۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

شروع سال شش


این طوری شد که بانو کنترل خود از کف داد و سفره دل گشود!

اما حقیقت امر این است که الان در نقطه مقابل دیشب قرار دارد از لحاظ حال.

از صبح هم مثل یک حیوان نجیبی چهار نعل دویده است و فعالیت کرده. از پارک رفتن و ماسه بازی و تاب بازی با لیدی بگیرید تا مهمانی فسنجان پارتی شبانه و بعدش هم قابلمه شوری و آشپزخانه پاک کنی اش.

اما جایتان خالی بود این فسنجان را بخورید. آن روزها که مامان اینجا بود، برداشت و گردوهای فریزری من را فسنجان کرد و گذاشت دوباره تو فریزر. بعد امروز که ناگهان برای سالگرد ازدواجمان قرار شد مهمانی بدهیم، با مادر شوهر محترم آنها را درآوردیم و یک خورش (یا خورشت؟ جان شما یادم رفته!) اساسی درست کردیم. حالا سر شام که همه اقرار می کردند که چه خورشی و به به! ما دوتا هی به هم تعارف می کردیم که شما زحمت کشیدید و خسته شدید و این حرفها و رویمان نمی شد بگوییم که هنرمند اصلی الان کیلومترها دور است و جایش چه خالی!

آقای آرام هم از صبح، صد دفعه تبریک گفته بود!! اصلا هم یادش نبود یا نفهمیده بود که بنده دیشب داشتم از ناراحتی فلج می شدم :) امشب که وبلاگم را خواند، یک کم اخم کرد و گفت: خدا کنه این وبلاگت را سیل ببره! یک کیک هم خریده بود که باز جای شما خالی...

همین. راستی دوستانی هم که اینجا را می خوانید و با من در ارتباطید، نمی کشم خودم را، نترسید!

این هم عکس کیک

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

بهتره وقتی آدم عصبانی یا زیاد ناراحته، تصمیم نگیره. اگر هم می گیره همون موقع عملی نکنه. یعنی واقعا خوبیش به اینه که مشاعرم الان انقدر را کار می کنه! اون هم احتمالا مال چرخی هست که تو فیس بوک زدم. یک کم حالم بهتر شد.
همین. الان خیلی داغونم. دلم هم می خواد که اینجا بنویسم. اگر هم کسایی که منو می شناسن و اینجا را می خونن فردا بهم زنگ بزنن که بهتری یا نه، شاید خودم را بکشم! گفته باشم.
خلاصه که اعصاب مصاب در حد روستاها شده. یه وقت فکر نکنین به خاطر مادر و پدر شوهرمه ها. اون ها از سری انسانهای خیلی کم آزار هستند. یعنی نمونه شون را نمی شه راحت پیدا کرد از بس که کار به کارت ندارن. من دلم از جای دیگه پره. نمی نویسمش. اما خیلی پره!
کاش فردا پنجمین سالگرد ازدواجمون نبود.

