر از روی خواهر 40 روزه پرش می زد. خلاصه که ما بسی ترسیدیم و سرمان هم رفت.

4- بعد از سه سال که من تقریبا هر روز به این شرکت رفت و آمد کرده ام، امروز برای اولین بار بود که آقای آرام با ماشین بنده را تا در شرکت رساندند. کلی نوستالژی اتوبان مدرس و صبح های تهران و این حرفها آمده بود سراغم. از طرف دیگر، اتوبان ای40 اینجا هم احساس جدیدی داشت که مزه زندگی می داد. مزه خانه و این حرفها. مزه جا افتادن. خوب بود هر چی بود.

5- راستی، دیدید که چه زود ماه رمضان تمام شد؟ بفرمایید تخمه!!

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

اطلاعیه


به گزارش خبرگزاریهای معتبر، پس از بررسی دقیق توسط تکنولوژی نه چندان جدید سونوگرافی، ظهر اولین روز از هفته 22، خانم میدوایف 95% احتمال دادند که پای فندق علی خان جوراب های صورتی مشاهده کرده اند و البته سعی نمودند که ما هم مشاهده کنیم که به علت کم استعدادی فقط منظره برفکی دیدیم ولی به هر حال به همین مناسبت نام ایشان را خانم والده (پس از این) به "لیدی فندق" تغییر داده اند.
گفتیم شما هم در جریان باشید.

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

همساده ها یاری کنید

1- امسال به برکت وجود فندق، شب قدر دو نفری را تجربه کردیم. از این که خیلی جدی به او می گفتم که دوستش "رایا"ی دو ماهه را دعا کند که کمی مریض است یا این که من و باباش را فراموش نکند و او را تصور می کردم که حسابی سرش گرم شده، قند توی دلم آب می شد.
***
2- یک سوال پزشکی؟ کسی از شما شنیده است که یک خانم باردار در ماه 5، فقط صبح ها بعد از خواب "گلاب به رویتان" شود، آن هم چیز مهمی نباشد و باز گلاب به رویتان، چیزهایی مثل کف باشد و والسلام؟! بعد خیلی جدی این فرایند هر روز تکرار شود و دل و روده خانم، هر صبح یک ورزش مفصل داده شوند.
***
3- دومین سوال پزشکی؟ این که در اواخر هفته 21 بعد از این که مدتها از حالت های جدی ویار (همان گلاب به رویتانِ سابق!) گذشته است، یکهو دوباره همان وضعیت تکرار شود و معده هر چه را می فرستی پایین، برایت پس بفرستد؛ چه معنی دارد؟ آیا طبیعی است؟ آیا علامت چیز دیگری است؟
***
4- آخرین سوال پزشکی؟ (به جون خودم) کسی را دیده اید که رفلکس های معده اش به صورت سرفه باشد؟ یعنی، هی بلند بلند سرفه کند و آخر هم همان سرفه ها تبدیل به "گلاب به رویتان" شود؟ اگر دیده اید یا خودتان بوده اید یا دکترید و اطلاع دارید، به من عاجز کمک کنید! همین که بگویید که کی از دستشان راحت می شوم کافی می باشد.
توضیح: من حوصله این دکترها و میدوایف های اینجا را ندارم که این سوالهایم را از آنها بپرسم. از بس که می گویند: نه بابا! هیچی نیست. برو خونه بخواب، خوب می شه!

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

تازه برات


اگر ایران بودم، بعد از اذان دوش می گرفتم و لباس نسبتا راحتی می پوشیدم و به همراه آرام می رفتم به سمت آن پله ای که روزی یکی از مهمترین تصمیم های زندگی ام را در حالی که رویش نشسته بودم، گرفته ام. بزرگترین تغییر زندگی ام روی آن پله رقم خورده است و من همیشه به یادش هستم.

صبر می کردم تا اواسط شب. همان موقع که چشمها به تاریکی عادت کرده است، عقلها پذیرا شده و دلها نرم و هرکس در عالم خود مشغول راز و نیاز است. همان موقع که می شود آرام آرام اشک ریخت و باز هم تصمیم های مهم گرفت. همان موقع که فرصت هست تا هرکس در مورد تصمیم های گذشته اش و اعمال مربوط به آنها، تامل کند. سبک و سنگینشان کند.

بعد از تمام حساب و کتابها، تمام قول و قرارها، تمام شکرگزاریها و تمام اشکها به خاطر مظلومیت ها، با یک احساس خاص پرنده بودن، حلیم خوران می رفتم خانه.

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

روزهای شهریور سال 88 ...


می تونم دست بکشم روی شکمم که هر روز بزرگتر از دیروز می شه و هی قربون صدقه اش برم. با صدایی که بقیه هم می تونن بشنون، حتی وقتی که دارم تنها توی خیابون راه می رم.

می تونم وقتی غذا می خورم، دستم را بکشم روی همون شکم قلنبه و یه جوری بگم "خدا رو شکر" که آرام از یه طرف دیگه خونه بیاد و به قیافه من لبخند بزنه و برای هر کی می رسه تعریف کنه.

