۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

We call her Maggie at home

This is me sitting in my brother's room, struggling to install Farsi font on his machine. I've got a lot to say but I prefer to say them in Farsi. I was thinking the other day and discovered that the person who is talking inside my brain is still Persian! So it is more delighted for me to tell my thoughts in the same language.o

Anyhow, it has been a week since we arrived. My daughter is really happy when she is among her relatives. Even when she is with her older cousin, who is at her "trouble two" and is difficult to tolerate, she is having fun.o

On my way to Tehran, I bought an iPad! Although I have spent quite a lot of money, but am really glad that I have done so. It is the best gift I have ever given myself! Now during my free time, which thank to my family who is taking care of "Lady" is a lot more than usual, you can find me connected to the internet and playing with the iTunes to download some apps for my new toy. By the way, I have called her Margaret and am going to refer to her as Maggie from now on.o

The important thing is that with Maggie it is much easier for me to follow my routine. As it is possible to read, download and take note where ever Lady decides to rest and leave me alone. For example imagine that after her Gymboree class she is sleeping and I am sitting in the Starbucks coffee shop and using beloved Maggie!o

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

پیک مشتاقان

صبح بلیط گرفتیم. بعد هم عین فرفره دور خودمان گشتیم تا وسایل جمع شد. حالا هم منتظریم تاکسی بیاید و ما را ببرد فرودگاه.
-
آخر مگر امید بستن الکی است؟ حالا ما هیچ، عشاق لیدی در ایران خیلی منتظرش بودند.
-
همین. گفتیم که این صفحه را هم شاد کنیم :)

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

بر باد رفته

از خواب که بیدار شدم در سرم پر از برنامه بود. با این که هنوز از ماجرای استرس دیروز خسته بودم، اما با خوشحالی بلند شدم. به شستن و خشک کردن لباسها فکر می کردم، به تمیز کردن خانه، به این که باید بروم یک عدد کارسیت سفری بخرم. با خودم می گفتم که یک سر هم بروم سوپرمارکت و برای مامان اینها سس سالاد و چایی گیاهی و از این خرده چیزها بخرم.
-
هفته پیش بود که آرام گفت برای کار باید یک سفر برود ایران. ما هم از خدا خواسته آویزان شدیم!! قرار شد که حرکت باشد یا این جمعه یا شنبه. همین یک هفته کافی بود تا در سرم کلی امید و آرزو بپرورانم. از دیدار عزیزان گرفته تا اسکی تا بازی کردن لیدی با دایی تا...
-
مشغول صبحانه دادن به لیدی بودم که تلفن زنگ زد. هنوز لباسها را در ماشین نریخته بودم. آرام گفت که ویزای همکارش درست نشد و فردا نمی رویم. اصلا برنامه شاید عوض بشود و برویم جای دیگری. من هم مثل یک آدم متشخص گفتم: خب. اشکالی نداره! و به صبحانه لیدی پرداختم. اما همین طور که دانه دانه کارها به یادم می آمد، ناراحت و ناراحت تر می شدم. به یکی دو ساعت نرسیده بود که کاملا غمگین شده بودم. مثل یک عدد تایر پنچر.
-
ظهر دختر را بردم جیمبوری بازی کند، بلکه خودم هم بهتر شوم. اما انگار نه انگار. در یک شوک مزمن گیر کرده ام. حالا هی با خودم تکرار می کنم که هر چه خیر است پیش بیاید اما ته ته دلم دارد می رود مسافرت. لباسها هم خیلی وقت است که شسته شده اند و خیس در ماشین مانده اند. به گمانم باید دوباره بشویمشان!

