۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

فرشته من

از خواب بیدار شد و صداش را از طبقه بالا شنیدم. برای بار نمی دانم چندم از پله های چوبی دویدم پایین. دیدم منتظر من است. روی تخت دراز کشیدم و دست راستم را زیر بدنش و دست چپم را هم روی تنش گذاشتم. از همیشه بیشتر نزدیکش شده بودم. بویش می کردم و به صورتش که آفتاب هم رویش بود نگاه می کردم. از نزدیک خیلی هم کوچک نبود. مثل یک فرشته. او هم هیچ نمی گفت. لابد داشت مثل من عشق می کرد.
*
*
یک ساعت بعد فهمیدم که امروز روز مادر است. اولین روز مادری که من هم مادرم! شکر.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

لیدی آمریکایی می شود

من و لیدی باز هم در گشت و گذار به سر می بریم. این دفعه آمدیم غرب! یک هفته ای می شود که در نیوجرسی هستیم. دخترک قبل از این که پنج ماهه بشود، پنج بار سوار هواپیما شد.
اینجا هم مشغول مشاهده هستیم. از زندگی ایرانی های مقیم گرفته تا خیابان ها و سوپرها و مردم و خانه ها. ذهنم دوباره پر شده است از مطلب جدید. باز هم وقتی ظرف می شویم و لیدی خواب است، در ذهنم وبلاگ می نویسم!
اگر وقتی بود می نویسمشان. الان یک عدد لیدی گرسنه بیدار شده است....

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

لیدی جیغ می زند

بعد اون وقت این جوریهاست که بچه می تونه 1 ساعت بی وقفه گریه کنه و آدم هم هیچ کاری از دستش بر نیاد. یعنی اگر هی از این منبر ببریش به اون یکی و هی از خواب بپرونی اش، اون هم برات انقدر جیغ می زنه که حالت جا بیاد!

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

پله

موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست. اگر شهروندان محترم در پیاده روها پله نگذارند، می شود به راحتی با بچه و کالسکه اش رفت بیرون. تو تهران هر دو قدم یک دفعه باید از مردم کمک می گرفتم اما در لندن اصلا به کمک کسی احتیاج نداریم. همین.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

چی بگم والا؟

این طوری ها شد که تا ایران بودیم، نشد بیام توی این صفحه. حالا هم که اومدم انگار یه طوریمه! دچار یاس فلسفی شدم. اما از اونجایی که روز اول دو سال طول کشید تا وبلاگ را شروع کنم، الان فرتی تصمیم نمی گیرم که ببندمش. یک کم صبر می کنم تا روال زندگی اینجا یادم بیاد و دوباره با این صفحه ای که روزی چند دفعه بهش سر می زدم، آشتی کنم.

*

از گوگل ریدرم هم خبری ندارم. فکر کنم لب به لبش پر از نوشته های شما باشه. دیگر هیچ حرفی نمی زنم. همان که قبلا گفتم می رم می خونم و نشد که برم بخونم، کافی باشه...

*

از خودم هم بگم که بعد از دو ماه و خرده ای برگشتم سر خونه زندگی ام. دخترکم بزرگتر شده و یک کم حواسش جمع تره. من هم به بچه داری عادت کردم. عین ساعت هی شیر، بادگلو، عوض، خواب. راضی ام. یعنی از اون موقع ها که این عروسک را نداشتم، خیلی حالم بهتره. دیگه هی به پر و پای خودم نمی پیچم که دنبال هدف برای زندگی بگردم. هدفم معلوم شده. درست یا غلطش را نمی دونم. اما داره بهم خوش می گذره.

*

یادم رفته این جا چه شکلی بودم! یعنی بانو چی بود و کی بود. شاید باید یک کم نوشته هام را بخونم. بلکه یادم بیفته.

*

راستی این را هم بگم و برم. خیلی دلم می خواست ایران که بودم با دوستان ساکن وطن ملاقات کنم یا حداقل صحبت تلفنی. اما خب نشد. باشه برای دفعه بعد. فکر کنم با این شدتی که دل خانواده برای لیدی تنگ می شه، من هی باید بیام اونجا و برگردم. خلاصه که ببخشید که بانو افتاده بود روی دنده تنبلی ارتباطی.

*

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

احوال ما لنگراندازان

اذان مغرب بود. لیدی در گهواره اش دستهایش را کشف می کرد. با دقت به انگشتهای دست راست نگاه می کرد، بعد با یک حرکت نسبتا سریع یکی از انگشتها را به سمت دهانش هدایت می کرد. تیرش هم بیشتر اوقات به خطا می رفت و انگشت یا می خورد به پشت لبش یا به چانه اش. گاهی هم که موفق می شد و انگشت را داخل دهان می کرد، طولی نمی کشید که سکسکه اش همه زحماتش را به باد بدهد. بعد دوباره به من لبخند می زد و به انگشتهایش نگاه می کرد.