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

مرض داری؟

پنجشنبه می خواستم بنویسم که استرس همه وجودم را گرفته و مثل خوره به جونم افتاده. توی ذهنم جمله هام را مرتب کرده بودم که تو خونه سگ می زنه و گربه می رقصه از بس که خودم الکی شلوغش کردم. یعنی چون مادر و پدر آرام از شنبه می اومدن پیشمون و تا یک ماه فرصت تنها شدن تو خونه کم پیش می اومد، دلم می خواست که بی قید و بند رفتار کنم. خلاصه که می خواستم بگم عوض کابینت پاک کردن برای خودم چایی ریختم و دارم کتاب می خونم، اما به جاش کتاب را گرفتم دستم و همین چند خط را هم ننوشتم.
اون وقت، آرام جمعه را موند خونه و یک لیست درست کردیم از کارهایی که باید می کردیم و خریدها و این حرفها و همه لیست را به خوبی و خوشی، البته گاهی هم اوقات تلخی، به سرانجام رسوندیم. انصافا زیاد کار کردیم و خونه هم خونه شد. خب معلومه اون وسط اگر من می اومدم که گزارش بدم، دیگه آرام را نمی شد از پای کامپیوترش بلند کرد.
شنبه صبح هم آخرین کارها را کردم و تا آرام و مهمانها از فرودگاه که این دفعه تا لندن دو ساعت فاصله داشت، برسند خونه یک کم میرزاقاسمی پختم. بعد هم که اومدن، کلی وقت صرف کردم تا خوراکی های ایرانی را در یخچال و فریزر بچپانم و بعدتر هم که درگیر مهمان شدم. البته عصر تا مهمانهای محترم یک کم استراحت می کردند، استخر هفتگی را با لیدی رفتم.
راستی یادم رفته بگم که از هفته پیش، لیدی را بردم استخر و چه کیفی می کنه این لیدی تو آب! ملت داخل استخر هم دور ما جمع می شن که لیدی چند وقتشه و این نپی که پاشه چیه و وای خدا و این حرفها.
بگذریم. لیدی از بودن با مادر بزرگ و پدر بزرگش خوشحاله. هرچند که هنوز یک کم با پدر بزرگش غریبی می کنه اما در کل معلومه که از این که دورش شلوغه، حال می کنه. من هم این وسط از خوشحالی او و باباش خوشحالم و نگران تنها نبودنم نیستم!
هیچ دقت کردین که من چقدر دوست دارم با خودم تنها باشم!! خودم االان فهمیدم که نصف نوشته های غر غری این وبلاگ برای اینه که تنهایی من تو خونه به خطر افتاده بوده! آیا این یک مرضه که من دارم؟
*
الان هم همه رفتند مهمانی و بنده و لیدی ماندییم خانه که ایشان پروسه خواب را که همانا حمام و بعد غذا و بعد تماشای دی وی دی لالایی هست به انجام برسانند و بخوابند. این است که لیدی خوابیده و من تنهایم و در حال خوش خوشان!!

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

گردوئیت من

فردای تولدم، یعنی روز جمعه 18 تیر، لیدی در یک حرکت انقلابی توانست کنترل خود را به دست بگیرد و بدون کمک بالش و این چیزها برای مدت کوتاهی بنشیند. از ذوقش هم الکی می خندید و هی به من نگاه می کرد که مطمئن شود که صحنه فتحش را ببینم. من هم تا به خودم جنبیدم و دوربین را آوردم، دیگر از خنده افتاده بود و تا چشمش به دوربین افتاد سکندری خورد و کله پا شد!!

*

از هفته پیش، هفته ای یک روز می رویم جیمبوری*. جیمبوری هم یک جایی است مثل جیم برای بچه ها. پر از اسباب بازی برای سن های مختلف که ما از قسمت نوزادانش استفاده می کنیم. هفته ای یک روز را با معلم بازی می کنیم و بقیه روزها را می توانیم خودمان تنهایی بازی کنیم.

*

امروز معلمشان فهمید که لیدی می تواند بنشیند. بعد از من اجازه گرفت که امتحانش کند. او را نشاند وسط پاراشوت** و همه مادرها و بچه ها هم دورش نشستند. بعد همه پارچه را تکان دادند و برای لیدی شعر خواندند. لیدی هم توانست که خودش را کنترل کند. بعد همه تشویقش کردند و خانم معلم هم گفت که آفرین! گردویت*** شدی و از جلسه بعد کلاس بالاتر می روی.

*

من هم از خوشحالی گردوئیشن دخترم نزدیک بود اشک بریزم... آدم احساساتی ای که منم :)

*

این هم عکس دخترم در حال امتحان

*gymboree


**parashoot


***graduate

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

29

خب این طوری هاست که الان هشت دقیقه است که بنده 28 سالگی را به اتمام رسانده ام و سر شما سلامت باشد، وارد 29 سالگی شده ام. به هر حال کم واقعه ای نیست ...
*
اما از خبر مهم بالا بگذریم، یک روز مانده به این واقعه عظیم تاریخی، ابر و باد و مه و خورشید و فلک به علاوه یک عدد خانمی که امتحان رانندگی می گرفت و البته شخص شخیص بنده، دست به دست هم دادیم و بالاخره گواهی نامه من را از این انگلیسی جماعت گرفتیم. بالاخره اش هم به خاطر این است که من حدود دو سال پیش امتحان تئوری را دادم که آن هم خودش برای خودش قصه ای بود تا من رسیدم به امتحان و پاسش کردم. بعد از آن موقع تا حالا هم هی این دست و آن دست کرده ام و دو بار هم گلاب به رویتان رد شده بودم! این بود که گرفتن گواهی نامه برایم از شکستن شاخ غول سخت تر شده بود. این را هم بگویم که در وطن، درست وقتی 18 سالم شد، یعنی شاید یکی دو هفته بعد رفتم سراغش و فورا هم گرفتمش اما اینجا و با این سن و سال، سخت بود سخت!!
*
از خانه مان هم بگویم. بنده از آنجا که استرس امتحان داشتم، نمی توانستم خانه را مرتب کنم. امروز بعد از یک خواب مبسوط در جوار لیدی با خیال آسوده، حمام و دستشویی را برق انداختم. بعد در همان حین یاد دوران دانشجویی افتادم که وقت امتحان، گند از سر و روی واحد 7 و البته بقیه واحد ها بالا می رفت. واحد 7، خانه من و دوستانم در خوابگاه بود. آن وقت درست بعد از امتحان و یک عدد چرت، می افتادیم به جان واحد. از حمام و دستشویی و آشپزخانه و اتاقها، همه را مثل دسته گل می کردیم.
*
چه زود می گذرد! انگار همین دیروز بود.