مهمانی

از صبح استرس داشت خفه ام می کرد. با خودم تکرار می کردم که مگر با پادشاه قرار ملاقات داری که انقدر مضطربی؟ اما فایده نداشت. تپش قلب داشتم و نمی توانستم که فکرم را متمرکز کنم.
-
دیروز با محل کارم تماس گرفته بودم و قرار شده بود که برای جمع و جور کردن وسایلم و تحویل کلید بروم. به گمانم حال ناخوشم از قضاوت همکارها بود. از این که در این دوره و زمانه، دیگر کسی نمی آید آینده خودش را الکی به خطر بیاندازد. حوصله نداشتم برایشان خودم را توجیه کنم.
-
رفتم. راستش را بخواهید، خیلی کمتر از آن چیزی که انتظار داشتم، اذیت شدم. به غیر از رییسمان که رسما معتقد بود که زنها نباید کار کنند و در نگاهش تمسخر را حس می کردم، بقیه خیلی نایس* بودند. اغلب می گفتند که انتخاب خوبی بوده است و برایم آرزوی موفقیت می کردند.
-
از آنجایی که از صبح چیزی نخورده بودم و به دختر هم به جای نهار یک عدد موز داده بودم، در راه برگشت با هم رفتیم رستوران. جای شما خالی، دو نفری یک عدد جشن ناقابل گرفتیم! اول سوپ عدس نوش جان کردیم، بعد ته چین اسفناج با مرغ، برای دسر هم شیرینی ناپلونی با چای! نمی دانم از تمام شدن استرس بود یا واقعا غذایش لذیذ بود که تمام لقمه هایش به دهانم خوشمزه آمد.
*
دخترک قصه ما، امشب جدا راه رفت. یعنی از پریشب که دو قدم برداشته بود و من خیلی ذوق زده شده بودم تا امشب دیگر قدم برنداشته بود. اما امشب راه می رفت و قش قش می خندید! یعنی درحدود سه چهار قدم. بعد خودش را می انداخت در دستان بابایش یا روی مبل. من هم دیگر بلند نشدم که بپر بپر کنم تا بچه ام از تخم برود، همین طور که نشسته بودم برایش دست می زدم. آنوقت خودش هی برای خودش دست می زد!
nice

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

اولین قدم

امشب اولین قدمش را برداشت. با باباش داشتند بازی می کردند و من هم مشغول فیسبوک بازی بودم که نوای "امه! امه!" سر داد. به طرفش برگشتم که طبق معمول قربان دست و پای بلوریش بروم که بابا دستش را ول کرد و او هم با پاهای کوچکش و آن ده انگشت فسقلی که برای حفط تعادل همه را از هم باز می کند، دو قدم به سمت من آمد. من هم از خوشحالی یک عدد جیغ یواش زدم، بعد هم بغلش کردم و بپر بپر کنان این دو قدم را جشن گرفتم! مادر جوگیری که من هستم :)
*
دیشب لازانیا داشتیم. دختر هم سوپ داشت. معمولا او سوپش را چند دقیقه ای زودتر از ما می خورد و بعد هم ما را همراهی می کند. دیشب، همین طور که از مزه لازانیا لذت می بردم، چشمم افتاد به دختر که با لازانیا بازی می کرد و بابایش که او هم داشت لذت می برد، به میز مربعی که یک روز، تنهایی سر همش کرده بودم، به چراغ آشپزخانه که انگار نورش بیشتر از همیشه بود، به ظرف سالاد و سس و آب پرتقال. بعد ناگهان به ذهنم رسید که چقدر خوشبختی به آدم نزدیک است.
*
پیش از ظهر از خواب بیدار شد. دو تا از کرمهای من روی مبل جا مانده بود. کنترل تلویزیون هم که معمولا همان جاست. از وسط هال لبخند زنان به سمت مبل رفت. بعد از این که یک کم کرمهای من را که برایش تازگی داشتند، شناسایی کرد، یکی یکی برشان داشت و به سختی کردشان زیر مبل. بعد هم که کنترل بیچاره مثل همیشه با زور رفت آن زیر. در تمام این پروسه هم مرتب به من نگاه می کرد که یعنی خیلی هم کارش موجه است! این روزها هرچیزی را که گم می کنیم باید اول زیر مبل را بگردیم.
*
امروز نهار با یک سری از دوستان رفتیم رستوران. قضیه استعفا و خانه ماندن را که گفتم، یکی شان گفت که برای همین است که قیافه ات بهتر شده است. نگو خیالت راحت شد.
واقعا راست گفت. قیافه را نمی گویم، خیالم خیلی راحت شده است. از وقتی که صدای" اگر سرکار نروم چه می شود؟ اگر سر کار بروم چه می شود؟" درون کله ام ساکت شد، انگار زندگی شیرین تر شده است. کلی افکار مفید به ذهنم می زند. خوشحالم.