من هم خم شده بودم روی گهواره و به اذان گوش می دادم و برای تلاش دخترک لبخند می زدم.


*


ما هنوز ایرانیم! مصداق کنگر خورده و لنگر انداخته. سرمان کمی خلوت شده، گرد و خاک این صفحه را می گیریم و اگر خدا بخواهد به جنگ گودرمان می رویم. شاید که از خجالت شما در بیاییم...


*


راستی سال نوتان مبارک.


*


این هم عکس لیدی

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

شبهای عید من

زندگی ام عوض شده است یا من آدم دیگری شده ام.
چهارشنبه سوری، وقتی با اصرار مادر شوهرم رفته بودیم پایین تو کوچه، نه می توانستم قدم بزنم نه از شادی جوانها لذت ببرم نه حتی از دیدن آتش ذوق کنم. تمام فکرم پیش دخترک کوچکی بود که گذاشته بودم پیش پدربزرگش و هنوز بادگلویش را نزده بود و می ترسیدم که پدربزرگ چرتش بگیرد.
فردا شبش که با آرام تلفنی حرف می زدیم، گفت که چقدر جای من را خالی می کند که مثل هرسال برای عید بالا و پایین بپرم و خانه را تمیز کنم و فهت سین بچینم. با زبان بی زبانی هم معذرت می خواست برای تمام غرهای سالهای پیش. از آن موقع به بعد با خودم فکر می کنم که من امسال اصلا حواسم به سال تحویل نیست! اصلا مثل پارسال احساس بالا و پایین پریدن ندارم. در عوض وقتی که نصف شبها بعد از یک ساعت سر و کله زدن با دخترک، با لبخند کنارم می خوابد می خواهم از خوشحالی تا صبح بپر بپر کنم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

بانوی یک دنده

هی می گفتن چقدر بچه ات را ماچ می کنی، انقدر بغلش نکن. من هم که گوش نمی دادم و کار خودم را می کردم. دوست بابام اومد و داشتم براش تعریف می کردم. گفت: بهشون گوش نده. تا بچه ات اندازه بغلت هست بغلش کن، تا می تونی هم ماچش کن. پس فردا نه اندازه بغلت می شه نه درست و حسابی بهت ماچ می ده!
من بازهم کار خودم را می کنم...

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

روزهای داخل وطن

دقیقا یک هفته ای هست که به همراه لیدی در وطن ساکن هستیم. جای همه دوستان خارج نشین خالی. از وقتی هم که رسیدیم به امر خطیر مهمان بازی مشغولیم.
گفتیم که یک وقت فکر نکنید ما بی وفاییم. نه! نشسته ایم با دوستان و آشنایان راجع به زایمان و خواب و بچه بغلی و بوس و ... صحبت می کنیم. در باقی اوقات هم لیدی زحمت می کشند و وقتمان را بر می کنند.
ب.ن. من "ب" مثل آخر توب یا اول بارتی!! را با کامبیوتر برادرم بیدا نمی کنم. کمک کنید :)

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

و خدایی که همین نزدیکی ست*

یک ماه و سه هفته هست که درست نخوابیده ام. بعضی روزهایش از زور عاشقی نمی فهمم که خسته ام، بعضی هایش هم از خستگی و کم خوابی اشک ریخته ام.

امشب هم یکی از این شبها. بیدار. نشسته ام روی کاناپه. منتظر که لیدی بخوابد و خوابش سنگین شود. دست به دامن لالایی های یوتیوب شدم. با بعضی هایشان اشکم ریخت. این بار اما نه از زور خستگی، که برای این روزهایی که داریم سپری می کنیم. برای این موجود بی پناه محتاجی که اندازه بغلمان است. برای لحظه ای که دردها با یک گرمای لذت بخش تمام شدند و صدای جیغ لیدی را برای اولین بار شنیدم. برای لبهای کوچکی که حتی در ناریکی هم خطا نمی روند و سینه من را پیدا می کنند. برای صدای نفسها و قورت قورت کردنش موقع شیر خوردن. برای کارت پستالهای صورتی ای که تو کتابخانه چیده ام و قطار شده اند. این کارتها به غیر از آرزوهای خوبشان به زبان بی زبانی به آدم می گویند که نگران تنهایی نباش، یک عالم دوست داری، همین نزدیکی ها.


صدای موزیک کنی جی می آید، لیدی هم که از هوش رفته است اما گرسنگی اش فراموش نمی شود، مشغول تغذیه. من هم یک دستی تایپ می کنم و فکر می کنم که باید شاکر بود. اشکم می ریزد. جایی در دلم هی تکرار می شود: شکرت، شکرت، شکرت. دستم محکم تر لیدی را می فشارد.


* سهراب سپهری

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

...

این هم یکی از عکسهای لیدی فسقلی من برای خاله هاش.




مامانها رفته اند و به قول این خارجکی ها honeymoon is over!o

پ.ن. نمی دونم چرا از ایران نمی تونین ببینین. من از آپ لود خود بلاگر استفاده کردم. الان هم تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که سایز عکس را کم کنم. امیدوارم که درست شده باشه. اگر نه یک راهی پیشنهاد کنید که درستش کنم.