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

خب نظر ندارم، چی کار کنم؟

دیشب آرام بهم می گه: من راجع به هر موضوعی حرف می زنم، تو علاقه نداری. نه سیاست، نه بیزنس، نه مذهب، نه ... خودت یه چیزی را بگو.
من همون موقع یاد دو سال پیش افتادم که به همکار ایرانی ام می گفتم که من و آرام شبها انقدر با هم حرف می زنیم که از حال می ریم. دروغ هم نبود ها. راجع به همه موضوعهای بالا که آرام گفت، ساعتها حرف می زدیم به علاوه یک سری چیزهای دیگه که الان اصلا یادم هم نمی آد.
از آن موقع هم تا حالا دارم فکر می کنم که چرا این جوری شده. وسطاش یاد حرف یکی از دوستان افتادم که می گفت بچه دار شیم از هم دور می شیم.
نمی دانم. شاید هم یک کم افسردگی دارم و خودم نمی دونم. به هر حال که فکر نکنم این بی علاقگی من به بچه داری مربوط باشد. بچه هر چی نباشه، به زندگی من کلی حال داده! اما با وجود این همه انرژی تزریقی از طرف لیدی من بازهم انگار دیشارژم.

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

سه درخت

عصری با لیدی رفتیم مرکز خرید نزدیک خانه. یکی از کارهای بیشتر روزهایمان است. پیاده می رویم آنجا و در یکی یا دوتا از مغازه ها چرخ می زنیم و گاهی هم چیزی می خریم ، بعد می رویم کافی شاپ. من یک لاته کوچک می خورم و دخترک هم شیر. بعد اگر ایشان زیر شیر خوابشان ببرد، مامان همان جا می نشید و کتاب می خواند، اگر هم نه که بلند می شویم و برمی گردیم خانه.
امروز، اول رفتیم و چهل تا از عکس های خانم را که با اقوام گرفته شده بود، چاپ کردیم. برای بازی این هفته، می خواستیم یک آلبوم درست کنیم که قیافه فک و فامیل از یاد دخترک نرود. بعد هم طبق برنامه رفتیم به قهوه و شیر خوری. دخترک هم چون خواب بعد از ظهرش را کرده بود، حسابی حال داشت ونخوابید.
مسیر را کمی طولانی کردیم و سر راه رفتیم به پارک نزدیک خانه. یک کم تاب سواری کردیم و بعد هم رفتیم زیر درخت های محبوب من نشستیم. دخترک دوباره یک کم شیر خورد. بعد همان طور که روی پای من دراز کشیده بود، حدود یک ربع، خیره خیره به درخت های مذکور نگاه کرد. همان جا با خودم گفتم که باید این را بنویسم.
بنویسم که آن روزهایی که این درختها شکوفه داشتند، یا زیرشان پر از شکوفه بود یا پر از برگ های رنگی رنگی و من خیره خیره نگاهشان می کردم و لذت می بردم، فکر امروز را نکرده بودم. آن روزی که از همان جا عکس گرفتم و بعد از آن موقع تا حالا، شده است عکس گوشه وبلاگم، اصلا فکر نکرده بودم که یک روز با عروسک کوچکم در یک گردش عصرگاهی می نشینیم آنجا و فقط لذت می بریم. من همیشه این سه درخت را دوست داشتم، اما این اولین باری بود که فرصت کردم و زیرشان نشستم. چه نشستنی!