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

نه نه نه

از کارهای تکراری این روزهایم یکی این است که وسایل پلاستیکی دختر را از وسط آشپزخانه جمع کنم و در طبقه پایین کابینت بگذارم. بعد او بیاید و در کابینت را باز کند و روی زمین بنشیند و این وسایل را در بیاورد و دانه دانه دور آشپزخانه بریزد. با این که در طول روز حدود ده بار این کار را انجام می دهم اما هر دفعه با خودم می گویم خدا را شکر که به ظرف و ظروف دیگر دست نمی زند. امروز اما کابینت مواد شوینده را باز کرده بود. در تمام مدتی که در آشپزخانه بودیم چندین دفعه به او گفتم : نه نه نه. به این کابینت نمی شه دست بزنی! بعد از مدتی دیدم که ایستاده جلوی همان کابینت و با خودش می گوید: "نه نه نه" و دارد در را باز می کند!
*
یکی دیگر از وظایفم این است که بعد از این که بازی اش تمام شد، اسباب بازی مذکور را جمع کنم و سر جایش بگذارم تا او بتواند با چیز دیگری بازی کند. از این که همه اسباب بازی ها ولو باشند، خوشم نمی آید. البته هر از گاهی تفریح است که همه را با هم بریزیم، اما معمولا جمعشان می کنم. بعد یک چند وقتی است که بعضی از وسایل را خودش در حین بازی سر جایش می گذارد.
*
آشپزی و تمیزکاری و غذا دادن و حمام کردن و خواباندن دختر هم که از واضحات است.
*
یک سری کار هم برای خودم لیست کرده ام که سعی می کنم زمانی که لیدی سرش به کار خودش است، انجام دهم. پی گیری رژیم غذایی و ورزش برای برگشتن به وضعیت سابق از لحاظ هیکل یکی از آن امور است. دیگری مطالعه جدی است. آخریش هم کار کردن روی مکالمه انگلیسی است.

