‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

آرزو



چه قدر دلم می خواست که این دو تا مشقی که باید فردا تحویل بدهم، الان حاضر بودند و به جای فردا الان می فرستادمشان. بعد دوباره چه قدر دلم می خواست که این نتایجی که تا فردا باید بقرستیم برای مشتری، الان حاضر بودند و این که آن مدیر مهربانمون الان از من نمی خواست که یک کار فوری فوتی برایش انجام بدهم ونتایج مربوط به آن را با توضیحاتش در گزارشش بنویسم و گزارش را برای فردا نمی خواست. تازه ادامه آرزوم این طوری است که برق اینجا هم می رفت و همه دست از کار می کشیدند! اون وقت من همین جا می نشستم و ادامه کتابم را می خواندم! آخر نمی دانید به چه جای حساسی رسیده ام:

o“ In fact, Hobbes can be seen as the inventor of the modern free will problem. In the middle ages, the free will problem was centrally a problem about how human freedom was related both to human rationality and to knowledge and action of an omnipotent and omniscient God. The central questions were these. How does the capacity for reason make humans free? And how is human freedom consistent with God’s providential control of the universe and his foreknowledge of how we will act? After Hobbes, the free will problem increasingly becomes a quite new kind of problem – a problem about how to fit human freedom in to a naturalist world picture. The question under debate increasingly becomes this. If humans exist as parts of a wholly material world of cause and effect, how is a human freedom possible?”*o


فقط یک آرزوی دیگر می ماند، آن هم این که اگر برق برود، بهتر است یک کم خورشید در بیاید، چون الان خیلی آسمان تاریک است.

o* Free will by Thomas Pink p66-67

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

رضایت


دخترک با قهوه ای در دستش در هیاهوی جمعیت سوار بر مترو، روز اول هفته را با لبخند شروع می کرد. گاهی که در تاریکی تونل، نگاهش به تصویرش در شیشه می افتاد، از لبخند خنده دارش، خنده اش می گرفت!

با خود اندیشید که خوشبختی یعنی همین.

یعنی این که صبح خود را با قهوه شروع کنی. قهوه ای که یا تو هوسش می کنی یا همراهت و در اغلب اوقات آن دیگری هم پایه است. قهوه ای که امروز، مرد قهوه چی اش، برای اولین بار سفارشتان را زودتر از خودتان گفت و شما خندیدید از این که در ایستگاه شلوغ یوستون، مرد قهوه چی سفارش شما را بلد شده است!

دخترک نگاهی به کوله پشتی اش کرد که به خاطر جمعیت درون مترو روی زمین بود. اندیشید، خوشبختی یعنی این که بعد از کار، کت و دامن و نیم چکمه جای خود را به لباس و کفش ورزشی می دهند. یعنی چرتی که احتمالا توی قطار می زند تا به ورزشگاه برسد. یعنی حرکات کششی ای که انجام می دهد و مزه در رفتن خستگی را از ستون فقرات می چشد. یعنی مطالبی که در آن حین گوش می دهد. یعنی هدفونی که صد دفعه از گوشش در می آید!

چشمش به کیف دستی کوچکش افتاد و کتابی که دیده می شد. کتابی که تا قبل از قهوه در دستش بود به جای کیف. کتابی که یک روز آخر هفته اش را برای پیدا کردن آن خرج کرده بود. کتابی که او را یاد صبقه سوم کتابفروشی واترستون درمرکز شهرمی انداخت و کتابهای فلسفه اش و کاناپه راحتش. یاد روزی که تمام فکرش درگیر فهمیدن "آزادی " و "اختیار" بود. یاد دوستانی افتاد که خواسته یا ناخواسته باعث شدند که او به این مسئله به صورت جدی فکر کند.

لبخند می زد در حالی که فکر می کرد، خوشبختی یعنی همین. یعنی حرکت، وقتی که هدف و اسباب معلوم است و تو ترسی نداری از این که در ارتفاع اوج بگیری یا در اعماق آب ها شنا کنی. دلش می خواست به مردی که رو به رویش ایستاده بود، این مسائل را می گفت. با خود اندیشید: آیا این مرد با دیدن قهوه و کوله پشتی و کتاب درون کیف می فهمد که می شود خیلی خوشبخت بود؟!

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

قارچ سمی

با اجازه دوستان، نظرهای پست قبل را در این پست می گذارم. اگر دوست داشتید که نظرتان فقط در همان کامنت دانی باشد، بگویید که از این جا پاکشان کنم. در آخر هم دوباره یک سوال.