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

آپ تو دیت

پریروزها بود که دیگر کوتاه آمدم و زدم گوگل ریدرم را مارک آل از رد کردم. بی انصاف از هر ور می گرفتمش، از آن یکی ور هی زیاد می شد! من هم که مشغول صدای هواپیما در آوردن و قوطی بازی و کارتون دیدن هستم، هی این لامصب زیاد می شد و خلاصه که از دستم در رفته بود. من هم به قول اون آهنگ قدیمیه: "فکر یه چاره کردم!" همون که می گفت: من هم عکساشو پاره کردم، نامه هاشو پاره کردم، فکر یه چاره کردم!!
*
دیگه همین. از اون موقع تا حالا، عین یک دختر دسته گل که مشقاشو تا می رسه خونه می نویسه و تا شب خیالش راحته، تا لیدی می خوابه و یک کم کارای خونه را سر و سامون می دم، تند وتند همه پست ها را می خونم! بعد یکی دو تایی را می رسم که کامنت هم بذارم. بعضی ها را هم لایک می زنم. از قدیم گفتن: گاماس گاماس!
*
نمی دونم چرا اون بانویِ جدیِ درونم را گم کردم. شاید به خاطر شعرهای فی البداهه ای ه که هی برای این دخترک می خونم یا صداهای عجیب و غریبی ه که در می آرم تا بخنده. خلاصه که ورژنِ جلفِ بانو، فعلا رو بورسه! اما بانو با همین ورژن جدیدش، وبلاگ خونیش "آپ تو دیت"ه. یعنی الان گودرش صفره.
*
ما اینیم!

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

کاغذ زرد چسبونکی

دو روز بود داشتم دنبال شماره تلفن معلم رانندگی ام می گشتم. از فکر این که ماجرای رنگ خانه و بعد هم ورود لیدی به منزل ما و تمام اتفاقات شش ماه گذشته، باعث شدند که من این شماره را دور بندازم داشتم دیوانه می شدم. امتحانم هفته آینده است و هیچ معلمی را هم نمی شناسم که برای هفته بعد به آدم وقت بدهد. همه خانه را گشتم. دیشب هرچی کاغذ داشتیم را دور خودم ریختم تا شماره اش را پیدا کنم. فکر کردم که پیدایش کردم. با خیال راحت خوابیدم. امروز که آمدم زنگ بزنم، دیدم که همه کاغذهای مربوط به ماجرا هست الا آن کاغذ زرد چسبونکی که شماره را رویش نوشته بودم. دوباره داشتم دیوانه می شدم. رفتم تو اتاق کامپیوتر و چراغ را روشن کردم و از قول یکی از پیرمردهای فامیل که خیلی سالهای پیش که هنوز آلزایمر نگرفته بود، سر رامی کاسه ای، وقتی جوگیر می شد، با صدای بلند می گفت: یا قزل* الکواکب! گفتم: یا قزل کواکب!!
اولین کشو را که کشیدم، کاغذ زرد چسبونکی با شماره روش را دیدم!
*
*
قزل یا غزل؟! اصلا نمی دانم معنی اش چیست!

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

وقتی تو خواب بودی

عروسک شش ماهه من
دیشب که برای اولین بار پیشم نخوابیدی، پر از احساسات متناقض بودم. از یک طرف برای تو خوشحال بودم که وقتی چشمت را باز کنی، بین عروسکهای محبوبت هستی و صد البته برای این که داری برای خودت خانمی می شی و جدا می خوابی! از طرف دیگر، نبودی که من مثل هر شب چند دقیقه خیره خیره نگاهت کنم و بعد هم ببوسمت قبل از این که چشمهام را ببندم.
بابات هم هی غلط می زد و خوابش نمی برد. رو کرد به من و گفت: "من که گفتم چایی نخوریم!" و این قضیه که چایی در خواب ما دو نفر اثری ندارد را فقط خواجه حافظ شیراز نمی داند. گفتم:" خودت خوب می دونی که تقصیر چایی نیست!"
خلاصه که جایت خیلی خالی بود. بازهم خدا را شکر که می شد از لای نرده های تختت ببینیمت که مثل فرشته ها خوابیدی. یعنی همین کار را کردیم و خودمان را خواباندیم.
نیم سالگیت مبارک، خانم کوچولو.
*
*
کامنت دانی را هم عوض کردم. برای هالواسکن ایمیل زدم که از طلا گشتن پشیمان گشته ایم و مرحمت فرموده ما را مس کنید و ایشان هم مرحمت فرمودند!