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

بهتر از برگ درخت

مامان سه هفته پیش ما بود. آن روزی که رفت با غم و غصه به دامن این صفحه پناه آوردم. نوشتم و نوشتم ولی پابلیش نکردم. راستش خودم هم باورم نمی شد که چرا آن همه بی تاب شده بودم. انگاری که در ذهنم روضه می خواندند و من مسئول اشک ریختن بودم. اولین بارم نبود که از مادرم جدا می شدم، من از 19 سالگی از او جدا شدم، اما به اندازه اولین بار غصه خوردم.
همین که تند و تند می نوشتم، افکارم مرتب می شد. فمیدم که این اشک و آه، فقط برای رفتن او نیست که بیشتر برای از دست رفتن فرصتی بود که در اختیار داشتم و قدرش را ندانستم. فهمیدم که سه هفته ای را که میزبان او بودم، آنقدر که از خودم توقع دارم درست میزبانی نکردم. خیلی تندخو و عصبانی بودم.
مجبور شدم نوشتن را به بهانه شیر دادن به لیدی قطع کنم. در تاریکی اتاق، به این فکر می کردم که این همه خشم از کجا آمده و در وجود من لانه کرده است. دو علت داشت. یکی این که لیدی در همان روزهای اول آنفولانزای شدید گرفت و پنج روز تبش قطع نشد و من درمانده شده بودم. دومی هم این که از کارم استعفا دادم و با این که حتی قبل از بچه دار شدن به این موضوع فکر کرده بودم و تا حدی برای خودم حلاجی اش کرده بودم، اما وقت عمل ، هزار جور فکر و خیال به سراغم آمد و اذیتم کرد. طوری که حتی بعد از استعفا هم رهایم نکردند. لیدی که خوابید، دیگر به نوشتن ادامه ندادم. ترجیح دادم که مشکلم را حل کنم. همان ها را هم که نوشته بودم، پست نکردم. بی معنی بودند. چه باید می کردم. هرچه بود، هنوز اشکم می ریخت.
روز بعدش هم یا با لیدی بازی می کردم، یا این که وقتی او با خودش مشغول بود برای روضه درون ذهنم اشک می ریختم. تا این که خود مامان زنگ زد. یک ساعت برایم حرف زد. از اینجا شروع کرد که سفرش را دوست داشته است و همین را می خواسته که کنار ما باشد. بعد هم به این رسید که شرایط جدید مرا درک می کند. به این که این همه تغییر را باید هضم کنم و طبیعی است که صبرم کم باشد. بعدتر هم یکی از اساسی ترین گره هایم را به ظرافت باز کرد. فهمیدم که از من به عنوان یک دختر، انتظاری نیست که یک شخصیت مهم در اجتماع باشم. که مثلا یک مهندس در مرکز شهر لندن. که هر روز صبح زود به هدف مهندسی از خواب بیدار شوم. مامان گفت که اگر یک مامان باشم و از صبح تا شب با دخترم بازی کنم و بهش شیر بدهم و عوضش کنم و اگر هوا اجازه داد با هم برویم بیرون برای بازی، او راضی و خوشحال است و مرا می فهمد و فکر نمی کند که این کارها آسان و بی خود است و مهمتر این که قدرش را هم می داند. گفت که این روزها را نباید دست کم گرفت. اعتقاد داشت که هر روزی را که سپری می کنیم، در واقع داریم برای روزهای سخت تر آماده می شویم. اگر بتوانم درسهای این روزها را فرا بگیرم در ضمن این که از بودن با دخترکم لذت ببرم، برنده مسابقه هستم!
در تمام مدتی که به حرفهای مادم گوش می دادم، اشک هم می ریختم! انگار که روضه را کسی داشت با صدای بلند می خواند. البته یک فرق داشت، آن هم این که روضه خوان داشت تمام معلومات را کنار هم می چید و نتیجه گیری می کرد و در حین روضه خیال مرا هم راحت می کرد. مادرم خداحافظی که می کرد از من خواست که دیگر گریه نکنم.
تلفن را که قطع کردم، دوش آب گرم گرفتم. همان طور که زیر آب ایستاده بودم و دخترم با شیشه های حمام دق دق می کرد و به من لبخند می زد، آب گرم تمام روضه خوان ها را از سرم شست. راحت شدم. سبک شدم. بهترین دوش و دق دقی بود که این روزها داشته ام!
امیدوارم که من هم بتوانم مادری باشم که دخترم را درک کنم.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

