۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا*

فسقلی مامان،
دیشب که سرم داد می زدی که دیگر بهت غذا ندهم یا قبلترش که داد زدی که چرا بهت دوا دادم خوردی و مجبور شدی شیرهات را هم با دواها بالا بیاری یا آن موقع که نصف شب بود و از خواب بیدار شده بودی و بعد از ریختن قطره بینی سرم داد می زدی و دستهات را هم سیخ می کردی جلوی تنت که یعنی خیلی عصبانی شدی، نمی دانستم که چی بهت بگویم. اصلا از کارت ناراحت بشوم یا نه. بعد با خودم فکر کردم، دیدم که خیلی بیشتر از این حرفها دوستت دارم. تو همیشه برای من آن فرشته کوچکی هستی که یک شب سرد زمستانی گذاشتندش تو بغلم و من یک روز تمام بهش نگاه کردم. اصلا درد نداشتم آن روز، انقدر حواسم به دست و پا و صورتت پرت شده بود که یادم می رفت پوشکت را عوض کنم و پرستار بخش می آمد و من را نگاه می کرد و می گفت که تا حالا ندیدم مادری این جوری به بچه اش نگاه کند و بدون این که غر بزند، پوشکت را عوض می کرد.
*
حالا یواش یواش داری بزرگ می شوی. مثلا دو سه شب است که لثه هات خیلی درد می کنند و نمی تونی بخوابی و می دونم که همین روزها است که دندانهات در بیایند. بعد لابد می خواهی که غذا بخوری و یواش یواش سینه من را هم بی خیال بشوی. آن وقت من یک عمر یادم می ماند که وقتی شیر می خوردی، با هر قلپ چه صدای رضایتبخشی از گلوت در می آوردی.
*
خب، این بزرگ شدن ها هی ما دو نفر را که یک روزی به هم چسبیده بودیم، دارد از هم جدا و جداتر می کند. نمی دانم که این فاصله چه مدلی برای یک مادر آسان می شود اما دیدم مادرهایی را که با این فاصله ها کنار آمدند. پس لابد من هم می توانم. پس لابد این جیغ ها و بقیه ناملایمات را هم می توانم تحمل کنم. لابد همه اش را می گذارم به حساب آن شب سرد زمستان که چشم دلم باز شد یا آن صداهای شیر خوردنت یا لابد یک مدل عاشقیتی که تو هر دوره از زندگیمان با هم خواهیم داشت. زیاد نگرانش نباش. من هم اصلا به دل نمی گیرم. می خواهی جیغ بزنی، بسم الله...
*
*حافظ

۵ نظر:

هنا گفت...

یکی از قشنگ ترین عاشقانه های آرام مادرانه ای بود که تا به حال خوانده بودم!
ببوس این خانوم در راه سر منزل سلمی رو.
راستی طناب نامریی که شما و لیدی را به هم وصل کرده اینطوری که بزرگ می شود و جیغ می کشد حتی، هی گره می خورد به هم نزدیک تر می شوید....مطمئنم.

مريم مامان آوا گفت...

بد جور عاشقيتيه خانوم... و اينو از يه مادر چهارسال و نيمه بشنو....هرچي بيشتر جلو بري عاشقتر مي شي....يعني چهار سال ديگه رو آسموني...چهل سال بعد رو نمي دونم

من و پسرم گفت...

ای جان جوجو. من هم با کامنتای بالا موافقم. امروز که داشتم از فراز خدافظی میکردم و هی اون از پشت شیشه ماشین برام بوس بای بای میفرستاد تا وقتی دیگه از پیچ خیابون رد شدند، فکر کردم به اینکه این عشقولانه مادری چه چیز خوبیه و چه قدر تموم نمیشه

پریسا گفت...

کیف کردم. عشقولانه ی زیبا بود.

ناشناس گفت...

من هم خیلی کیف کردم. این عشق که من رو این گونه منقلب کرد فقط پرتوی از عشق خدا به بندهش است و این موضوع من رو به یاد این انداخت که من هم هرچه بزرگتر میشم از او دورتر میشم......
به قول دوستان بالا عشقولانه بود.