روز به روز:
بنظر من آزادی یعنی هرکس بتواند راه خودش را برود و کسی جلوش را نگيرد و قضاوتش نکند. اين البته وقتی آدمها در يک جامعه و در تعامل با يکديگر هستند، مشروط به اين مي شود که مانع و مشکلی برای ديگران درست نکند و تعريف حد و حدودش سخت تر ميشود. مثلا يک مادر همه ی آزادی های يک زن غير مادر را ندارد چون تعهدی نسبت به بچه هايش دارد و باز همونطور که گقتم تعريفش سخت ميشود. بهمين دليل نشد که در باره ی پست قبلی نظری بدم.اما در مورد اين يکی که يک آدم رو تنها بردی در يک جزيره، کار رو راحت کردی.وقتی يک آدمی خودشه و خودش، آزاده که اينقدر بخوره تا دل درد بگيره يا اصلا نخوره و يا به انداره بخوره.***اگر چه که اگر از روشی خانوم محيط زيستیِ ما بپرسی. ميگه نه. آدمها به يک اندازه ای حق دارند از طبيعت بگيرند و بيشتر حق نداند. بنابراين اون آدم نميتونه 24 ساعت بخوره.***تازه اگر فکر کنيم که بدنمون هم موجوديتيه برای خودش و ما نسبت به اونهم مسیوليتی داريم، بعد ديگه فقط ميمونه به اندازه خوردن. نه ميشه اصلا نخورد و نه ميشه دايم خورد.

مریم:
به نظر من آزادی یعنی گزینه دو! چون تو آزادی چیزایی رو تجربه کنی که دوست داری به شرطی که ضرری به موجودات دیگه نزنه!اگه گزینه اول رو انتخاب کنی نه تنها آزاد نیستی بلکه اسیر خوردن شدی.گزینه سوم هم که نوعی مازوخیستی هست.چون نیاز به خوردن رو خدا در وجودمون گذاشته! اما گزینه 4 بسیار ایده آل گرایانه است.از واقعیت کمی دوره.خصوصا اینکه توی یه جنگل تنها سرگرمی جز خوردن وجود نداره!

نفر دوم:
در مورد این دو پست اخیر شما، من فکر میکنم که آزادی هم اصول و قواعدی دارد و بخش مهمی از قضیه ی آزادی برمیگردد به مبحث حق و حقوق: اینکه نه تنها آدمها که حتی طبیعت پیرامونمان و حتی اجزای وجود خودمان هم حق و حقوقی دارند که باید رعایت شوند.وجود ما به عنوان یک امانت که برای هدفی خلق شده، به چیزهایی نیاز دارد (نه فقط جسمی و مادی که نیازهای معنوی هم مدنظر است) که باید تامین شوند و از چیزهایی هم باید پرهیز کند در این صورت است که حق و حقوقش رعایت شده. در مورد محیط و آدمهای اطرافمان هم چنین مسئله ای صادق است.پس به نظر من لازم است که یک سری قواعدی داشته باشیم. هرکسی میتواند قاعده و قانون خودش را داشته باشد ولی اینکه قانونها از کجا آمده باشند و کدام جامع و کامل باشد بحث دیگری است.ممنون از این سوالهایی که طرح میکنید.

نونوش:
فكر ميكنم براي آن تعريفي كه تو ميخواهي بهش برسي مثال درستي نباشه ؟؟!!!
مامان فراز:
خوب به نظر من گزینۀ 4 درسته ولی خوب ممکنه در این بین یک سری فکرها هم به سرش بزنه که از گزینۀ 2 استفاده کنه، مثلاً اینکه نکنه بعدش غذا گیرم نیاد . اگه خیلی هم گرسنه نباشه و امید داشته باشه به چیزای بهتر و به این ترتیب به گزینۀ 3 متوسل بشه

مهشید:
البته آزادی مراتبی داره. در حالت حدی می شه گفت:آزادی یعنی اینکه اون آدم هر کدوم از این 4 گزینه که شما نوشتی رو بسته به میلش انتخاب کنه و کسی هم رفتارش رو تحلیل نکنه.

چند عدد روشن سازی:

1- در مثال پایین قارچهای سمی هم در جنگل بوده اند. از آن قارچ قرمزها که در کانال بی بی سی می گفت که در زمان خیلی کوتاهی آدم را می کشد.


2- اگر این موضوع را رو در رو با بانو به گفتگو نشسته بودید، بانو قبل از بحث یا شاید وسطهایش، حدود نیم ساعت برایتان دلیل می آورد که اولین دلیلش از در میان گذاشتن مطلبی با شما این است که خودش بهتر آن مساله را بفهمد. به نظر او افرادی که بدون دلیل و صرفا با تعصب برای متقاعد کردن دیگران با آنها صحبت می کنند، فقط و فقط، باعث اتلاف وقتند.

3- بانو در این مثال هایی که زده است، مفهوم "آزادی مطلق" را در نظر داشته است. به نظر او آزادی مطلق با "اختیار" فرق دارد. در ذهن او این چنین است که "اختیار یعنی قابلیت انجام عمل" در حالی که "آزادی یعنی عمل بدون قید و شرط، مخالف اسارت".

4- بانو، با توجه به این مفاهیمی که در ذهنش دارد و دو مثال زیر در مورد "وجود آزادی مطلق" شک کرده است. نظر شما چیست؟

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

جنگل


در ادامه مساله "آزادی".