و تو در یک صبح زود سرد تشریف آوردی

ساعت 12.5 شب بود که بی مقدمه دردم گرفت. درست چهار هفته تا روز ملاقاتمان مانده بود. فکر نکردم که دردم انقدر جدی باشد که بتواند این چهار هفته را به چند ساعت تقلیل دهد. کیسه آب در حالی پاره شد که من از درد به خودم می پیچیدم و ملتفت نشدم. شکمان برد که حالت خوب است یا نه. با همان لباسهای خانه، راهی بیمارستان شدیم. انقباضها منظم شده بود. به گمانم بار و بندیلت را جمع کرده بودی و راهی شده بودی. ولی ما هنوز هم نمی دانستیم. من از زور درد نمی توانستم روی تخت بخوابم و مامای بخش هم نمی توانست ضربان قلبت را ثبت کند و نگرانت شده بود. نمی دانم چه عجله ای داشتی، بین انقباضها فرصت نبود که نفس بکشم!
*
فکر کنم ساعت حدود دو شب شده بود وقتی که دکتر آمد و شکمم را معاینه کرد و بدون توجه به انقباضها گفت که همه چی رو به راه است و تقریبا داشت ما را بر می گرداند خانه. اما شکر خدا، یک معاینه داخلی هم کرد و ناگهان با تعجب گفت که نصف راه طی شده و شما دارید تشریف می آورید و از من هم خواست که اگر درد اجازه می دهد، بلند شوم و بروم به اتاق زایمان.
*
ترسیده بودم. شوک هم شده بودم. از زایمان و دردهایش که می ترسیدم به کنار، اصلا آماده هم نبودم. فقط می دانستم که نمی خواهم درد زایمان را تحمل کنم. این شد که وسط تمام دردها و بینش هم افکار درهم و برهم "ما که آماده نیستیم هنوز"، از ماما خواستم که برایم اپیدورال تزریق کنند.
*
ماما من را آماده تزریق کرد و اتاق را آماده برای ورود شما. ساعت باید سه شده بود که آقای دکتر برای زدن اپیدورال آمد و من باز هم انقباض داشتم. قرار شد که انقباض را رد کنم و بعدش تکان نخورم برای آمپول. من اما در حین انقباض، ناخودآگاه فشار هم دادم. ماما که من را زیر نظر داشت فورا گفت که بچه دارد به دنیا می آید. معاینه کرد. راست می گفت. چیزی نمانده بود. برای یک سانت نمی ارزید که اپیدورال هم بزنم.
*
دکتر رفت. من و بابات و ماما ماندیم. درد هم بود. می آمد و می رفت و تندی دوباره می آمد. راستی یادم رفت بگویم که اسم ماما، ابی بود به فتح الف. من داشتم الکی جیغ می زدم که بهم گفت: چرا بیخودی جیغ می زنی. زورت را بنداز به کمرت و فشار بده. من هم دیگر جیغ نزدم. راستش فایده ای هم نداشت. سعی کردم زور بزنم. بعد گفت که این زور زدن هم فایده ای ندارد. تئاتر که بازی نمی کنی، باید این بچه را به دنیا بیاوری. این جمله دوم را خیلی خشن گفت. فکر کن که خیلی درد داری و فکرت هم آرامش ندارد و بچه ات هم دارد به دنیا می آید، آنوقت یک خانم میانسال هیکلی سیاه پوست دعوایت کند! چاره ای نداشتم. جدی تر زور زدم.
*
آنقدر جدی که در این حین دو بار چشم چپم سیاه شد. سیاه شد یعنی این که جایی را ندید. یعنی یک تابلوی قرمزی که به دیوار بود و من گاهی با چشم چپم می دیدمش، ناگهان از دایره دیدم حذف می شد به علاوه همه چیزهای دیگری که در طرف چپ قرار داشتند. خیلی ترسیده بودم. فکر کردم که اگر چشمم درست نشود، واویلا می شود. یک عدد بچه و فقط یک عدد چشم. اما هر دو بار به خیر گذشت و دیدم دوباره برگشت. دکتر هم فورا آمد. فشارم را گرفت و گفت برای زور زیاد است که به سرم وارد شده است. خلاصه که من برای به دنیا آمدن شما زورم را زدم و تئاتر بازی نکردم!
*
ساعت از چهار گذشته بود که ماما گفت وقتش شده و باید شما را خارج کنیم. خودش و بابایت هم پاهایم را گرفته بودند و من هم برای آخرین بار یک زور اساسی دادم و دیگر راستش را بخواهی یادم نیست که چی شد. ناگهان یک حس خیلی گرمی داشتم که تمام درد و افکار چند لحظه قبل را از بین برد. بند نافت را بریدند. در بغلت گرفتم. خوشگل بودی. پف داشتی. کوچک بودی. می لرزیدی. درست یادم نیست. نمی خواستم بدهمت دست ماما تا لباس تنت کند. لباس نداشتی که! نمی دانی چه همه لباست برایت بزرگ بود! تا تو باشی عجله نکنی!
*
ابی داشت بخیه می زد و من به تو فکر می کردم که داشتند کارهایت را می کردند. به احتمال زیاد لبخند هم داشتم. بابایت می گوید که انگار مسخ شده بودم. آن روز نتوانستم بخوابم. دوستت داشتم. باورم نمی شد که از من جدا شدی. می خواستم هضم کنم. می خواستم مزه مزه کنم آمدنت را.
*
امروز یک سال از آن روز می گذرد. راستش را بخواهی با این که در یک سال گذشته زیاد هم نخوابیدم و خیلی هم مزه مزه کردم با تو بودن را، اما هنوز هم باورم نمی شود که از من جدا شده باشی.
*
دوستت دارم کوچک من. بابایت هم عاشقت است.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