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

تو فکر یک سقفم

من دارم فکر می کنم که کامنتهای قبلی را چه جوری، با چه دلی دیلیت کنم؟! آخر خدا از خیر این هالواسکنی ها نگذره. بعد هم قالب وبلاگم را هم دلم نمی خواهد عوض کنم. اصلا من این طور آدمی هستم که به بعضی چیزها الکی وابسته می شم. از دیشب هی به خودم می گم که قالب وبلاگ که این حرفها را نداره. اما هنوز نتونستم خودم را قانع کنم. راستش آخر هفته هم سرم یک کم شلوغه، زود درستش می کنم.
مامان ارشک و هنای عزیز، ممنون. بالاخره یکی باید دو زاری من را می انداخت!

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

یک روز

امروز صبح زود وقتی دخترک از خواب بیدار شد، بعد از شیر، یک ساعتی را با پدر بازی کرد و من خوابیدم. ساعت 8 بود که برگشت روی تخت و بعد از حدود نیم ساعت دوباره خوابیدیم. نزدیکی های 10 بود که بیدار شدیم و تقریبا نیم ساعت با هم روی تخت بازی کردیم.

دخترک کمی برنامه سی بی بیز* نگاه کرد تا من یک کاسه شیر و کورن فلکس بخورم. بعد با یکی از عروسکهایش بازی کردیم تا دختر به چرت افتاد. شیر خورد و خوابید. من هم در این فرصت بلند شدم و کمی مرغ برای نهار پختم. یک کم هم تو فیس بوک چرخ زدم.

تا خانم از خواب بیدار شد، شال و کلاه کردیم و رفتیم تسکو** برای خرید هفتگی. یک ساعتی را بین راهروهای مغازه، چرخ زدیم و آمیدم خانه. خریدها را جابحا کردم و یک کم از غذای این روزهای دخترک را بهش دادم. یک کم پودر برنج را در آب جوش مخلوط می کنم و بعد هم دو قاشق از میوه هاش را بهش اضافه می کنم. دو لپی می خوردش. خودم هم یک کم مرغ خوردم با نان.

ساعت 2 بود که با هم خوابیدیم. فکر کنم برای یک ساعت و نیم. البته لیدی بازهم خوابید و ساعت 4 بود که از اتاق آوردمش بیرون. او در بیبی جیمش*** بازی کرد و من نمازم را خواندم. بعدتر دو پیمانه برنج خیس کردم و دوباره لباس پوشیدیم و این بار رفتیم پارک. فاصله پارک تا خانه مان، 10 دقیقه پیاده روی است. روی چمن ها نشستیم و لیدی به درخت ها و چمن ها و آدمهای درن پارک نگاه کرد. یک کم شیر خورد و در همان وضعیت خوابش برد. گذاشتمش در صندلی کالسکه اش و خودم هم کتابم را که چند روز بود می خواستم شروع کنم و نمی شد، شروع کردم. لیدی که بلند شد، برگشتیم خانه.

زیر کته را روشن کردم. از کتابهای دختر را با هم نگاه کردیم. همان ها که شکل بزرگ دارد. برای تقویت هوش. آرام زنگ زد که برویم ایستگاه دنبالش. ما هم برای سومین بار شال و کلاه پوش شدیم! البته امروز خیلی گرم بود و حقیقتش این است که به شال و کلاه نیازی نبود! آرام را برداشتیم و برگشتبم خانه. سالاد درست کردم و پدر و دختر هم با هم بازی کردند. بعد به دخترک از غذایش دادم. بعدتر هم خودمان شام خوردیم. بعد از شام هنوز نصف بازی آرژانتین و یونان مانده بود. توانستیم کمی نگاه کنیم. پفک هم مزه فوتبال هایمان است!

یکی از دوستان از ایران تماس گرفت. با هم اووو**** کردیم. وقت خواب دختر شده بود. خداحافظی کردم. لباس خواب تن خانم کردم و یک کم شیر خورد و خوابید.

با آرام چای نعنا خوردیم و یک فیلم مستند در رابطه با شیر و پلنگ دیدیم. بعد با خودم گفتم که بنویسم این روزهایم را. حداقل یکی اش را. حالا هم می خواهم یواش یواش آماده خواب شوم.

شب به خیر.

این هم عکس لیدی در پارک، همین امروز.