فردی را تصور کنید در جنگل. جنگلی زیبا در نزدیکی دریا. فرد تنهای تنهاست. از نظر خوراکی به ماهی و گیاهان جنگل دسترسی دارد و آتش هم برای پخت و پز موجود است. "آزادی" او در امر خوردن چگونه است؟

1- تمام وقت خود را به خوردن اختصاص بدهد. 24 ساعت در روز.
2- از تمام انواع قارچها و گیاهان برای خوردن استفاده کند.
3- به علت نپسندیدن خوراکیهای موجود، لب به غذا نزند.
4- از بعضی از خوراکیها و به مقدار لازم و کافی استفاده کند.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

آزادی

از بین چهار گزینه زیر، گزینه "آزادی" را انتخاب کنید. ترکیب گزینه ها هم جایز است! ولی سهم هر کدام را شرح دهید.

تصور کنید فردی را که مادرش پیر و زمین گیرو تنها است و بسیار نق می زند:

1- فرد می گوید: حوصله اش را ندارم. از بس که نق می زند، جان آدم را به لبش می رساند. "دلم" نمی خواهد ببینمش. به من چه که تنها و زمین گیر شده است؟

2- فرد می گوید: می دانم که تمام مدتی که پیش او هستم باید به درد و دل هایش گوش بدهم؛ اما اغلب اوقات "فکر" این که او روزی مرا به دنیا آورده است، مسکنی می شود برای شنیدن این ناله ها. از طرفی می دانم که " از هر دست بدهی از همان می گیری"، می ترسم که سر خودم هم بیاید.

3- فرد از "دیگری" می شنود که: بی کاری که می خواهی وقتت را با او بگذرونی؟ خوشت می آد یکی غر به جونت بزنه؟ خب حالا اومدیم و رفتی، چی شد؟ او که دوباره بعدش تنهاست؟ تو فقط یک ساعت غر و نق گوش دادی و هیچ چی به هیچ چی. ولش کن. بیا با هم بریم بگردیم.

4- فرد از" او" می شنود که: از ابتدا هشدار این روزها را به بشر داده است. هشدار روزهای پیری و زمین گیری. در عین حال هم آگاهی داده است که دوران بارداری دوران سختی برای مادر بوده است و هم این که اعمال هر چقدر کوچک، حساب و کتاب دارد . او حق "اف" گفتن به مادر (و پدر) را هم از فرد گرفته است.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

رقیت

بعد از سالها، یعنی نه سال ازپیش دانشگاهی تا پارسال ، که با هم حرف نزده بودیم، برایم در اینترنت پیغام گذاشت که تمایل دارد با هم صحبت کنیم. راستش من هم دوست داشتم که ارتباطمان بیشتر از پیغام های اورکاتی باشد.

تماس گرفت. از زندگی متاهلی اش گفت. من هم. از مهاجرتش گفت. من هم. از تغییراتی که کرده بود، گفت. من هم. تا رسیدیم به سوالی که او را واداشته بود که به من زنگ بزند. از قبل حدس می زدم، اما با این وجود، جوابم انگار در مغزم خشک شده بود و من خیلی تقلا کردم تا به یاد آوردم. بعد هم او را در جریان گذاشتم که یکی از اثرات آن زندگی متاهلی به همراه مهاجرت و تغییر، این است که افراد دور و برت کم می شوند و آن تعدادی هم که هستند، متوجه تغییر نمی شوند چون تو را قبل از آن ندیده اند که سوالی داشته باشند و این ها باعث می شود که جواب هایت در ذهنت خشک شوند. خندیدیم. او به من پیشنهاد کرد که جوابهایم را در جایی بنویسم. من هم که مدتها در فکر وبلاگ بودم، "بانو" را اختراع کردم!

بانو، دیشب در حین ورزش، همین طور که به سخنرانی در مورد "آزادی" گوش می داد، به یک جواب دقیق در مورد سوال دوستش رسید. جوابی که شاید گذشته ها، در کوچه پس کوچه های ذهنش، با محاسبات مختلف درست شده بوده است؛ ولی او هرگز به دقت به آن نپرداخته بود. یعنی از این زاویه به آن نگاه نکرده بود.

راستش، بانو در آخرین سفر خود به گلاسکو، یک موقعیت ناخوشایندی را تجربه کرد که نه تنها در تمام آن سفر بلکه تا الان، مقداری از سی پی یوی مغزش در حال تجزیه و تحلیل مفهوم "آزادی" است. یکی از علت های کم رنگ بودن این روزهایش هم همین است. با خودش به این نتیجه رسیده بود که "چهار دیواری اختیاری" گرچه جالب به نظر می رسد، ولی در عمل نمی تواند صحیح باشد. یاد مثالی افتاده بود که طرف می خواست کف کشتی را که سهم خود بود، سوراخ کند با همین استدلال.


تا این که دیشب با شنیدن "کیست مولا؟ آن که آزادت کند*****بند رقیت زپایت برکند" و توضیحاتش، مفهوم "روشن فکری"، "آزاده گی" و "کنده شدن بند رقیت از پای آدمی" برایش مثل روز روشن شد. ارتباطشان را فهمید. در مورد واقعه گلاسکو، به نتیجه رسید. از جواب مربوط به سوال دوستش که به تبع سوال خودش هم بوده است، به آرامش رسید. حالا هم مرا متقاعد کرد که با دوستم تماس بگیرم و نتایج کشفیاتم را با او در میان بگذارم.