جیغ تحمل می کنیم

دوستم آمد پیشمان. همان که شده است عمه دخترم. همان که هم دوست من است هم دوست بابای لیدی. همان که با هم دانشگاه می رفتیم. بس است؟ بعد هم که رفت، محرم شروع شده بود. سرمان گرم شد با جلسه ها. آخرهایش بود که مامانم آمد. در این حین هم هی هوا سرد شد و برف آمد و به نوبت سرما خوردیم و دخترمان هم که تازگی خیلی جیغ می زند، جیغ زد.
*
همین روزها تولدش است. باور کردنش برایم آسان نیست که از روز تولدش یک سال گذشته است. انگار همین چند روز پیش بود. قرار شده است برای جشن تولدش برویم رستوران. همه دوستان را هم دعوت کردیم به رستوران. از رستوران خواستیم که یکی از سالنهایش را در اختیار ما قرار بدهد تا بتوانیم یک زیر انداز بیاندازیم و مقداری اسباب بازی هم ببریم تا بچه ها بازی کنند و دخترمان هم چهاردست و پایش قطع نشود.
*
همه جا کریسمسی است. امسال اولین سالی است که می توانم دقت کنم به این موضوع!
*
شب یلدا هم برایم آمده که
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

پراکنده

آخر هفته که نه، اما دیروز نشستم و یک نامه فدایت شوم برای خودم نوشتم. راستش در مغزم انقدر صدای دنگ دنگ می آمد که قادر نبودم، لیست تهیه کنم و تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که هرچه به ذهنم می رسد بنویسم. من هم نوشتم. البته سعی می کردم که یک رابطه منطقی هر چند جزیی بین مطالب ایجاد کنم. همین. همه را نوشتم. دست آخر توانستم چند عدد سوال از تمام نوشته ها در بیاورم. این سوالها یعنی این که سر و صداهای مذکور به خط شده اند. حالا، حداقلش این است که می فهمم کی دارد چی می گوید.
*
امروز صبح که از خواب بیدار شدیم، یک سانت برف همه جا نشسته بود. برف زیادی نبود، اما سفیدیش زیبا بود. اولین برفی که دخترم را خنداند. یعنی همان مدلی که به دیوار می زنیم و می خندیم، به شیشه زدیم و خندیدیم و برف را با هم دید زدیم.
*
دیشب تا نیمه های شب، به تولد گرفتن برای لیدی فکر می کردم. به این که مهمانها کی باشند؟ همه دوستان بچه دارم در لندن. کی باشد؟ یکشنبه آینده. چی بپزم؟ چی بازی کنیم؟ چه ساعتی باشد؟ ....خلاصه که خیلی دیر خوابیدم. بعد، صبح که به ماجرا فکر کردم، دیدم که این مراسم برای لیدی هیچ تفریحی ندارد به علاوه این که من هم که حواسم به مهمانی است به او کمتر می رسم. بعد هم بچه ها هم همه از او خیلی بزرگتر هستند و علاقه ای به بازی با او ندارند. این شد که مهمانی روز یکشنبه را وتو کردم! در عوض همان روز تولدش برایش یک مهمانی ساده می گیرم. مهمانها هم زیاد نباشند. در حد 5-6 نفر از کسانی که واقعا دوستش دارند و با او بازی می کنند. بیایند و دو سه ساعتی پیشش باشند و بازی کنیم و چندتا عکس بگیریم و کیک بخوریم و والسلام.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

دیوار خنده داری که ما داریم

سه تا از عکس های عروسی را در قاب گذاشته بودم که به دیوار اتاق خوابمان بزنم به علاوه یک عکس سه نفری که در آخرین روزهای اقامت در ایران انداخته بودیم. چکش و میخ به دست ایستاده بودم که لیدی سر رسید. لبخندی زدم که از صدای چکش نترسد. میخ ها را به دیوار می کوبیدم و هم زمان هم به لیدی می خندیدم. فکر کرده بود بازی است. با صدای بلند می خندید. از آن به بعد هم بازی جدید شده است که رو به دیوار بایستیم و با دست به دیوار بزنیم و با هم بخندیم. سه نفری!
*
خدا بخواهد این آخر هفته می نشینم و مثل بچه آدم یک لیست درست می کنم تا صداهای درون مخم ساکت شوند و با خیال راحت به دیوار بزنم و بخندم.