* Cbeebees
**Tesco
***Baby gym
****Oovoo

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

برای یک مشت دلار، شاید هم پوند

نه بابا! جان شما شوخی کردم! حالا سر و دست نشکنید!! :)
*
اما از شوخی گذشته، چرا یک حقوق درست و درمون به مادران خانه دار اختصاص نمی دن؟ این که خودش یک کار 24 ساعته است و مرخصی و این حرفها هم حالیش نیست. باید یک تجدید نظری بکنن.
*
یعنی من که این روزها سرم به کار خانه و خانه داری گرم است، بعد از عمری به فکر قر و فر هم افتاده ام. این طوری ها که دلم می خواد همه اجناس مغازه ها را بخرم و بغل کنم بیارم خونه. اون وقت هی باید حساب جیبم را بکنم!
*
خب من که از صبح تا شب، بعد هم از شب تا صبح سر شیفتم، یک پولی بهم بدین دیگه لامصبا!!
*
همین.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

لب های بانو

هم اکنون، بانو شبیه یک عدد آیکون با دو فقره چشم و یک لب آویزان است! یعنی شرمنده است از این همه محبت که نثارش شده است. حالا درست که از وقتی لیدی به دنیا آمده، یا مهمان بوده یا مهمان داشته و نتوانسته مرتب به اینجا سر بزند، اما قبلش که مثل آنتی بیوتیک احوال شما را جویا بود! اینه رسم روزگار؟!
همین.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

دو راهی

ساعت از 12 گذشته است. پدر و دختر خوابیده اند و من در سکوت چای بابونه و سیب می نوشم و بعد از عمری وبلاگ می خوانم و به ثبت این روزها فکر می کنم.
یک هفته ای است که از سفر برگشته ایم. بالاخره در هیات یک خانواده سه نفری مشغول زندگانی شده ایم. البته دخترک هنوز نتوانسته با اختلاف زمان 5 ساعتی کنار بیاید و بیدار خوابی زیاد داشتیم، اما به غیر از آن، خانواده سعی می کند که خانواده بشود.
از سفر آمریکا، آنقدر موضوع دارم بنویسم که خدا می داند. اگر احساسات رقیق شده این روزهایم بگذارند، می نویسمشان. از شهری که شبیه شهر نبود و از ماشینها و خانه های بزرگ. از مدرسه ها و دانشگاه های هیجان انگیز که آدم دلش می خواهد دوباره از اول درس بخواند. از بچه مدرسه ای هایی که شب امتحان، با دوستانشان تمرین رقص می کردند برای کلاس رقص. از زن و شوهر که از صبح سحر تا نصف شب کار می کردند و همه زندگی شان با دویدن تعریف می شد. از پاهای واریس دار عمه ام. از دانشگاه رفتن بچه ها. از اخلاق بچه ها. از دوستی های ایرانیان آن شهر. خلاصه، حرف زیاد است.
حالا که تنها شدیم مخصوصا با این همه اطلاعات که وارد ذهنم شده است، پر از سوال شدم. دخترک هم که چند دفعه جایش عوض شده است، کارهای عجیب می کند و به این سوالهای من دامن می زند. مثلا این که دخترک را کماکان در تخت خودمان بخوابانم یا شبها بگذارمش تو تخت خودش. برای گریه اش چه کنم وقتی نمی خواهد در کالسکه باشد و من دست تنهام، بیرون بیاورمش و آرامش کنم یا آنکه بگذارم آنقدر گریه کند تا خسته شود. گیج شده ام.
اما در عین گیجی، لذت می برم. گفته بودم که عاشق شده بودم. از همان لحظه ای که به دنیا آمد. بعد هم وقتی شیر خورد و بعدتر وقتی مرا نگاه کرد و خلاصه الان که برایم غش غش می خندد و در دستانم آرام می شود. پدر هم عاشق شده است. از کجا فهمیدم؟ از نگاهی که بینشان رد و بدل می شود. خلاصه که سه نفری سخت عاشق شدیم.
نمی دانم گاهی فکر می کنم که این عشق، خودش حلال مشکلات است. اگر با عشق، آرامش کنم، او هم عشق را می فهمد و همین مهم است. اما بعد صدای خودم را می شنوم که برایم استدلال می آورد و قانعم می کند که دارم سر خودم را گول می زنم. راه ساده را انتخاب می کنم و اسم عشق را رویش می گذارم و برای تربیت بچه انرژی صرف نمی کنم. نمی دانم؟!