می تونم از دنیا جدا بشم، مثلا وسط سخنرانی یا یه جلسه مهم، وقتی که حس می کنم یه جفت دست و پای سانتی متری دارن خودشون را می کوبن به دیواره های دلم. اون وقته که یادم می ره کجام و دستم حتما باید حرکت را پیدا کنه. مخصوصا بعد از دوشنبه صبح که موقع ورجه وورجه اش، یه لگدش خورد به کف دست من.

می تونم با مقایسه عکسهام، حتی اونهایی رو که مثلا عید گرفتیم، با خودم توی آینه، یه تفاوت اساسی در نوع نگاهم ببینم. فورا یاد مامانم می افتم که همیشه این دقت را در عکس خانوما داشت و معتقد بود که خانوما با بچه دار شدن "لبه تیز روحشون صیقل داده می شه". می فهمم که بخش "منم منم" روحم خیلی به آهستگی داره این دوران را طی می کنه.

می تونم یا بهتره بگم که انتخاب دیگه ای برای دلم نمونده و وقتی به آینه قدی می رسم، اولین نگاه را باید بدم به شکم عزیز نه صورت و لبخند همیشگی برای خودم!

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

تفاوت ره

امروز با خودم فکر می کردم که مثلا اگر یک زن متمول و سرشناس بودم آیا حاضر می شدم که تمام ثروتم را بدم برای یک راه جدید که خودم اولین زنی بودم که قبولش کردم؟! به غیر از ثروت، آبرو و موقعیت اجتماعی ام را هم؟ بعد، از یک آدم سرشناس تبدیل بشم به یک زن تنهایی که حتی برای زایمان هم ایل و تبارم به کمکم نیان؟ همه اینها به کنار، آیا اگر تمام این مراحل را پشت سر گذاشته بودم، انتظار قدردانی نداشتم؟ یعنی هی منت نداشتم سر همه؟ طلبکار نبودم، حداقل از کسی که ابتدای مسیر را سبب شده بوده؟ یعنی می شد این طوری باشم که وصیتم عبای آن فرد باشه برای کفن و حتی رویم نشه که این موضوع را در چشماش بگم مبادا شرمنده بشه؟

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

سفره

پنج شنبه اول ماه رمضان بود و مراسم شلوغ تر از شب های قبل. یعنی این جوری که زانوت را مجبور بودی بگذاری روی پای بغل دستی یا این که زانوی ایشان را تحمل کنی یا یک چیزی در همین مایه ها. بعد هم این که برخلاف هر شب که یک افطاری ساده بود، که قبلا هم گفته ام، دیشب ملت همه نذر مرده ها کرده بودند و سفره پر شده بود از حلوا و حلیم و شیربرنج و سبزی خوردن و ماست و زولبیا بامیه و میوه به غیر از خوراکی همیشگی که چای و خرما و نان و پنیر و یک غذا هست. خلاصه که منظره بیشتر از سفره شبیه بازار شام بود.

من اما هرازگاهی دوست دارم این به هم چسبیدگی ها و این شلوغ پلوغی های ملت را. مخصوصا وقتی که روزه هم نبودی و گرسنگی مانع دیدن دور و بر نمی شود و این فرصت را داری که کلی هم سوژه پیدا کنی.

یک خانم جوان عراقی کنارم نشسته بود. با چادر عربی و یک لبخند بسیار زیبا. من نمی توانستم خیلی جمع و جور بنشینم تا خدای نکرده با فندق جان دعوایمان نشود و ایشان هی خودش را جمع می کرد. من هم هی معذرت می خواستم و سعی می کردم که برایش جا باز کنم، ولی موفق نمی شدم. با لهجه عربی از من تشکر می کرد و می گفت که انشا الله در بهشت برای هم جا باز کنیم!

یک خانم جوان ایرانی هم با پسر 3 ساله اش رو به روی ما نشسته بود. او هم خوش خنده وخوش اخلاق بود. بدون این که اسم هم را بدانیم، ما سه نفر کلی با هم حرف زدیم. با پسرش هم. البته اسم او را فهمیدیم. آرین. او هم سریع با ما دو نفر دوست شد و به خانم عراقی حتی می گفت خاله.

در شلوغی پذیرایی و همهمه جمعیت، آقای آرین دستشویی اش گرفته بود و مادرش هم که می گفت معمولا درخواستش سرکاری است، به او گفت که "این جا دستشویی نداره!" آرین هر چند دقیقه یک بار درخواستش را تکرار می کرد و همان جواب را می شنید، تا این که من دیدم بلند شد و ایستاد و این پا آن پا می کرد و می گفت: دستشویی! مستاصل شده بود و به خانم عراقی گفت:" خاله این جا دستشویی نداره؟" او هم گفت که باید داشته باشد. و بعد ما که تا اینجا سعی کرده بودیم در کار مادر آرین دخالت نکنیم، توجه ایشان را به این پا و آن پا کردن او و همچنین خیسی ناچیز شلوارش جلب کردیم. خلاصه مادر بلند شد و با آرین رفتند دستشویی. وقتی برگشتند با همان خنده شیرینش می گفت که آرین گفت:" این جا که دستشویی داره. چرا دروغ گفتی؟ دروغ کار بدی ه!!"
***
جواب نظرات محبت آمیزتون را در همان پست قبل نوشتم.