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

این ور برم یا اون ور؟

تو همان آخرهفته ای که برایش یوووهووو کردم، پستچی یک نامه از سر کار برایم آورد که پاشو یک روز بیا سر کار و مشخص کن که چی کار می خواهی بکنی. از مرخصی زایمانم نزدیک یک ماه مانده است و اگر بخواهم استعفا بدهم، یک ماه جلوتر باید بگویم.


از ابتدا هم دلم نمی خواست که تا لیدی سه ساله بشود، تنهایش بگذارم. دلم هنوز هم همین را می خواهد. اما فکرهای جور و واجور هم راحتم نمی گذارد. فکر این که خب این کار را از دست بدهم، مگر به این راختی دوباره کار پیدا می شود. یا این که اگر سه سال وقفه بیاندازم، انقدر پشتم باد می خورد که دیگر نمی روم دنبال هیچ کاری. یا این که حوصله ام در خانه سر می رود و اخلاقم غیر قابل تحمل می شود. یا مثلا اگر پول در نیاورم، چی می شود. یا سابقه کاری ام خراب می شود. یا...


در نوشتن این متن کمی وقفه افتاد و بیشتر در موردش فکر کردم. به نظرم آمد، این که نوشته ام دلم می خواهد بمانم و عقلم نمی گذارد، زیاد هم درست نیست. شاید درست تر باشد که بگویم عقلم می داند که برای بچه من بهتر است که سه سال اول زندگی اش را با مادرش باشد اما دلم یا همان هواهایی که در سر دارم نمی گذارد که عقلم درست تصمیم بگیرد. هوای پول و سابقه کار و پست اجتماعی و این که در جواب این که روزهایت را چه می کنی؟ بگویم در قلب لندن می روم مهندسی می کنم و بچه ام را هم می گذارم نرسری* و ژست امروزی بودن هم بگیرم.


نمی دانم چه کنم. هر چه بیشتر فکر می کنم، بیشتر گیج می شوم. نمی دانم عقلم کدام گزینه را انتخاب کرده است. انقدر صداهای درونم بلند بلند و قاطی است که نمی فهمم کدامشان چه می گویند. کاشکی یکی یکی حرف می زدند و می شد تشخیصشان داد.


*
*


nursery



این هم عکس لیدی خانم ما.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

من و این آخر هفته

روزهایی که سر کار می رفتم، وقتی جمعه ساعت 4.5 عصر می رسید، می خواستم از خوشحالی دور دفتر قر بدهم. حال آن روزهایم برایم عادی بود. دلم می خواست که زودتر روزهای آخر هفته بشود و من از بودن در منزل در کنار آرام لذت ببرم.
آن موقع تصوری از امروزم نداشتم که با وجودی که دو هفته است که کم و بیش در منزل بوده ام در جوار یک عدد لیدی خوردنی، باز هم از رسیدن 4.5 عصر روز جمعه به وجد بیایم!
از صبح خوشحال بودم. برای رسیدن دو روز آخر هفته. برای بودن آرام کنار من و لیدی. برای بیرون رفتن سه تایی. برای مهمان داشتن. برای استراحت کردن و دوش گرفتن و شاید قدم زدن تنهایی خودم وقتی خیالم از بابت لیدی راحت است.
یووووووهوووووووو!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