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

از ته لیست وبلاگهای به روز شده صدای ما را می شنوید

از بس که متنها را توی ذهنم بالا و پایین کردم و برای هر سوژه ای که این روزها سر راهم بوده، چند خطی آماده کردم و هی حواسم بوده که قبلی ها را دوره کنم که یادم نرود و حتی فرصت نمی کردم که این صفحه را باز کنم، خسته شدم!
*
لیدی یک ماهه شد. این یک ماه خیلی سریع گذشت. با این که سعی کردم که عضو جدید را خوب نگاه و بو کنم تا بعد حسرت نخورم، اما الان که فکر می کنم باز هم ناگزیر می گویم: خیلی زود گذشت. کاشکی می شد که زمان را نگه داشت و با خیال راحت این موجود معصوم را بو کشید.
*
پیرمرد تنهای همسایه برای دیدن لیدی آمد. او هم چند دقیقه ای را در بغل پیرمرد خیره خیره به چشمهایش نگاه کرد. همسایه مان روز بعد دوباره خواست که بیاید پیشمان. بعد دیدیم که نگاه لیدی باعث شده که ذوق شعر و شاعری پیرمرد که سالها بود خاموش شده بود، روشن شود و اولین شعرش را هم برای لیدی گفته است. خودش برایمان خواند و شعر تایپ شده اش را به لیدی تقدیم کرد.
*
لیدی شب کار تشریف دارند. بعد از شیرهای شبانه خیلی جدی به آدم نگاه می کند که : خب دیگه چی داری برامون! در حالی که روزها بعد از هر شیر به راحتی می خوابد. تا اینجای کار به مدد حضور مادرم، شبها شده که چند ساعتی هم بخوابم. وقتی به رفتن او فکر می کنم، دلم برای خواب غش می رود و فوری به یاد دوستانی می افتم که از قضای روزگار این روزها را تنهایی سپری کرده اند. به قول مادر آرام "روی بازوشون باید شیر کند".
*
قشنگی اش به اینه که همه اون متن ها الان از ذهنم پریده و اینهایی را هم که نوشتم فی البداهه بودن و هشت الهفت! اما خب عوضش یه جا ثبت شدن، اون هم وقتی که لیدی را سفت بغل کردم و بوی کتلت مامانم خونه را برداشته و صدای زمزمه کردنش می آد. می خونه: همه چیم یار یار، قربونشم وای وای، حیرونشم وای...

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

راز ما

من و لیدی به ظاهر از هم جدا شدیم. یعنی دیگر یک سنگ کوچک تو دلم چرخ و لگد نمی زند یا هر روز من را نمی فرستد دستشویی که گلاب به روی توالت شوم.
روز اول از دیدنش شوکه شده بودم. ماجرای غیرمنتظره بودن آمدنش به کنار، صورت و دست و پا و هیکل مینیاتوری اش من را مسخ کرده بود. تمام آن روز را صرف نگاه کردنش کردم. گاهی هم بدن لختش را روی پوست تنم می گذاشتم و سعی می کردم بفهمم که این مینیاتور همان است که به من چسبیده بود.
الان بعد از 18 روز هنوز هم روزها و شبها بعد از شیرهای طولانی اش، به هم می چسبیم و نفسهای هم را گوش می دهیم. من که می فهمم که هنوز جدا نشده ام، او را نمی دانم. تنها چیزی را که می شود دید این است که او را هم که نصف تنش شبیه مرغ بریان سرخ شده است وقتی از بدنم جدا می کنم، صدای غرولندش در می آید.
*
*
پ.ن. ممنون از کامنتهای محبت آمیزتون. پستهای شما را هم سعی می کنم بخوانم اما کامنت دادن با یک دست را هنوز وارد نشدم!

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

لیدی


لیدی قصه ما، دوشنبه 28 دسامبر ساعت 4.18 دقیقه صبح بعد از فقط سه ساعت و نیم درد زایمان، در پایان هفته 36 از دوران جنینی اش، به طور طبیعی به دنیا آمد. وزنش 2.5 کیلو بود و از قدش هم اطلاعی در دست نیست! خدا را شکر، سالم بود و کارش به دستگاه و این حرفها نکشید، البته به غیر از یک روزی که به خاطر زردی زیر اشعه بود. الان هم با مادر و پدر و دو عدد مادربزرگ مشغول زندگانی هست.

لیدی توانسته است در یک چشم به هم زدن، مادر خود را عاشق کند. مادر هم نمی تواند درک کند که قلب و روح آدم تا کجا کش می آید.



۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

سریع السیر

لیدی مثل یک جت سریع السیر به زمین نشست الان ۵ روز از فرود می‌گذرد. خدا را شکر کاپیتان و خدمه همه از این فرود ناگهانی جان سالم به در بردند.