۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
هق هق
۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه
چمدان بانو
۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
آش آلو
۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه
ده سال
۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه
به نام ماهی ها، به کام ما
تا ساعت 12 شب با هم صحبت می کردیم. موضوع هم حول این قضیه بود که "چی شده ما انقدر در قبال کار بیرون از خانه احساس تنبلی می کنیم؟ ما که قبلا ها فعال بودیم!" جرقه اش هم از آنجا زده شده بود که من وقتی با او تماس گرفته بودم، او را از کشف این چند روزه مطلع کرده بودم. آن هم این که " من فهمیدم که چرا صبح ها جون می دم تا از خانه برم بیرون. ریشه اش در زندگی متاهلی است! من به عنوان یک مجرد، آدم فعالی هستم!"
این قضیه از زوایای مختلف بررسی شد! اول خواستیم که تقصیر را بیاندازیم گردن شوهرهایمان که زیادی لوسمان کرده اند و برویم یقه شان را بگیریم که "تقصیر محبت های زیادی شماست که ما نمی توانیم از در برویم بیرون!" بعد دیدیم که خیلی بی انصافی است. شاید به خاطر این است که در خانه بهمان خوش می گذرد و ترجیح می دهیم که همان جا بمانیم. این که بد نیست!
نکته منفی اش در این است که وقتی در خانه می مانیم، جلوی پیشرفت خودمان را می گیریم و بعد، از دست این حالت انفعال خودمان عصبانی می شویم و همین باعث می شود که از در خانه ماندن لذت نبریم. برای حل این مشکل هم به این نتیجه رسیدیم که باید مدیریت زمان را به دست بگیریم. روی آن تمرکز داشته باشیم و برنامه ریزی دقیقی ترتیب بدهیم. حتی المقدور هم از تلویزیون و اینترنت غیرلازم، فاصله بگیریم!
یک موردی را هم که من قبلا از مهشید یاد گرفته بودم، مطرح کردم. این که در این برنامه جدید زندگی حتما به دنبال کارهای مورد علاقه ای که در گذشته به هر علتی (کنکور، درس، دانشگاه، دوباره کنکور، دوباره درس، پروژه، دفاع، کار، مهاجرت،...) سرکوب شده اند، برویم. این کارها می تواند از فلسفه خواندن باشد تا خیاطی کردن، از در سطح قهرمانی شنا کردن باشد تا عالی یاد گرفتن یک ساز. شاید هم تغییر رشته به پزشکی. فقط این که علاقه حتما وجود داشته باشد. این که عوامل مختلف من را تا 30 سالگی به دنبال مهندسی شیمی کشانده است، به من این را ثابت کرده است که می توانم با پشتکار به موفقیت برسم. این که تا امروز توانسته ام گلیم خودم را از آب بیرون بکشم، در تقویت اعتماد به نفس موثر است. اما اگر قرار باشد که بقیه عمرم را هم خودم را مجبور کنم که همین راه را ادامه بدهم، شاید زیاد عاقلانه نباشد. آخرش این است که من مسیر آدم های معمولی را طی نکرده ام، که زیاد هم مهم نیست. مسیری را می روم که در آن از زندگی ام بیشتر استفاده می کنم و لذت بیشتری می برم.
خلاصه اش این که تا امروز صبح، من سه بار به ماهی ها غذا دادم و درد وجدانم خوب شد. بعد هم این که یکی از معضلات اساسی مان را بررسی کردیم. منی که تا دو ماه دیگر بیشتر سر کار نیستم و خودم هم نمی دانم که کی قرار است دوباره هر روز صبح از در خانه خارج شوم و شیرجه بزنم در اجتماع و دوستی که چند ماه است دکترایش را گرفته است و دارد تصمیم می گیرد که لکچرر بشود یا بچه دار یا این که چون کار کم است، کار خوبی را که در شهرهای دیگر است قبول کند و نصف هفته اش را تنها بگذراند یا این که به مسئولیت خانوادگی اش برسد و کار معمولی نزدیک به منزل را بپذیرد.
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
شکم
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
امروز من
۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه
عمه خانم
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
پیراهن قرمز
با مادرم حرف می زدیم.
گفت: اون پیراهن قرمزم یادته؟ من بعضی وقتها توی مهمونی های خودمون می پوشیدم. گل و گشاد بود و پارچه اش محلی بود.
گفتم: اون که مال من بود!
ما همیشه سر این که چی مال کی است، الکی جر و بحث می کردیم! خلاصه هی از او انکار و از من اصرار که این پیراهن از اول مال من بوده است. یک لحظه یادم افتاد که من هم شبیه همین لباس را داشتم اما مشکی بود با گل های درشت، نه قرمز!
گفتم: راست می گین. مال شما بود. لباس من مشکی بود.
گفت: خوب! می دمش خشک شویی و برات پستش می کنم. خوشگله برای حاملگی بپوشی.
گفتم: درسته که اینجا عادت کردیم به لباس رنگی، اما اون دیگه خیلی قرمزه آخه!
بعد مامانم انگار که رفته باشد در یک دنیای دیگر، بهم گفت: چه عجیب. اون روزها که هی این لباس رو می پوشیدم، اصلا به این فکر نمی کردم که یک روز دخترم حامله می شه و ممکنه بپوشدش! چه کوچولو بودین شماها!
همان روز وقتی در زمان استراحت بین کار، با لیدی خلوت کرده بودم، خنده ام گرفت از اون روزی که شاید او هم حامله باشد و لباس قرمزه را بدهیم بپوشد و بگوییم: ااااه! کی فکرش را می کرد که تو یک روز حامله بشی!
چه می چرخیم.
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود *
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
اشک
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
شوک
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
توجیه
۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه
دیوونه
گفت: فلانی گفته که این دختره که زیاد هم دیوونه نیست.
گفتم: دیووانه برای چه؟
گفت: آخه من شنیدم که .....
و من در تمام مدت صحبت های او داشتم به این فکر می کردم اولا که خودت مرض داری که سوال می کنی؟ به تو چه ربطی دارد که برای چه دیوانه هست، بعد هم این که ای وااای! آنجا پرونده همه زیر بغل همدیگر است و ملت با اطلاعات ناقصشان چه راحت همدیگر را قضاوت می کنند و چه راحت به هم دیوانه هم لقب می دهند. در آخر آیا واقعا راز کسی را دانستن و آن را بر ملا نکردن، کار دشواری است؟
امروز به مناسبت شهادت، کتاب جیبی ای را که روزی هدیه گرفته بودم، برای قطار سواری ام برداشتم. اندکی در رابطه با مقام عقل مطالعه کردم تا رسیدم به چند توصیه اخلاقی. آخریش این بود:
اداء امانت: 4- کسی که میت مومنی را غسل بدهد و در مورد او امانت را ادا کند خدا او را بیامرزد، از آن حضرت سوال شد: اداء امانت نسبت به آن میت چگونه است؟ فرمود: کسی را از آنچه در او می بیند خبردار نکند. *
در ادامه اش هم توضیحی آمده بود من باب نتیجه گیری و وظیفه آدم نسبت به آبروی زندگان. و من به طرف فکر می کردم که پرونده اش زیر بغلم بود و من حتی عکسش را هم درست ندیده ام.
*به یاد آنکه مذهب حق یادگار اوست