تنها در خانه

برای اولین بار در زندگی مادرانه ام سه شبانه روز با لیدی تنها بودیم. آرام رفته بود ماموریت و ما هم که خسته از هرگونه سفر و البته جیب هم به نسبت خالی! ترجیح دادیم بمانیم خانه. راست راستش را بخواهید، قبل از اینکه آرام برود، کمی می ترسیدم. از یک هفته قبلش هم اخلاقم به هم ریخته بود. بیشتر از خاطره دزدیهایی که پارسال شد و این که دست تنها چطور از لیدی محافظت کنم، می ترسیدم. چندتا از دوستانم هم دعوتم کردند که این دو سه شب را بروم خانه شان، اما از آنجایی که لیدی هنوز شبها بیدار می شود و الان هم به خاطر دندانهای در راهش یک کم سر و صدایش بیش از معمول است، دعوتشان را رد کردم. خلاصه که از معدود دفعاتی بود در زندگانی بنده که از تنهایی گریزان بودم!
*
اما به خیر گذشت. شب اول با دوستانمان که تازگی با هم همسایه نزدیک شدیم قرار گذاشتیم که اگر ترسیدم یا اتفاقی افتاد با آنها تماس بگیرم. دیشب و امشب هم همین طور. ولی همه چیز خیلی عادی تر از آنی بود که فکر می کردم.
*
روز و شب های خوشی را با هم سپری می کنیم. دخترم با سرعت زیادی مشغول بزرگ شدن هست. دستش را به میز و صندلی و در و کمد و حتی دیوار صاف می گیرد و بلند می شود می ایستد. اولها، برای نشستن خودش را پرت می کرد. چند دفعه ای که دردش گرفت، دیگر سر و صدا می کرد که به دادش برسیم. هفته پیش دیدم که یاد گرفته است با دقت بنشیند. اول یکی از دستهایش را می رساند به زمین، بعد یکی از پاهایش را خم می کند و بعد دست دوم را رها می کند. این نشستن را هیچ کس به او یاد نداد! در عوض، هر چه برایش می گویم که وقتی می خواهی از تخت بیایی پایین بچرخ و با پا بیا، گوش نمی دهد که نمی دهد!
*
لیدی با یک صدای زیر دلنواز، چند کلمه هم می گوید. اولین حرفش بعد از "امه"، "نه نه نه" بود. "دَ دَ " هم می گوید که هم کاربرد بابا را دارد هم "بریم بیرون". صبح هم که چشمش را باز می کند به جای سلام و علیک می گوید "گُ" تا شب که می خواهد بخوابد که ما به فال نیک گرفته و هی مرتب می گوییم "گل کو مامان؟". به قول معروف " انشا الله که گربه است" !!!
*
دیگر همین. سلامتی شما. آهان راستی این را هم بگویم که آخر شبی لال نشوم. آخه خواهر من، مامان آرمان جان، اگر شما هم از بچگی در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه دنبال سرت آدمهای زیرآب زن مخفی داشتی الان از سایه ات هم می ترسیدی!! به جان خودم با این همه سرمخفی بازی، باز هم یک آدمهایی که اصلا دلم نمی خواهد گذارشان به این نوشته های بی سر و ته بیافتد، از اینجا رد می شوند. از قیافه هایشان فهمیدم :)

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

این هم از ما بعد از این همه وقت

ده روزی می شود که برگشته ایم سر خانه و زندگیمان. از یک طرف دلم می خواهد که تمام لحظه های این روزهایم با لیدی را ثبت کنم، از طرف دیگر هی خودم را سانسور می کنم که مبادا فلانی هم اینجا را بخواند. خلاصه که هر روز این صفحه را باز کردم و نگاه نگاه کردم و تا شب بازش نگه داشتم و آخر شب بسته ام و رفتم خوابیده ام.
بعد هم این که چه همه طول کشید تا جا بیفتم. شاید البته هنوز درست نیفتاده باشم.
الان هم نشسته ام به نوشتن، انگار همه غم های دنیا دارد از گوشهایم می ریزد بیرون. بهتر است که همین جا متوقفش کنم و به همین راضی شوم که خاک اینجا گرفته شده و بعد با دل خوش بیایم و از لیدی برایتان بگویم که چه دلی می برد.
با اجازه!